کاروان زندگی در جولان است. ساربان، افسار عمر را به دست گرفته و بی محابا به پیش میراند. لحظات گریزپای عمر چنان در زیر ارابه ی سرگرای زمان می فرساید که جز خاطره ای شبح گون از حیات در ذهن و ضمیر بشر باقی نمی گذارد. با این حال، من مشتاق چرخش تندتر این چرخ و به انتها رسیدن هر چه شتابان تر این چرخه ی نادلپذیرم. چقدر کم طاقتی کنم تا ثانیه ها را به دقیقه برسانم، دقیقه ها را به ساعت بسپارم و روزها را به هفته و هفته ها را به ماه بدل سازم. چندین مشت از مشت های گران روزگار بر روح ویرانم ضربه زند تا ماهها را به سالی برسانم و نوروزی را پشت سر بگذارم. نوروز کجا بود؟ دگر هیچ روزی نو نیست. عمر، همان یک سال اول بود که با چهارفصلش از راه رسید و گذشت دیگر همه ساله تکراری بیش نبوده است. روزهایی که می پنداشتم در مسیر آرزوهایم جریان دارم و شوری بسیار در دل داشتم، امّا امروز دیگر قلبم برای هیچ مقصد و منتهایی نمی جنبد و تمام رودهای جاری در بستر روحم خشکیده اند. روحم چون کویری است که جز شلاق طوفان و نهیب تندر و کوبش آذرخش، بهره ای دیگر ندارد، کویری که نه نشان از قله ی مغرور بلندی دارد، نه رود خروشانی، نه آغوش منتظر تالابی، نه نشاط پروانه ای و نه جهش چالاک آهوبچه ای. همه ی فرصت ها در گذر عمرنامعمور چون غباری به هوا خاست و با زوزه های باد وحشی سرنوشت در آمیخت و چون منظره ای هولناک تنها خاطره ی جانشکاری در یادم به جا نهاد. عمر شریفی که می بایست صرف کاوش و کوشش در ژرفای جان و جهان می شد یا به نیایش و ستایش آفریدگار و صعود در نردبان معرفت می شد، به دست و پا زدن در لجنزار نیازهای جسم خاکی گذشت و به قول شیخ سعدی: عمر گرانمایه درین صرف شد تا چه خورم صیف و چه پوشم شتا آری عمر ما این گونه گذشت: خربه کیلویی چند است؟ چگونه می توان هندوانه ی شیرین را با فشردن و نیوشیدن تشخیص داد؟ امروز قیمت خودرو چند است و چرا با نمونه های خارجی تناسب قیمت ندارد؟ چرا دولت به هر ازای هر خودروی خارجی دهها میلیون حق و حساب می گیرد؟ چطور باید جنس اصل را از قلابی تشخیص داد؟ آیا مارک آلمانی و هلندی و آمریکایی اصل است یا چینی؟چه کار کنیم که در معرض سیل شتابان تورم کمترین زیان و بیشترین سود را عاید شویم؟ چه کنیم که ارزش تومان ما به کمتر از ریال نزول نکند؟ بهتر است ملک بخریم یا سکه یا دلار یا در بانک بگذاریم و درصد سود و ربایش را بگیریم؟ بله با این قبیل سوال ها نمی شود به تعالی رسید و نمی توان برای داشتن زندگی روحانی و متعالی امیدی در دل و سودایی در سر پروراند. اگر روزی برسد که حرف فروشنده معیار تشخیص سره از ناسره باشد، سردمدار در خدمت مردم باشد و دندان طمع خویش را از بیخ درآورد به جای سوداگری، مصلحت اندیشی و تدبیر کند و برای آرامش و رفاه مردمش گام هایی دلسوزانه و مدبرانه بردارد شاید نور امیدی در دلی سوسو زند.
+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم شهریور 1393ساعت 20:6  توسط علی اکبر ملایی  | 
امروز می خواستم با حسن ظن، روزم را آغاز کنم. با خوش بینی سیوچ را برداشتم سوار ماشین شدم و از کوچه راهی خیابان گشتم. موتوری ها بی پروا ویراژ می رفتند و مردم را چه سواره و چه پیاده به هول و هراس می انداختند. راننده ی خودرویی، خودرویش را سر چهار راه پارک کرده بود تا در مغازه ی مقابل، خریدی کند و به قول خودش، جَلدی برگردد. رهگذر پیاده ای بدون نگاه به چپ و راست وارد خیابان شد تا از عرض خیابان عبور کند. جوانی پشت فرمان پیامک می نوشت و به دیگران توجهی نداشت. سر چهارراه، قبل از این که چراغ، سبز شود صدای بوق ماشین ها به هوا خاست. از این صحنه ها عصبانی بودم و با خود می گفتم ظاهرا این شهر پلیس ندارد که این همه آشفته و بی نظم است. نرسیده به میدان موسوم به مرغو ایستادم یک کار بانکی انجام دادم و سوار شدم تا صد قدم جلوتر پارک کنم و به کاری دیگر برسم که ناگهان در پیچ میدان پلیس وظیفه شناسی کمین گرفته بود و با قیافه ای که انگار فتح بزرگی انجام داده یا به اختراع عظیمی دست یازیده فرمان ایست داد. تا ایستادم و پیاده شدم جریمه را نوشته و با چهره ای تهاجمی گفت: کمربندت را نبسته بودی. گفتم خدا خراب کند این شهر را که ما هیچ خیری ازش ندیدیم و فقط داریم تاوان روحی و مادی می دیم. آخه مرد حسابی برای صد قدم که کمربند نمی بندند تازه اگر می خواهی ناهنجاری های مربوط به رانندگی را از بین ببری سری هم به خیابان های اطراف بزن. ماشین های پارک شده سر چهاررهها که مانع دید می شوند را جریمه کن. به موتوری های خلافکار تذکر بده. کمربند هم مهم است، ولی درجاده نه در میدان داخل شهر. تازه اگر این هم مهم باشد، لااقل ضرر به حال دیگری ندارد و مصدع حال دیگران نمی شود. دیدم نه آنقدر سرمست است که برگ جریمه ای نوشته و به زعم خودش مبلغی را کاسب شده که اصلا دیگر گوش هایش نمی شنود و چشم هایش مرا نمی بیند. او دام را برای راننده ی بی گناه دیگری پهن کرده بود تا کسب و کارش را به سامان برساند و منِ غافل، به فکر اصلاح و ساماندهی امور خیابان بودم. در همین جیس و بیس طعمه ای دگر آمد و جریمه ای دیگر و دریغی دیگر و یک نفر به جمع عقده ای ها اضافه شد. وقتی که مامور راهنمایی و رانندگی می خواهد در کسوت خادم و به اسم خدمت، از شهروند، انتقام بگیرد، راننده هم عقده اش را با آزردن دیگری می گشاید و زهرش را در جان بی گناهی دیگر می پاشد و جامعه اش را مسموم می کند. به امید روزی که پلیس راه، جریمه را برای اصلاح بخواهد نه به منظور کسب درآمد.
+ نوشته شده در  دوشنبه سوم شهریور 1393ساعت 20:41  توسط علی اکبر ملایی  | 
]چَغَل: این واژه در تداول اهالی خسروشیرین به معنی استخوان به کار می رود. در فرهنگ معین این واژه چنین ترجمه شده است. «چَغَل-ص. (چَ غَ) چغر: هر چیز سفت و سخت، چیزی که زیر دندان جویده نشود مانند گوشت که خوب پخته نشده باشد، شغر هم گفته شده.» همچنین این کلمه به معنی: چین و شکن، چین و چروک در پوست بدن و آژنگ، معنی شده است.
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم تیر 1393ساعت 15:14  توسط علی اکبر ملایی  | 
شب قدر است. شبی که مقدارش را ملائکه و روح می دانند. در این شب تمام قرآن به یکباره بر قلب باصفای پیامبر نازل گردید. این شب را باید تا بامداد بیدار ماند و به نیایش پرداخت و راستی که چه شکوهی دارد غم دل به دوست گفتن در دل سیاهی شب. اندوه زیستن در گردونه ی تنازع روح را فرسایش می دهد. انسان نیازمند است و سیطره ی نیاز او را وا می دارد که گاه سر به آستان بندگی بساید و با تمام وجود در برابر معبودش کرنش کند و خواهش نماید. ما می خواهیم زنده بمانیم و همواره در دل ها جایی درخور داشته باشیم ولی زمین این ظرف پر ا اکسیژن رسمی جز سوخت و ساز نمی شناشد. شمع وجود ما به هر حال در این ظرف خاکی خواهد سوخت و به پایان خواهد رسید و از یادها خواهیم رفت. دیگر کسی حتی خاطرات رنج ها و دلهره ها و آرزوهای مار را به یاد نخواهد آورد. آری ما زیر خروارها خاک خواهیم خفت. آرام و بی ادعا. زبان دیگر برای غیبت کردن و اتهام بستن جنبشی نخواهد کرد و دل به عشق یا نفرت نخواهد جوشید. حتی استخوان های استوارمان نیز خواهند پوسید و چون کود و کانی در ریشه و ساقه و برگ گیاهان جای خواهد گرفت تا خوراک و انرژی لازم برای زندگان و جنبندگان را تأمین کند تا کدامین روز این گردونه از گردش بازایستد و این ماجرای تکراری آمدن و رفتن و در خاک شدن به فرجام رسد. خدایا عظمت تو در وصف ناید و آینه ی زنگار زده ی دل ناپاک من حقیرتر از آن است که تصویر اهورایی تو را بازتاباند و روحم را آرام کند. خدایا این حکایت شگفت حتی خِرَد بسیاری از بزرگان و رهروان دانش و معرفت را چون پرهای پروانه ای واله در آتش اشتیاق بسوخت و از خاکستر ناکامی و حیرتشان خرمنها ساخت چه رسد به این نادان دین و دنیا باخته. ناصر خسرو بر سر کائنات فریاد می زد و جهان را به دورویی و دوچهرگی متهم می ساخت: جهانا دورویی اگر راست خواهی که فرزند زایی و فرزند خواری و خیام که آتش تردیدش هنوز در جان شیفتگان و مریدانش شعله می کشد و سبوی شکسته اش مرمتی نمی شناسد. حافظ آن رند عافیت سوخته هنوز چون بید بر سر ایمان خویش می لرزد و صدای پایکوبی عارفانه و وجد و سماع مولوی در گوشها طنین دارد و اکنون من به دنبال اعجازی هستم که مکتب زندگی را باور کنم. باید اسماعیل تردید را سر برید و به ایمان و امنیت ابراهیمی واصل گشت. البته اسماعیل ما با تیغ زنگارزده ی تردیدهایمان خم به ابرو نخواهد آورد. امشب ما دست ارادت خود را به آستان حضرت دوست بالا می بریم و از خدا می خواهیم که خورشید هدایتی بفرستد و سردی و تاریکی را از سیاره ی دور افتاده و مهجور دل ما زمینیان بزداید و با نور خود آشنا سازد. خدایا آرامشی عطا کن و صفای جانی ببخش که هرچه سبکبال تر به آسمان کبریایی تو پر بگشایم و در روز رجعت الی الله شرمسار بار سنگین گناهانم نباشم.

آمین یارب العالمین.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم تیر 1393ساعت 2:21  توسط علی اکبر ملایی  | 
خسرو و شیرین نباشد جای بد جاودان باید بماند تا ابد در شمالش قلعه ی سنگی بود وان طرف اشکفت دم تنگی بود از برایش صحرای گذردره چُرنو و پاسلاری، دره ی لویه در جنوبش صحرای بیرُمبگی گنجها دارد اگر بر کس نگی شاه نشین و تخته سنگای عظیم لیک بی شاهنشه و جام و ندیم طاقچه دارد دو تا در پوز تخت در میان صخره های صاف و سخت یادگاری مانده از عهد عتیق چون دو هم رزم صمیمی و شفیق یا یکی مادر که طفلش در کنار در جوار کودکش جسته قرار یا دو آتشدان بی آتش شده یادگار خامش جشن سَده یا دو چشم عاشق مانده به راه در خم ابروی دشت آبسیاه آب نوشینی که آنجا جاری است خود گواه آب چشم یاری است آب چشم عاشقی دلسوخته ............ ادامه دارد
+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم تیر 1393ساعت 20:42  توسط علی اکبر ملایی  | 
نمی دانم که بعد از مرگ من آخر چه خواهد شد نمی خواهم بدانم کوزه¬گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت، ولی بسیار مشتاقم که از خاک گلویم سوتکی سازند، گلویم سوتکی باشد به دست کودکی گستاخ و ناآرام که او هر دم دم گرم خودش را در گلویم سخت بفشارد بدینسان بشکند در من سکوت مرگباری را.... دکتر شریعتی
+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم تیر 1393ساعت 18:40  توسط علی اکبر ملایی  | 

تناسب گفتمان قرآن با شرایط و روحیّات اعراب جاهلی ،مخاطبان اولیّه­اش،

در روزگاری که اعراب شبه جزیره­ی عربستان، تشنه­ی خون بودند و با تیغ و نیزه، خون از پیکر یکدیگر جاری می­ساختند، ستم به همنوع، نوعی فضیلت به شمار می­آمد. دختران به جُرم ضعیف بودن، زنده به گور می­شدند و در مقابل، جشن میلاد پسران، شکوهی بی­نظیر داشت. قبیله، امور افرادش را سامان می­بخشید و سران و ریش­­سفیدان با بستن پیمان­های نظامی، راه را بر خطرات می­بستند. نبودن دولت مرکزی، نگرش خاصی را ایجاب می­کرد. تنهایی و تکروی در آن سرزمین، جایگاهی نداشت، ولی خوی منیّت بیداد می­کرد. در آن روزگار شاعران و سخن­پردازان، زبان گویای قبیله بودند و در آتش تنازعات قبیلگی، می­دمیدند. سخن از جنگ و خونریزی، مطلوب بود و هرگونه دعوت به مدارا و سازش، ضعف و حقارت به شمار می­آمد. به طور مثال شاعری به نام شنفری که سر از اطاعت قبیله­ی خود تافته و عزّت را در آوارگی یافته بود، ارزش­ها و افتخارات شخصی خویش را در شبیخون­های مرگبار، کشتن مردان، بیوه کردن زنان و یتیم کردن کودکان می­دید:

فَأیَّمتُ نِسواناً وَ أیتَمتُ وِلدَةً        وَ عُدتُ کَما أبدَأتُ وَ اللَّیلُ أَلیَلُ

زنانی را بیوه و کودکانی را یتیم ساختم و در حالی که شب، تاریکتر شده بود، برگشتم.

شاعر دیگری چون عمرو بن کلثوم که مهتر قوم خویش بود، بی­محابا بر طبل مفاخر شخصی و قبیلگی خویش می­کوبید و در لاف زنی و خودستایی، زبانی دراز داشت. معلّقه­ی این شاعر، سرشار از این لاف­زنی­های پوچ و پریشان است:

ألا لَا یَجهَلَن أحَدٌ عَلینَا         فَنَجهَلَ فَوقَ جَهلِ الجاهِلینَا

هشدار! مبادا کسی برای ما گردن فرازی کند، چرا که ما از همه گردن کش­تریم. (در این جا کلمه­ی جهل به معنی گردن­کشی و خیره سری است و چه بسا اطلاق عنوان "جاهلیت" بر عرب پیش از اسلام ناشی از همین خوی منیّت و تمدّن گریز آنان باشد.)

البته در میان ایشان، انسان­های فرهیخته­ و مهرجویی هم بودند که در آن عرصه­ی تنش و تنازع، به دنیایی آرام و دور از خشونت و خونریزی می­اندیشیدند و خواستار جامعه­ای آرام و ایمن و به دور از توحّش بودند. زهیر بن ابی سلمی از جمله سرایندگانی است که قوم خویش را به آشتی فرامی­خواند و تلاش می­کرد که مخاطب ناآرام و پرخاشجویش را قدری آرامش بخشد و او را به پای میز منطق بکشاند، امّا حکمت شعری او هم نتوانست عرب بی­سامان آن روزگار را در بستر یک حیات اجتماعی واحد قرار دهد. مکتبی لازم بود که تمام آن احکام و تجارب و آموزه­ها را در قالب یک انگاره­ی والا بگنجاند و اعراب سرگشته­ را به سوی هدف خویش بکشاند. در حقیقت آن چه نبودنش احساس می­شد، ایده­ای مسلّط بود که جهتی واحد را نشانه رود، تمام آن نیروهای در حال تنازع را زیر یک پرچم واحد بسیج سازد و چون سیلی خروشان به سرمنزل مقصود برساند.

باری اعراب به لحاظ سخنوری، قلّه نشین عرصه­ی بلاغت بودند و در همان احوال، قرآن کریم با گشودن باب تحدّی، گوی سبقت و برتری را از همگان ربود و به عنوان نمونه­ی والای بلاغت و فصاحت مطرح گشت. از سویی این کتاب مقدّس با شناخت همه­جانبه­ی مخاطب خویش، برای همه­ی نیازها و دردهایشان، پاسخی درخور و مرهمی شفابخش داشت. قرآن کریم در حالی دم از ایمان و اسلام زد که اعراب جاهلی، دیگر از آن همه خشونت و ناامنی، خسته بودند. بسامد بالای ریشه­ی "أمن" و مشتقاتش از قبیل: آمَنَ، آمَنُوا، إیمان، مؤمِن، مؤمنون و مؤمنات، القاء کننده­ی امنیت و آرامشی فراگیر و زایل کننده­ی مفهوم ناامنی از دل­های وحشت زده­ی مخاطب خویش است. همین طور، مشتقات "سَلِمَ" از قبیل: اسلام، مُسلِم و تَسلیم، دعوت کننده­ی به اطاعت و تسلیم است و با خوی خشونت­طلبی و ستیزه­جویی، تقابلی ذاتی دارد. مفاهیمی که بر عشق، ایثار و تواضع دلالت دارند و نیز آموزه­های مبنی بر شورا و مشاوره، دارای تقابلی ماهُوی با خودمحوری و لاف­زنی عرب جاهلی بود و خوی منیّتش را تطهیر می­کرد.

از سویی، کلام وحی، همواره حول یک محور بنیادین می­چرخد و آن، محورِ توحیدی است؛ به طوری که اگر توحید، یعنی لفظ جلاله­ی الله را از آن برگیریم، جهت حرکت را از جریان هدایت گرفته­ایم و جریانی که جهت ندارد، طبیعتاً به مقصدی هم نخواهد رسید. تمام آیات، با نام خدا آغاز و همگی با نام خدا پایان می­پذیرند. لفظ "الله" زینت بخش بیشتر آیات و روشن کننده­ی تکلیف تمام آموزه­ها و احکام است. عمل، باید با نیت قرب الهی باشد، تلاش باید در جهت رضای خدا صورت پذیرد و دل باید آینه­ی عشق حضرت حقّ گردد. وانگهی برخی از آموزه­های اخلاقی و عرفی موجود در قرآن به نحوی در فرهنگ عرب جاهلی سابقه داشت، بلکه این، لفظ "الله" بود که ضمانت اجرایی همه­ی تعالیم و مواعیظ را مهیّا می­ساخت. عاملی که باعث شد، صدای آشتی­طلبانه­ی زهیربن ابی سُلمی، بیانیه­های اخلاقی قسّ بن ساعده و حکمت­های والای لقمان حکیم، به جایی نرسد، نداشتن مکتب و الگویی توحیدی بود. گویی کلام ایشان، محور معیّن و صدای مسلّطی نداشت که فراتر از همه­ی صداها به گوش برسد؛ کلام بشر بود و از جامع نگری توحیدی قرآن، بهره نداشت.

خلاصه­ی مطلب، معجزه­ی قرآن به این است که متعالی­ترین مفاهیم را در قالب بلیغ­ترین تعبیر و آهنگین­ترین ریتم ممکن ریخته­گری کرد و مُهر الله را بر سر در این موزه­ی باشکوه هنری حک نمود. الله یعنی همان خدایی که از عالم غیب بر تمام عالم مادّه مُشرف است و همه کس و همه چیز را می­بیند و محاسبه و مکافات می­کند. الله، خدای قبله بود نه کدخدای قبیله. جامعه، جامعه­ای توحیدی بود نه قبیلگی. مفاهیمی چون: امّت اسلامی و جهان وطنی با روحیه­ی عرب خانه­به دوش، تناسب و سنخیتی شگفت داشت. طبیعت نیز در کلام وحی، رنگی توحیدی به خود گرفت. زمین دیگر آن فراخنای خشک سراب گونه­ی کویری نیست، بلکه گردونه­ای است برخوردار از شعور و گوش به فرمان پروردگارش که روزی به دستور او، به غیر زمین تبدیل خواهد شد، کوهها، پشم خواهند گشت و ستارگان آسمان فرو خواهند ریخت (سوره­های مبارکه­ی: الواقعة، الانفطار، القیامة و التّکویر). شب که نزد عرب جاهلی به شومی و نامبارکی شناخته می­شد به "لیل ساجی" (الضّحی،2) و ظرف سکون و آرامش (النّمل، 86) تبدیل گشت. جمله­ی خشن: "القتل یَنفَی القتلَ" به حکم زیبا و حیات­بخش: "و لَکُم فِی القصاص حیاة" (البقرة،178) بلوغ یافت و بالاخره کارنامه­ی هر انسان به دست همّت خویش سپرده شد: "وَ أن لیس للانسان الّا ما سعی" (النجم، 39).


 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم تیر 1393ساعت 18:25  توسط علی اکبر ملایی  | 
واژه ای دیگر

توبه سخبار: توبه اِستغفار. یعنی از کرده ی بدم انصراف دادم و طلب بخشش دارم.

کُتی سگ: یعنی سگ کوچک بامزه. این کلمه احتمالا در اصل انگلیسی است.   Cuty یعنی سگ کوچک قشنگ، یا سگ ملوس

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم خرداد 1393ساعت 12:40  توسط علی اکبر ملایی  | 

تُمبون: زیر شلواری. این کلمه باید در اصل: تَنبان، یعنی نگهدارِ تن باشد.

زُمبَستَه: زبون بسته

 

هَرَسّات: هرگز. این کلمه باید در اصل: عَرصات که کنایه از روز قیامت و صحرای محشر است. این کلمه بار منفی دارد و در مقام سرزنش و توبیخ به کار می رود و یک نوع نفرین است. یعنی تا روز قیامت به خواسته ات نرسی!

دَرواسی: این کلمه در اصل: دربایِستی است. یعنی احتیاج

 

چِقِستَـن: در اصل "چَپیدن" بوده است.

چِرکَنادَن: در اصل: "چِزاندَن" بوده است.

گِند زدن: در اصل: گِره زدن بوده است.

+ نوشته شده در  شنبه دهم خرداد 1393ساعت 18:51  توسط علی اکبر ملایی  | 

نام این وبلاگ آوای روح است. مگر روح هم آوا دارد؟ نغمه سر می دهد؟ نمی دانم شاید؟ اصلا فکر کردی روح چیست؟ برای پاسخ اگر مراجعه ای به کتاب روشنگر خدا کنید، در می یابید که روح، رایحه ای از وجود لایزال خداوندی است.

خداوند در قرآن فرموده است: و لا تیأسُوا مِن روح الله...(از روح خدا ناامید نشوید) و در جایی دیگر فرموده: إنّهُ لا ییأسُ مِن روح الله إلّا القَومُ الکافِرونَ...(فقط کافران از روح خدا ناامید می شوند). در آیه ی 87 از سوره ی بقره آمده است: وَ آتَینا عیسی بن مریم البیّناتِ وَ أیّدناهُ بِروح القُدُس ...(و به عیسی پسر مریم نشانه های آشکار بخشیدیم و او را با روح القدس پشتیبانی نمودیم).

این روح القُدُس چیست؟ حافظ هم در بیتی این معنی را از قرآن اقتباس و از این اصطلاح یاد می کند و آرزوی مدد دوباره ی روح القدس را در دل می پروراند و می سراید:

فیض روح القُدُس ار باز مدد فرماید         دیگران هم بکنند آن چه مسیحا می کرد

خداوند تبارک و تعالی در قرآن کریم خطاب به پیامبر (ص) می فرماید: وَ یَسألُونَکَ عَنِ الرُّوحِ .... قُلِ الرُّوحُ مِن أمرِ رَبِّی وَ مَا أُوتیتُم مِنَ العِلمِ إلّا قَلیلَا... (در مورد روح از تو می پرسند ... بگو: روح تحت امر پروردگار من است و شما چیز زیادی از آن نمی دانید).

در جاهایی نیز روح، همردیف ملائکه اعلام شده و مثلا چنین آمده: تَنزَّلُ المَلائکةُ و الرّوحُ فیها بإذنِ ربِهم مِن کُلِّ أمرٍ...(در آن [شب] فرشتگان و روح، با اجازه ی پروردگارشان برای رسیدگی به همه ی امور، فرود می آیند) یا در آیه ای چنین آمده: یَومَ یَقُوم الرّوح و الملائکَةُ صفّاً ... (روزی که روح و فرشتگان به صف ایستند). این که روح و فرشته به دستور پروردگار فرود می آیند و به ساماندهی امور می پردازد چه معنایی دارد اللهُ یَعلَم، و لیکن تفاسیری هم در این مورد وجود دارد که هر کسی از دید خود سخنی گفته و در خواب شده است. البته طبق نصّ قرآن، آن روز که ملائکه و روح به صف می ایستند، روز قیامت است. آنها می آیند تا به امور مردم رسیدگی کنند و نامه ی هر کس را در دستش قرار دهند. ما می دانیم که در صحرای محشر همه ی نسل آدمی گردهم آمده اند تا به حسابشان رسیدگی شود، در این صورت باید در آنجا صفِ خیلی طولانی و طاقت فرسایی باشد، ولی می بینیم که مطابق این آیه، قضیه بر عکس است. یعنی آنها که به صف می ایستند، فرشتگان و روح هستند، نه مردم.

 باری ای کاش مسؤلین ما هم یاد می گرفتند که به جای نگهداشتن مردم در صف مرغ و تخم مرغ و ثبت نام و حذف نام و .... تعداد مأموران و نیروهایشان را بیشتر می کردند تا هر چه زودتر به کار مردم رسیدگی شود و این قدر اوقات طلایی خلق الله بیهوده و بی هدف، هدر نرود، شاید حضرت حق هم رحمی کند و رحمتی نازل فرماید ... به امید روزی که صفی نباشد یا اگر باشد، صف خدمت رسانی باشد  ...

یا حقّ

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1393ساعت 18:50  توسط علی اکبر ملایی  |