X
تبلیغات
آوای روح
غزل در شعر جاهلی نمودار پیوند انسان خاکی با خاکستر کویر است. انسانی که کوچ را زمزمه ی هستی می داند و یاران کوچ کرده را رمز عشق و شیدایی خویش می پندارد. او در شبکه ای از شنزارهای روان و پوششی از غبارهای سرگردان چنگ می اندازد و دست آرزومندی را به نیت طهارت روح بر نشیمن گاه متروک یار می ساید و روح بی قرار خویش را برای لحظاتی به قربانگاه شوریدگان بیابان گرد فرا می خواند. در این ضیافت معراج گونه شاعر دلشکسته ی صحرا راز غربت و خسته جانی خویش را فریاد می زند و اشک می ریزد. او از فراق و فاصله و حرمان به ستوه آمده و شرنگ تلخ ناکامی در رگهای خاطراتش جاریست. مرزها، حصارها، هجوم طوفان و صاعقه، نهیب نیاز و سوز خواهش و خیل امیال بی پاسخ و اکنون طغیان روح و غرّش احساس که جملگی شاعر وامانده از سرمنزل مقصود را به میعادگاه عشق کشانده است تا با یاری که سودازده ی کوچ و رحلت است نجوا کند، اما چون روی دلاویزش را به عیان نمی بیند با جمادات و جامانده های خیمه گاهش باب سخن می گشاید و حدیث اشتیاق و نوای شیفتگی سر می دهد و از آن عرصه ی خیال انگیز صافی با صفایی می سازد و آن را در مسیر جریان آب های گل آلودی قرار می دهد که از تبعیدگاه زمین و مردمان خویشتن کامش سرچشمه گرفته و تا اعماق هستی او نفوذ کرده و مرغ بهشتی جانش را در عطش چشمه ی زلال کوثر بی تاب کرده اند. او اکنون در این آیینه ی تیره تصویر خود گمشده اش را می بیند و بر سرنوشت ناهموارش مویه سر می دهد. سرنوشتی که مرغ روحش را در قفس جسم می خواهد و جسمی که چون زنجیری به ضخامت یک عمر بر پای روح بسته شده و سنگینی و سیاهی و تیره روزی خویش را در کاهدان زمین بر این وجود اثیری تحمیل می کند. شاعر جاهلی جرم و جاذبه ی جسم آلوده ی خویش را چنان عمیق درک می کند که در تمام خطوط نانوشته ی اطلال و دمن معشوق راز این سوختن و رنجیدن بی انتها را می بیند و فریاد می کشد. او در این فریاد و در این خواهش بی اجابت گاه ام اوفی را خطاب می کند و گاه اسماء را و در همه حال محمل نهاده بر دوش شتران مسافر را می یابد که دلدارش را به مقصدی نامعلوم می کشانند. او در این معراج از گریه و گلایه فراتر می رود و سفر خویش را در بستر هولناک بیابان آغاز می کند و در سیر بی فرجام خویش از غرش تندر و رعب برق و سایش خوفناک ابر نمی هراسد تا این که جسم و جان خویشتن را در زلال باران تند و طراوت بخش کویر می شوید و     
+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم آذر 1390ساعت 15:21  توسط علی اکبر ملایی  | 
به نام بی همتای بیکران

روحم شیفته پرواز است و جسمم دوخته به زمین. زمان ُ خود را در رفتار تنظیم شده و بی وقفه ی زمین به دور خورشید تثبیت کرده است و مکان سرد و بی روح زمین از خشم و خروش و نگرانی و ناخوشی اهلش پروایی ندارد. قلم در دستانم به لرزه می افتد و استخوانم از اصابت ضربه های کوبنده ی مهمان ناخوانده ای که پشت دروازه های آینده را می کوبد به درد می آید. از بد حادثه شاید کمتر زمانی فرصت کرده ام در این حوض پرچریان و ناآرام تنی به آب بزنم و نفسی از نای ثانیه های اکنون تازه کنم و دائما از پنجره ی فردا صحن سرای مه گرفته ی عمر نامعمور را نگریسته ام. بارها در عین آزادی و آزادگی روحم را در قفسی گرفتار دیده ام که هنوز حتی صیاد طرح ساختن و پرداختنش را  در ذهنش نینداخته بود. آری اینچنین خود را به مسلخی بردم که حقیقت نداشت و حضور سهمگینش سهمی از واقعیت نداشت.

وقتی کودک بودم اسباب کشی منزل را به معنی خانه به دوشی و دربه دری نمی دانستم بلکه آن را نوعی بازی می پنداشتم که بزرگترها نیز به طور جدی در آن شرکت دارند و بچه ها را نیز تاحدودی در ارائه ی آن دخالت می دادند لذا سرشار از شادی می شدم. تصاویر روی پرده برایم جلوه ی دنیایی زیبا و پرجاذبه بود که با تمام رنگ و رخسارش ریایی نداشت و هربار مرا به درون خویش می خواند و با تمام اجزاء و عناصرش آشنا می کرد و از تنهایی بیرونم می کشید. آن روزها پرده های آویزان بر در و پنچره چیزی فراتر از پارچه ای بودند که نخ هایی بی جان و بی رمق تار و پودش را ساخته باشند. در آن پردها بچه ها واقعا بازی می کردند و شاد بودند پرده های مصور میعادگاه کودکانی بود که در دنیایی از آرزوها و خوشی ها عیدی می گرفتند و گلستانی بود که حتی خارهایش خلنده و آزار دهنده نبود. روح من در همان وادی به جای مانده است و بعد از آن سال های زیبا این جسم من است که مشتاق و آرزومند به دنبال روح خویش می گردد. 

داشتم بی پروا خاطرات ته گرفته در اعماق روح و ذهنم را تداعی می کردم و از یاد می بردم که خواننده ی جستجوگر را دقایقی است که به دنبال رشته ای گمراه و ناملموس می کشانم  و تمام درها را بی هیچ منظوری به سمت خلأ می گشایم و در میانه ی راه او را بی تاب و بی توشه رها می کنم. در حقیقت باید گفت که امروز صاعقه ی دانش و درایت بشری وی را در دامان غول تکنولوژی افکنده و رویاهای روزگاران اساطیری را به تیغ قهر و غلبه ی جسم و ماده و دود و درهم قربانی کرده است. امروز تمام ذات و جوهر زندگی را در بوته معادلات ریاضی می گذارند و درصد سود و زیان آن را به دلار می سنجند. چگونه می توان در چنین منظومه ای سخنی استوار  ودلربا از عشق  و رویا بر زبان راند. 

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم مهر 1390ساعت 15:33  توسط علی اکبر ملایی  | 

به نام ايزد يكتا

زبان شناسي رشته‌اي سابقه‌دار است كه در زمان‌هاي قديم به صورت دستور زبان به شناسايي كلمات و انواع آن‌ها و نيز نقش هر كلمه در جمله مي‌پرداخت. در زبان فارسي دستور زبان به كار بررسي انواع كلمه و اشتقاقات و مترادفات و متضادهايش عنايت داشت و مي‌كوشيد تا با تعيين جاي هر واژه در جمله و پيوند آن با ساير واژگان كار فهم و درك آثار زباني را تسهيل نمايد و با نگاهي ژرف‌تر زيبايي‌هاي بلاغي آثار ادبي را تبيين كند. در زبان عربي نيز علومي چون: صرف، نحو، بلاغت و فقه اللغة به كار شناسايي عناصر زباني اهتمام داشت. امروزه پژوهش هاي دانش زبان شناسي بيشتر به بحث آموزش زبان به خارجي‌ها و كساني كه زبان ديگري داشته و در صدد يادگيري زبان دوم هستند اختصاص يافته و كتاب ها و مقالات بسياري در اين زمينه به چاپ رسيده است. گرايش ديگري كه در محافل زبان شناسان رواج دارد بحث شناختن اصل و ريشه ي كلمات و كشف روابط بين زباني است. اشتراك برخي واژگان در زبان هاي مختلف گروهي از دانشمندان را در اين انديشه فرو برده كه شايد منشأ همه ي زبان ها يكي بوده است و سپس در اثر گذشت زمان و دخالت عوامل گوناگون دستخوش تحول و تغيير شده و چنين اختلافي بين زبان ها و لهجه هاي گوناگون رخ داده است. البته موضوع چگونگي پيدايش زبان و مسأله آغاز و آفرينش آن اگر چه وقت و انرژي بسياري را به خود مصروف داشته لكن هنوز در هاله اي از ابهام بوده و روزنه‌اي به سوي دانش و روشني ننموده است. ما مسلمانان معتقد به كلام آسماني مكتوب در قرآن كريم باور داريم كه خداوند چون انسان را آفريد به او سخن گفتن را نيز آموخت. در قرآن كريم آمده است: «خلق الإنسان  علّمه البيان» يعني انسان را آفريد و بيان (زبان) را به او آموخت. اين در حالي است كه دانش امروز سمند خود را زين كرده و تمام مرزها و حريم‌ها را زير تاخت و جولان خويش گرفته است و سوداي آن دارد كه باورهاي قلبي را نيز وجاهتي عقلي و منطقي بخشد، غافل از آن كه بسياري از مسائل اين جهاني عرياني اندام خويش را در برابر ديدگان عقل و استدلال بشر نمي‌گشايند و او را بر سر دو راهي ترديد و گمان رها مي‌كنند. دين رسالت خويش را فراتر از قلمرو عقل و دانشِ محدود انسان به انجام مي‌رساند و مي‌كوشد تا بشر را وارد حيطه‌ي باورها كند و به وجودش آرامش و ايمني بخشد. دين راه را نشان مي‌دهد و وعده‌ي خير و شرّ مي‌دهد و سپس ندا مي‌دهد: باور كن تا ببيني! دل بسپار تا دلخوش شوي! امّا چه كنيم كه وقتي مي‌گويند عقل بشر در چشمان اوست گزاف گويي نكرده‌اند و بشر چنان بر اصل اول ديدن و بعداً پذيرفتن پاي مي‌كوبد كه حتّی آرزوي ديدن و لمس كردن بهشت و جهنم را دارد و چون هر چه درهاي غيب و مابعد الطبيعة را مي‌كوبد و دروازه‌هايش را بر ديدگان خويش بسته مي‌بيند باز مي‌گردد تا با شعار خوشباشي و خوش گذراني جهان را بهشت لحظه‌هاي گذران خويش سازد، اما چه كند كه آن نيز سودايي باطل است و راهي بي حاصل.

بحث از دانش زبان شناسي نوين بود كه قصد دارد ريشه‌ي همه‌ي زبان‌ها را بشناسد ولي هنوز به نتيجه‌اي قابل قبول و فراتر از حدس و گمان نرسيده است. از طرفي بحث اشتراك واژگان در زبان‌ها نيز تحقيقاتي را به همراه داشته و نظريات و ادّعاهايي را برانگيخته است. نگارنده با توجه به اين كه لااقلّ بر گويش مادري خويش مسلّط است واژگاني را در طيّ دوره‌هاي مختلف و ضمن برخي مطالعات و مباحثات خود ديده يا شنيده است كه اصل يا مشابه يا مشتقات آن‌ها در گويش مادري يعني گويش خسروشيريني موجود مي‌باشد. برخي از اين كلمات همراه با ترجمه و بيان ارتباط آن‌ها با زبان‌‌‌ها يا  گويش‌هاي ديگر به صورت زير عرضه شده‌اند:     

برخي از واژگان مستعمل در اين گويش كه با گذشت زمان در معرض انقراض قرار گرفته‌اند ريشه در زبان‌هاي بزرگ و زنده‌ي دنيا يا زبان‌هاي زوال يافته‌اي چون فارسي دري پهلوي دارند. كلماتي مانند: سول (روح)، كُفه (سرفه كردن) و... ريشه در زبان زنده و فراگير انگليسي داشته و كلماتي چون بقّاده (به قاعده) و...اصلاً واژه‌هايي عربي هستند. اين واژگان زيبا و اغلب قاعده‌مند كه ميراث ارزشمند نياكان ماست، امروزه بيش از هر زمان دستخوش بي‌مهري قرار گرفته و فرزندان ما از كاربرد بسياري از اين قبيل كلمات احساس شرم مي‌نمايند. دريغ است كه روزي گويش شيرين ما با از دست دادن بسياري از واحدها‌ي بياني خود چنان نادار و كم مايه شود كه از بيان بسياري از اغراض و مفاهيم اظهار عجز و ناتواني كند. كما اين كه همين ايام نيز مشاهده مي‌شود كه حتي تحصيل كردگان و فرهيختگان ما نيز براي توفيق در سخنوري و تفهيم منويات خويش از زبان فارسي مدد مي‌جويند و گويا نوعي گريز از تنگناها و محدوديت‌هاي گويشي خود را طالبند. به عقيده نگارنده چنانچه گويشوران ما به ريشه‌دار بودن و اصالت داشتن بعضي از واژگان اين گويش كه از قضا در حال انقراض و فراموشي هم هستند واقف گردند، شايد اندكي از سير شتابان خود در جهت فرو ريختن و اسقاط اين كلمات بنيادين و بي‌رونق كردن زبان شيرين مادري‌اشان بكاهند.    

چنان كه گفته شد در اين گويش برخي كلمات، اشتقاقي و ريشه‌‌دار هستند و در بعضي زبان‌هاي زنده‌ي دنيا يا زبان‌هاي زائل شده‌ي ايران قديم كاربرد داشته يا دارند. از جمله كلمات زير كه گمان مي‌رود اصل آن‌ها عربي باشد:

1-              فحل: كه به احشام خصوصاً اسب و خر و استر ماده كه طالب نر هستند اطلاق مي‌گردد. اين واژه اصالتاً عربي است و در اين گويش به صورت فَــل با كشش فتحه‌ي «ف» تلفظ مي‌شود. اين كلمه در زبان عربي بر جنس نر حيوانات نامبرده دلالت دارد.

2-              كُز: براي ترنجيده كردن لب به كار مي‌رود. كسي كه هنگام سخن گفتن لبهايش را به نشانه‌ي ادا و افاده جمع مي‌كند اصطلاحاً مي‌گويند: لبانش را كُز مي‌گيرد. اصل آن عربي است و از ريشه‌ي كَزَّ» بر گرفته شده است. كزَّ الشّيءُ: ترنجيده و خشك شد.

3-              سلمونه: به معني نردبان در اصل عربي و از ريشه‌ي سُلَّم است.

4-              زِقَلتون: به معناي غذاي اندك و نامناسب به كار مي‌رود و در اين گويش داراي بار منفي است. وقتي شخص غذاي خود را زقلتون مي‌نامد معلوم است كه شخص در حال تناول طعام از موضوعي رنج مي‌برد يا از كسي كه مزاحم غذا خوردن اوست ناراحت است. شايد اين واژه مأخوذ از كلمه‌ي «زقّه» به معني آب و دانه‌اي كه پرنده در گلوي جوجه‌هايش مي‌اندازد باشد.

5-              سَرو: وقتي كسي از چيزي به ستوه مي آيد و احتمالا دچار رنجش و سردرد مي‌شود از عبارت: «سرو كردن» استفاده مي‌كند. گمان مي‌رود اين كلمه در اصل «صروع» باشد كه واژه‌اي عربي است. اين واژه از ريشه‌ي «صَرعَ» بوده و داراي ساختار مبالغه‌اي است. كلمه ي «صرع» كه نوعي بيماري سر مي‌باشد نيز از همين ريشه گرفته شده است. صروع يعني سر درد شديد گرفتن.

6-              مَنجَلي: يونجه بري. داس منجلي: داس يونجه بُر. سابقا كه مردم با دست اقدام به بريدن يونجه و شبدر خويش مي‌كردند از انواع داس‌هاي دستي استفاده مي‌نمودند كه بهترين و برنده‌ترين نوع آن، داس منجلي بود. كلمه‌ي مِنجَل در عربي به معني داس است. احتمالاً اين كلمه يا اصلاً عربي است و يا از زباني ديگر وارد زبان عربي  و گويش مورد بحث شده است.

7-              نَكمة: در مقام خشم و عصبانيت به شخصي كه نبايد جواب منفي دهد اطلاق مي‌شود. اين كلمه همراه با نَه مي‌آيد. مثلاً مي‌گويند: نه وُ نَكمة. واژه‌ي نكمة در اصل عربي است به معناي: بلا و سختي گران. اين اصطلاح دقيقاً‌ مقابل بله و بلا قرار مي‌گيرد.

8-              بَقّادَة: به قاعده، قاعده مند. اين كلمه مخفّف واژه‌ي مركب: به قاعده است كه در اثر تندي و سهولت تلفّظ به اين شكل درآمده است.

9-              اِدبار: كلمه‌ي ادبار در زبان عربي مصدر باب افعال به معني: پشت كردن (بخت) و سيه روز شدن است. كلمه‌ي حِدبار نيز در زبان عربي به شتر خسته‌ي لاغر شده گفته مي‌شود، شتري كه در اثر راهپيمايي خسته و نزار است و رمقي براي رفتن ندارد. در گويش مورد بحث به كسي كه عُرضه و لياقت انجام كارها را ندارد و اصولا انسان فعال و با قابليتي نيست مي‌گويند: اِدبار. به نظر مي‌رسد اين معني به معني «حِدبار» نزديك تر باشد و گمان مي‌رود كه اصل اين دو يكي است.

كلماتي كه گمان مي‌رود ريشه‌ در زبان فارسي قديم (دري و باستان) و گويش‌هاي برخاسته از آن داشته باشند، مانند: آذري قديم كه متأسفانه توسط زبان تركي جايگزين گرديد و زبان كُردي كه امروزه زباني زنده و رايج است.

1-    وَر: اين كلمه هنگام كار گروهي در مزرعه كاربرد مي‌يابد وقتي كه كارگران كار چيدن محصول يا كندن علف‌هاي هرز داخل كشت را انجام مي‌دهند براي ايجاد تقسيم عادلانه‌ي كاري هر كدام پشت يك وَر مي نشينند و كار را به پيش مي برند. اين كلمه در زبان اوستايي به معني گرديدن و چرخيدن است. در گويش خسروشيريني نيز اين كلمه معناي چرخيدن و دور زدن را به همراه دارد، چرا كه كارگران در مزرعه با پايان بردن وَر خود دور زده و قسمت ديگري را به صورت منظم و گروهي به پايان مي رسانند و اين  ماجرا با تقسيم كردن ورها و پيش رفتن و دور زدن و چرخيدن ادامه مي‌يابد. از طرفي شايد بهتر باشد كه اصل اين واژه را «بَر» كه مخفف «بهر» به معني سهم و بهره مي‌باشد لحاظ كرد.

2-    خاگ: تخم‌مرغ. در زبان كردي به تخم مرغ مي‌گويند: «خا» و اعتقاد دارند كه اين كلمه مخفّف «خايه» به معني تخم است. از آن جا كه هم گويش لري و هم زبان كردي از شاخه‌هاي ريشه دار و اصيل زبان فارسي كهن هستند احتمالا اين واژه داراي اصلي فارسي باشد. توضيح بيشتر در مورد ساختار واژه اين است كه اضافه كردن حرف «گ» به خا از عادات زباني اهل اين گويش است كه پسوندهايي به آخر برخي كلمات مي‌افزايند و البته گمان غالب مي‌رود اين ويژگي نيز رسمي ديرينه و اصيل باشد نه روشي ساختگي و بي‌اساس. به طور مثال اهل اين گويش آخر برخي كلمات قيدي «نم» اضافه مي‌كنند. مانند: ديگنم، پريگنم، دوشنم، خاشكنم و...

3-    وايَه: يعني حاجت و آرزو. در يكي از ابيات شاعر كهن زبان فارسي ،دقيقي، كلمه‌ي آيَفت به معني «حاجت كه از كسي خواهي» به كار رفته است. به احتمال زياد اين كلمه اصل وايه است و در گويش امروز «آ» به «وا» تبديل شده و بخش آخر كلمه نيز در جريان ساده خواني و گرايش به مخفف كردن كلمات حذف شده است و آيفت يا آيَبْت به وايه تبديل شده است. دقيقي در بيت خود چنين سروده است:

ناسزا مكن آيفت كه آبت بشود               بسزاوار كن آيفت كه ارجت دارد

در ديوان ملك الشعراء بهار هم واژه‌ي «بويه» به معني مراد و آرزو آمده كه به احتمال زياد همان وايه باشد. (ديوان اشعار ملك الشعراي بهار: ص606).

اين كلمه در اوستا كه كتاب مقدس ايرانيان زرتشتي است به صورت ”ayapta”به معني: احسان، بهره و بخشش آمده است. در زبان فارسي دري پهلوي نيز به صورت: «ayaft» به معني: هديه، سود و بهره ظاهر شده است.

4-    پيسه: دو رنگ، ابلق، سياه و سفيد. (فرهنگ ايران باستان ج11 ص113) البته اين كلمه هنوز در شعر و نثر فارسي استعمال دارد. سعدي در بيتي اين واژه را به معني سياه و سفيد به كار گرفته است:

دور جواني گذشت موي سيه پيسه گشت   برق يماني بجست، گرد بماند از سوار (كليات سعدي: ص426). پيسه چرمه: اسب ابلق، چرمه‌ي دورنگ.( ديوان منوچهري دامغاني، ص352).

5-    دَق (دَغ): در گويش خسروشيريني به چيز خشك و شكننده گفته مي‌شود. اين كلمه در نوشته‌هاي باستاني به معني زمين سخت بي‌گياه آمده است.

6-    نِسَه: به يك سمت كوه يا تپّه يا هر مكان مرتفع كه پشت به آفتاب باشد گفته مي‌شود. اين واژه در زبان ايران باستان به صورت نِسوم (nesum) تلفظ مي شده و به معني زمين سايه دار دائمي بوده است.

7-    دُبُر: به جنس نر بز گفته مي‌شود كه پيشرو گله باشد و تمام اعضاي گله به دنبالش راه بپيمايند. اين واژه در زبان آذري قديم كه بعدها دچار انقراض شده و زبان تركي جايگزين آن گرديد به صورت «داوار» به كار رفته و به معني « گله گوسفند و چهارپاي كوچك و خُرد» و يا به طور مطلق به معني «گوسفند» بوده است. كلمه يا پيشوند «داو» (daw) در زبان ايران باستان به مفهوم دويدن بوده است.

8-    جُنگَه: گاو نر جوان و به نوع مُسن‌تر آن «ورزا» گفته مي‌شود. اين كلمه كه در زبان آذري قديم نيز براي ناميدن گاو جوان مصطلح بوده است مركّب از دو بخش «جُن» يعني جوان و «گَه» يعني گاو مي‌باشد. پيشوند «جُن» در زبان قديم فارسي بر جواني و جوان بودن دلالت داشته است. معني كامل جُنگه در زبان قديم: گاو نر دوساله مي‌باشد.

9-    كُلور: باقيمانده‌ي ساقه‌ي گندم يا جو در زمين پس از درو شدن. اين كلمه به واژه‌ي «خُلور» كه در زبان آذري در معني: «بار خر از علوفه و گندم و غلّات درو شده جهت حمل به خرمن» مي‌آمده نزديك است و احتمال يكي بودن منشأ و اصل آن‌ها وجود دارد.

10-دَگو: اين عنوان را در مقام توبيخ و توهين به زنان و دختران به كار مي‌برند. در زبان آذري قديم كه از شاخه‌هاي اصيل زبان فارسي كهن بوده واژه‌ي «دِگو» براي مفهوم «زراعت و شخم دو گاوه» استعمال مي‌شد. اين كلمه مركب از پيشوند «دِ» به معني دو و «گو» به معني گاو ساخته شده است. با توجه به همين مفهوم تسلط گويشوران در كاربرد اين واژه معلوم مي‌شود چرا كه آن‌ها زماني اين عنوان را به كار مي‌برند كه طرف مقابلشان سركش و مدّعي باشد و با لحني طلبكارانه سخن بگويد. در دنياي تصويري اين كلمه، گويي زن مورد سرزنش، برزگري ست كه نه با يك گاو بلكه با دوگاو و بنابراين با قدرت تمام شخم زده و به پيش مي‌تازد. در روزگار گذشته داشتن دو گاو براي شخم زني مظهر بضاعت مندي و اقتدار بوده است. بنابراين اصطلاح «دگو» به معني دو گاوه تاختن كنايه از خودسري و غرور است. از اين قبيل اصطلاحات كه به شخص مدّعي و خودشيفته اطلاق مي‌شود مي‌توان به كلمات: دو پينه، قاطرچي، تفنگ چي، هوچي، قلچماق و ...اشاره كرد.

11-ماگا: گاو ماده. در زبان آذري واژه‌ي دوگَه ((duga بر گاو ماده جوان اطلاق مي‌شود به گماني اصل اين دو يكي بوده و با گذشت زمان تفاوتي در تلفظ اين دو رخ داده است.

12-كهريز: در مجاورت خسروشيرين حدّ فاصل بين استان فارس و اصفهان يك آبادي با تعداد اندكي سكنه با نام «زبان كهريز» واقع است. واژه‌ي كهريز در زبان فارسي بيشتر به صورت كاريز تلفظ مي‌گردد ولي در زبان آذري مانند گويش خسروشيريني كهريز خوانده مي‌شود. اين واژه به معني قنات يا آبريز مي‌باشد.   

13-اوسَي: آن وقت، آن زمان. در فارسي باستان اين واژه با همين تلفّظ ((usaو در همين معني كاربرد داشته است.

14-بَشْن: قد، بدن. اين كلمه فارسي است و در بيتي از غزليات سعدي نيز آمده است:

اگر سروي به بالاي تو باشد             نه چون بشن دلاراي تو باشد

15-مِچي يا مِژي: حالتي مانند مكيدن همراه با چشيدن و بلعيدن است. اصطلاح چَقل مِچي: به معني استخوان مكيدني در اين گويش مصطلح است. مثلاً كسي در مقام بي‌گناهي خود در مقابل ديگري مي‌گويد: انگار چَقل مِچيشَ خاردُمِ. از آن جا كه برخي بعد از خوردن استخوان تلاش مي‌كنند مغز آن را با مكيدن يا هر وسيله‌اي ديگر بيرون آورده و بخورند، احتمالاً بر سر خوردن و مكيدن مغز استخوان نيز گاه همچشمي كودكانه‌اي به وجود مي‌آمده است و بدينسان عبارت: خوردن چقل مِچي كنايه از خوردن حقّ ديگران مستعمل شده است. امروزه در برخي جاها مانند اصفهان كلمه‌ي مژيدن رواج دارد. مثلاً مي‌گويند گز را بمِژ.

16-پُرَي: بعضي‌ها. اين كلمه داراي اصل فارسي است و نزد فارسي‌ زبانان باستان به صورت (paru) كاربرد داشته است.

17-رَم: رميدن، فرار كردن از ترس چيزي. اين كلمه فارسي است و در نثر و نظم نمونه‌هاي كاربرد آن ديده مي‌شود. مانند اين بيت واعظ قزويني:

ز خود هر چند بگريزم همان در بند خود باشم            رَم آهوي تصويرم شتاب ساكني دارم.

18-اِسَيدَن: گرفتن، تصرّف كردن. اين كلمه اصلاً فارسي است و در برخي متون قديم كاربرد داشته است. در كليله و دمنه آمده است: (...بلكه هر روز زيادت نظام و طراوت پذيرد و از پادشاهان در استدن آن بيمي صورت نبندد...ص67).

19-تاك: اين كلمه كه به معني تَك يا فرد به كار مي‌رود شايد همان «تَك» باشد كه به صورت تاك در آمده ولي شباهت لفظي و معنايي اين كلمه با واژه‌ي «طاق» اين احتمال را به ذهن نزديك مي‌سازد كه تاك همان طاق است و در اثر كثرت استعمال به تاك تبديل شده است. اين واژه در يكي از غزليات سعدي چنين به كار رفته است: ص422  

گر فراقت نكشد جان به وصلت بدهم               تو گرو بردي اگر جفت و اگر طاق آيد

بدين گونه نيز روايت شده:

     گر فراقم بكشد جان به وصالت ندهم                تو گرو بردي اگر جفت و اگر طاق آيد

20-بِر كردن: اين واژه در روستاي محمدآباد از توابع خسروشيرين كه گويش آن‌ها غليظ‌تر و به لري نزديك‌تر است، به معني روشن كردن و برافروختن آتش به كار مي‌رود. سعـدي اين واژه را ضمن يكي از ابيات بوستان نامه خويش چنين آورده است:

به باد، آتش تيز برتر شود           پلنگ از زدن كينه ورتر شود

21-شَنْبَد: شنبه. در گويش ما كه روزهاي هفته را با اضافه كردن حرف «د» تلفّظ مي‌كنند در واقع رسمي كهن را رعايت مي‌كنند كه در ادبيات قديم فارسي رواج داشته است. نمونه‌اش را مي‌توان در ديوان منوچهري دامغاني مشاهده كرد:

       به فال نيك و به روز مبارك شنبد              نبيذ گير و مده روزگار نيك به بد

    به روزگار دوشنبد نبيذ خور به نشاط             به رسم موبد پيشين و موبدان موبد

         بگير روز سه شنبد به دست باده‌ي ناب             بخور كه خوب بُوَد عيش روز سه شنبد

22-اِشْكُفت: شكُفت. در ديوان منوچهري كلمه‌ي اشْكُفه به معني شكوفه آمده و اين نشان‌گر اصل كلمه (اشكفه) و تحول تدريجي آن به شكوفه است، پس مي‌توان نتيجه گرفت كه «شكفتن» نيز در اصل زبان فارسي قديم به صورت «اشكفتن» تلفظ مي‌شده كه امروزه در گويش خسروشيريني نيز رواج دارد. در سير تحولي واژگان زبان فارسي گاهي بر عكس اين قضيه نيز ديده مي شود. به طور مثال واژه‌ي «نار» با گذشت زمان به «انار» تغيير يافته است، هنوز شكل اوليه ي خود را در اين گويش اصيل حفظ كرده است. منوچهري دامغاني در بيتي اين دو واژه را به كار برده است:

بر شاخ نار اشكفه‌ي سرخ شاخ نار            چون از عقيق نرگسداني بود صغير

23-چُنُ: چنان. در اين گويش به اين چنان گويند: ايچُنُ. اين كلمه‌ي به احتمان زياد در متون قديم به صورت «چنُو» كاربرد داشته است، مانند اين بيت منوچهري دامغاني كه سروده است:

باشد همو بزرگ و چنو روز او بزرگ             باشد شقي حقير و چنو روز او حقير

24-داه: در گويش مورد بحث به مادر گفته مي‌شود. اين كلمه در «ص363 ديوان منوچهري و ص 607 ديوان ملك الشعراء به معناي «پرستار، كنيز» آمده است.

25-پالدين. بافته‌اي از چرم يا نخ در پس زين يا پالان چارپايان سواري يا باري كه از زير دم چارپا بگذرانند و دو سر آن را از دو سوي به دو سوي زين يا پالان متّصل سازند تا مانع حركت زين يا پالان به سوي جلو شود (ص351 منوچهري). صحيح اين واژه «پاردُم» است كه در بيتي از حافظ نيز ظاهر شده است:

صوفي شهر بين كه چون لقمه‌ي شبهه مي‌خورد         پاردمش دراز باد آن حيوان خوش علف

26-غِرِشمال: اهل گويش مورد بحث، گاهي در مقام توهين به كسي كه در ديدن و يافتن چيزي يا كسي دقت نمي‌كند يا ذكاوت به خرج نمي‌دهد، اصطلاحاً گويند: كور غرشمال. غرشمال طايفه‌اي از كولي‌هاست كه به خوشگذراني و سرگرمي روزگار مي‌گذراندند و «لولي» خوانده مي‌شدند و نيز در برخي از جاهاي ايران و در ميان ترك‌ها به «چنگانه» يعني چنگ‌زن معروف گشته‌اند. علاوه بر غرشمال طوايف ديگري از آن‌ها، «سوزماني»، «غربتي» و «قره‌چي» و در ميان لرهاي بختياري و لرستان؛ «تشمال» و «لوطي» خوانده شده‌اند كه در آيين‌هاي شادي، جشن، سرور، عزا و ماتم، برپايي ساز و آواز ويژه‌ي آن آيين را بر دوش داشتند. در مورد اصل و منشأ كولي‌ها گفته‌اند: آنان در هند شمالي زندگي مي‌كردند كه در پايان هزاره‌ي نخست ميلادي به سوي آسيا و اروپا كوچيدند. تا سده‌ي هيجدهم كولي‌ها را مصري مي‌انگاشتند، ولي زبان كولي‌ها كه ريشه در سانسكريت دارد، تاريخ گمشده‌ي ايشان را روشن مي‌كند. با آن كه آمار دقيق اين مردمان مشخص نيست ولي مي‌توان شمارشان را در جهان بين 4 تا 6 ميليون تَن تخمين زد. (دو هفته نامه خبري فرهنگي اَمرداد، شماره 251 سال يازدهم، شنبه 27 فروردين‌ماه 1390 خورشيدي- آسمان ايزد و فروردين ماه 3749 زرتشتي، ص8).

27-اَوشِي: به جوي يا گذرگاهي گفته مي‌شود كه پسماندهاي آب يا فاضلاب از آن عبور مي‌كند. اين كلمه در اصل بايد واژه‌ي زيبا و ادبي «آب شيب» بوده باشد. يعني محل شيب داري كه آب در آن جريان مي‌يابد.

28-شلون‌شلون: شلان شلان (در لهجه‌ي مردم تهران كه به زبان صيح فارسي نزديك‌تر است كاربرد دارد). سلانه سلانه

29-خَوسيدن: خوابيدن. در اصل خُسبيدن است كه در متون قديمي‌تر كاربرد رايج داشته و امروزه رواج خود را از دست داده و به واژگان آركائيك ملحق شده است. مثل بيتي از سعدي ص

30-خفه‌خون: خفقون، خفقان. ص33 از مجموعه نقد و بررسي كتاب تهران. بهار1390، 32. «...خفقان بگير! در غيابم فقط يك مترسك سر خرمني!» (دانشور، 1348:118).

31-مُعَيَّنَا: معاينه. در داستان مشهور «سووشون» از خانم سيمين دانشور اين كلمه چنين آمده است: «.... ماشالله! ماشالله! بدن به اين سفيدي و لطيفي نديده‌ام. معاينه‌ي بلور با رفتن...». ص33. (همان، دانشور، 1348: 260).

32-گُرُ گُر: زود به زود، تند تند. گويشوران تهراني‌ نيز اين اصطلاح را به كار مي‌برند.

33-اِشْكَفت: غار و رخنه‌ي كوه. (ديوان ملك الشعراي بهار: لغت‌نامه، انتشارات نگاه، تهران، 1388ش، ص605).

34-وَرْزا: گاو نر بزرگ كاري. در لغت نامه‌ي مربوط به اشعار بهار آمده است: ورزو: گاو كاري. (ديوان بهار: ص611).

35-گُنْج:  زنبور. در لغت نامه اشعار بهار كلمه‌ي : مُنج: مگس نحل ديده مي‌شود (ص611).

36-كِلَند: كُلنگ. در اشعار بهار نيز كلند به معني كلنگ آمده است (ص610).

37-رود: فرزند. (ديوان ملك الشعراء بهار 606).

۳۸- گِناس يا كِنس: خسيس. اين كلمه در زبان فارسي قديم به صورت ((ganas به معاني اندوختن، نهفتن و خزانه دار آمده است.

۳۹-اَوْشِي: نهر يا شيار كوچكي كه آب پسماند يا فاضلاب منازل از آن مي‌گذرد. به گمان مي‌رسد اصل اين واژه «آب شيب» بوده كه در اثر كثرت استفاده به سمت سادگي و اختصار گراييده و به صورت «اَوْشِي» درآمده است. 

39-مُچونَه: احتمالاً در اصل «مُشتانه» بوده و به اين صورت درآمده است.

۴۱-گُرده مُس: اين اصطلاح يا در اصل: گُرده مُشت: يعني مشتي كه به گُرده (پشت، كمر) مي‌كوبند، يا اصل آن گره مُشت است كه به معني مشت گره شده مي‌باشد.

۴۲-هَپوني: قَپوني

۴۳-سِرچَنادَن: سِرشتن، معجون كردن، درآميختن

۴۴-كَمچَه: كَفچه

44-آش پِلا: آش پالاي،

45-تَليت: تَريد، ناني كه در آب يا غذاي آبكب نرم و خورده شود.

46-پِچِر: پَكَر يا پنچر

47-گَه: پگاه

48-كِنِفتَه: كَجاوه

49-رَيْش ني: راهش نيست، راهوار نيست. به كسي گفته مي‌شود كه رغبت انجام كاري را ندارد.

لَخشَه: رَعشه، لرزش اندام

كلماتي كه احتمالاً در اصل انگليسي هستند:

1-              گاس: حدس زدن، گمانه زني كردن. گاس كُنُم: گمان كنم. احتمالا بين اين واژه و واژه‌ي (guess) انگليسي كه به همين معني است مراوده‌اي بين زباني صورت پذيرفته و اهل يك زبان اين واژه را از ديگري عاريت گرفته است.

2-              فِلِنگ: به گمان مي‌رسد كه اين واژه در اصل انگليسي است. واژه‌ي: »flingn» در زبان انگليسي در معاني: پرت كردن، تند بيرون رفتن، جفتك زدن، لگد انداختن، لگد و جفتك آمده است. عبارت «فلنگ بستن» نزد گويشوران خود نوعي كنايه يا تمثيل از گريختن و شانه خالي كردن است كه به معني مورد نظر انگليسي آن نزديك است. امروزه عبارت جيم زدن تا حدودي معناي اصطلاح مذكور را مي‌رساند.

3-              سُول: روح. اصل اين كلمه ((soul است كه در زبان انگليسي به معني روح مي باشد.

 علي اكبر ملايي

21/4/1390

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم تیر 1390ساعت 20:46  توسط علی اکبر ملایی  | 
نگارنده ی این وبلاگ مدت هاست در اندیشه ی یافتن ریشه ی برخی از واژه های منحصر به فرد گویش خسروشیرینی است. گویشی شیرین و دل انگیز که دارای توانی بسیار در جهت ادای مفاهیم و اغراض مورد نظر است. در این گویش گاه واژه هایی به کار برده می شوند که حتی خود گویشوران، آن ها را بی اساس و ساختگی می پندارند. نگارنده با توجه به علاقه ی وافری که به گویش مادری خویش دارد به محض دریافت رابطه بین زبان های رایج یا زبان های از بین رفته ی کهن با این گویش و درک ریشه دار بودن کلمات مورد استعمالی که اکنون بیشترشان در حال انقراضند،در صدد ثبت وبیان رابطه ی موجود بین آن ها برمی آید. گزارش دقیق تر در آینده خواهد رسید.

ع. ملایی

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1390ساعت 11:15  توسط علی اکبر ملایی  | 

مشتقّات:

واژه‌ي مشتقّ از نظر قاموسي به معنيّ «گرفته شده» و «مأخوذ» مي‌باشد و مشتقّات را از اين حيث كه از ريشه‌ي فعلي يا مصدري برگرفته‌اند، بدين نام خوانده‌اند؛ امّا آن چه در اصطلاح علم صرف به مشتقّ موسوم است، اسم‌هايي است كه داراي اوزاني خاصّ با مدلولاتي معيّن مي‌باشند. زبان‌شناسان عربي اين گروه اسم‌ها را در تقسيماتي تحت عنوان: اسم فاعل، اسم مفعول، صفة مشبّهه، ساختار مبالغة، اسم تفضيل و اسماء زمان و مكان تدوين كرده‌اند.

نكته: تمام مشتقات جز اسماء زمان و مكان صفتند و مي‌توانند هم مانند فعل عامل رفع فاعل باشند و هم جنبه‌ي وصفي داشته و به توصيف و تعريف اسمي ديگر (موصوف) بپردازند.

 

1-اسم فاعل: اسم فاعل ساختاري است دلالت كننده بر شخص انجام دهنده‌ي‌ كار و مقصود از آن، تجدّد و حُدوث فعل است نه دوام و ثُبوت آن. مانند: ضَارِب= الّذي ضَرَبَ. ضارب در «عليٌّ ضارِبٌ» صفتي دائمي براي علي نيست بلكه حادثه‌اي مؤقّتي و گذَراست.

اسم فاعل از ثلاثي مجرّد بر وزن فاعل مي‌آيد و در ثلاثي مزيد از فعل مضارع معلوم ساخته مي‌شود. مانند: قائِل، خائِب، داعٍ (مجرّد) و مُسْتَغْفِرٌ (مزيد) كه از فعل يَسْتَغْفِر گرفته شده است. اسم فاعل در لزوم و تعدّي ويژگي‌هاي فعل خود را دارد.

اِعمال اسم فاعل: در صورتي كه اسم فاعل مُحلّي به ال (صله‌ي ال) باشد بدون هيچ شرطي عمل مي‌كند چون در جايگاه فعل واقع شده است، چرا كه صله بايد جمله باشد. در غير اين صورت بايد اسم فاعل بر حال يا آينده دلالت داشته باشد و بر نفي يا استفهام يا موصوف يا مبتدأ اتّكاء نمايد تا بتواند در معمول خويش عمل كند. مانند: «أنْتَ العَارِفُ قَدْرَ الإنْصَافِ» و «الْكَاتِمُ سِرَّ إِخْوَانِه مَحْبوبٌ» وَ «مَا مُريدٌ صَديقُكَ ضَرَرَكَ» و مَا مُطيعٌ الْجَاهِلُ نُصْحَ الطَّبيبِ» وَ «هَلْ طَالِبٌ أخوكَ شَيْئَاً» و «الحَـقُّ قَاطِعٌ سَيْفُهُ الْبَاطِلَ».

تبصره: در صورتي كه تمايل داشته باشيم اسم فاعل را در معني مبالغه و تكثير به كار بريم آن را به يكي از اوزان مربوط به صيغه‌ي مبالغه مي‌بريم.

 

2- اوزان مبالغه:

صفت‌هايي هستند كه داراي معني اسم فاعل و بيانگر زيادت يك وصف در موصوفند و تنها از افعال ثلاثي مجرّد ساخته مي‌شوند. اين صيغه داراي اوزان مشهوري مانند: فَعَّال (جَبَّار)، فَعَّالة (عَلّامة)، مِفْعَال (مِقْدَام، مِفْراح)، فِعِّيل (صِدِّيق)، فُعْلَة (ضُحْكَة)، فَعِل (حَذِر، يَقِظ، جَزِع)، فَعِيل (رَحيم، عليم،سميع كه صفات الهي به حساب مي‌آيند) و فَعُول (كَذُوب، مَلول، وَدود، رَؤوف). برخي از اين ساختارها قدرت اعمال بيشتري دارند كه به ترتيب عبارتند از: فَعّال، مِفْعَال، فَعُول، فَعيل و فَعِل.     

نكته: تاء مربوطه (ة) مُلحقِ به برخي اوزان مبالغه، بيانگر جنس مؤنث نيست، بلكه نشانگر مبالغه است.

 

 

3- اسم مفعول:

در ثلاثي مجرّد بر وزن مفعول و در ثلاثي مزيد از فعل مضارع مجهول ساخته مي‌شود. مانند: مَقول، مُقام و... اسم مفعول از فعل متعدّي يا گذرا ساخته مي‌شود و در صورتي كه از فعل لازم يا ناگذرا به دست آيد با حرفي تعديه مي‌گردد. مانند: «مَدينةٌ مُتَباعَدٌ عَنْهَا»، «مَقْعَدٌ مَجلوسٌ عَلَيْهَا»، «مُشارٌ إَلَيْهِ» و «مَغْضوبٌ عَليهِ».

اسم مفعول از حيث اعمال، شروط كامل اسم فاعل را مي‌پذيرد. اسم مفعول مفعول خود را مانند فعل مجهول به عنوان نائب فاعل مرفوع مي‌سازد مانند: أمَضروبٌ الزّيدانِ؟ در صورتي كه دو مفعولي باشد يكي را مرفوع مي‌سازد و ديگري به عنوان مفعول منصوب خواهد بود. مانند: الْمُعْطَی كَفافاً يَكْتَفِي. ضمير مستتر عائد به ال، نائب فاعل و كفافاً مفعول دوم مي‌باشد. اسم مفعول مي‌تواند به مرفوع خود اضافه شود و آن را مجرور نمايد. مانند: الورَعُ مَحْمودُ المَقاصِدِ.

 

 

4- صفت مشبّهه:

از ساختارهاي مشتقّ است كه از فعل لازم گرفته شده و بر ثبوت و دوام دلالت دارد. (برخي گفته‌اند كه صفت مشبّهه از مصدر ثلاثي لازم گرفته مي‌شود) منظور از ثبوت، وجود مطلق صفت در صاحب صفت است بدون هيچ قيد زماني (بر خلاف اسم فاعل كه معناي حدوثي و تجديد شوندگي در ظرف زمان را دارد). اگر از صفت حدوث خواسته شود، به وزن اسم فاعل تبديل مي‌شود. مانند: ضائق و سائد. در وزن‌هاي مربوط به ثلاثي مجرّد هر صيغه‌اي كه معناي فاعلي دارد ولي بر وزن فاعل نيست و بر ثابت بودن يك ويژگي در موصوف، حكايت دارد صفت مشبّهه است. اين صيغه در اوزان مختلفي از قبيل: فَعِل (فَرِح)، كه بر حزن يا شادي دلالت دارد مانند: ضَجِر، بَطِر. أفْعَل (كه بر رنگ مانند (أخْضَر)، عيب مانند (أصَمّ و أَحْول) و حلية يا زينت مانند (أهْيَف و أغْيَد)، فَعْلَان (جَوعَان)، فَعْل (سَهْل، شَهْم)، فَعِيل (كَريم) و گاهي بر وزن فَعَل (بَطَل) مي‌آيد. همچنين بر اوزان: فُعَال، فَعَال و فُعْل مي‌آيد مانند: شُجَاع، جَبَان و صُلْب. صفات بر وزن فَعيل چنان چه اسم فاعلي از اصل خود داشته باشند صيغه‌ي مبالغه‌اند. مانند: عليم و سميع.

اسم فاعل و اسم مفعولي كه معناي دوام و ثبوت دارند نه حُدوث و تَجدّد، صفت مشبّهه‌اند. مانند: طاهر القلب و مُعتَدِل القامة (اسم فاعل) و مَحمود المقاصد (اسم مفعول).

صفت مشبّهه در اوزان ثلاثي مزيد مانند اسم فاعل ساخته مي‌شود. مانند: مُسْتَقِيم از (قوم) در باب إستفعال.

مختصر اين كه تمام آن چه از ثلاثي گرفته مي‌شود و به معني فاعل است ولي بر وزن فاعل نيست صفت مشبّهه مي‌باشد. مانند: شيخ، أشْيَب، كَيِّس و عَفِيف.

تبصره: (معمول اسم فاعل بر خلاف صفه مشبّهه مي‌تواند بر آن مقدّم گردد.)

تكمله‌: هر كدام از اسم فاعل، اسم مفعول و صفة مشبّهه چون به اسمي اضافه شوند اضافه‌ي لفظي يا غير محض به وجود مي‌آيد كه پيوند بين مضاف و مضاف اليه استحكام و پايداري اضافه‌ي معنوي يا محض را دارا نيست، بلكه در آن نيت جدايي مضاف از مضاف اليه وجود دارد. در اين گونه اضافه چنان چه مضاف، ال بگيرد لازم است مضاف اليه هم ال بگيرد به جز در حالات مثنّي و جمع مذكر سالم. مانند: الضّاربُ الرَّجُلِ و المضروبُ الأَبِ و الحسَن الوجهِ. اگر ال را از مضافٌ‌اِليه اين تركيبات برداريم كار غير مجازي كرده‌ايم. ولي تركيبات زير مجاز است: الضاربا زيدٍ و الضاربو رَجُلٍ، المضروبا أبٍ و المضروبو أبٍ.

 اين قوانين در صورتي قابليّت تطبيق را دارند كه صفات مذكور، شرايط اِعمال در معمول خود را داشته باشند. به طور مثال اگر اسم فاعل يا اسم مفعول در زمان ماضي مضاف واقع شوند، تركيب به دست آمده اضافه‌ي محض و معنوي است و در نتيجه مضاف هرگز نمي‌تواند ال بگيرد. مانند: كانَ الرجُلُ ضاربَ زيدٍ أمس.  

 

5- أفعل تفضيل:

اين نوع مشتقّ كه دلالت بر مقايسه و برتري دارد در ثلاثي مجرد بر وزن أفْعَل و در ثلاثي مزيد با استفاده از كلماتي چون: أكبَر، أكثَرَ، أشَدَّ ، أَعْظَمَ و أوسَعُ + مصدر اين اوزان ساخته مي‌شود. مانند: أوسَعُ إخْتِبَاراً

البته از اين روش براي ساختن صيغه‌ي تفضيلي از صفات بر وزن أفْعَل غير تفضيلي (وصفي) نيز به كار مي رود. مانند: أشَدُّ حُمْرَةً يا أكْثَرُ حُمْقاً.

أفعل تفضيل به سه صورت در جمله ظاهر مي‌شود.1- به صورت مجرّد از ألْ تعريف و إضافه( نه أل بر سر داشته باشد و نه مضاف واقع شود) 2- مضاف 3- معرّف به أل تعريف.

در حالت أول، اين صيغه فقط به صورت مفرد و مذكّر ظاهر مي شود. مانند: مُحُمَّد أكبَرُ مِنْ إخوانِهِ يا: فاطمةُ أكرمُ مِنْ أَصدِقَائِهِا. در حالت دوم چنان چه، اسم تفضيل به نكره اضافه شود براي همه‌ي صيغه ها به صورت مفرد و مذكر مي آيد (مانند: هُمَا أفْضَلُ رَجُلَيْنِ) و در صورتي كه مضاف اليهِ آن معرفه باشد مي توانيم اسم تفضيل را به صورت مفرد مذكّر يا مطابق با مضاف اليه بياوريم كه رعايت مطابقت به فصيح نزديك‌تر است. مثال: أنتُنَّ أفْضَلُ النِّسَاءِ  يا  أنْتُنَّ فُضَّلُ( فُضْلَيَاتُ) النِّسَاءِ. در حالت سوم رعايت تطابق بين اسم تفضيل و مفضّلٌ منه (اسم قبل از تفضيل) واجب است. مانند: التلميذان الأفْضَلَانِ يا الآية العُظْمَي

 

 

6- اسم‌هاي زمان، مكان و آلت:

اسم زمان و مكان از افعال ثلاثي مجرّد صحيح كه عين الفعلشان در مضارع، مضموم يا مفتوح باشد و نيز از افعال ناقص بر وزن «مَفْعَل» ساخته مي شوند. مانند: مَضْرَب (از ضََربَ)، مَرْمَي (از رَمَي). اين اسماء از فعل ثلاثي مجرّد صحيح مكسور العين در مضارع و افعال معتلّ مثال بر وزن «مَفْعِل» مي‌آيند. مانند: مَجْلِس (از جَلسَ)، مَوعِد (از وَعَدَ).

البته استناهايي هم وجود داررند كه از اين قاعده خارج مي شوند. مانند مَغْرِب و ...  

اسم زمان و مكان از اوزان ثلاثي مزيد مانند اسم مفعول ساخته مي‌شوند. مانند: مُقَدَّس، مُسْتَنْقَع.

كلماتي چون مأْسَدَة (مكان كه شير در آن زيا د است)، مَكْلَبَة (مكان سگ بسيار) و...كه بر وزن «مَفْعَلَة» بوده و از الحاق «ة» به اسم جامد ساخته مي شوند، دلالت بر زياد بودن چيزي در مكاني مي‌كنند.

اسم آلت بر ابزار كار دلالت دارد و به دو صورت مشتقّ و غير مشتقّ ديده مي‌شود. اسم آلت مشتقّ از فعل ثلاثي مجرّد متعدّي ساخته مي شود و بر سه وزن مي‌آيد: مِفْعَل (مِبْرَد)، مِفْعَلَة (مِكْنَسَة) و مِفْعَال (مِيزان).  اسم آلت غير مشتقّ بر اوزان مختلف مي‌آيد. مانند: جَرَس و سِكِّين. اسم آلت از فعل معتل ناقص و لفيف غالباً بر وزن «مِفْعَلَة» ساخته مي‌شود. مانند: مِطْواة، مِصْفَاة.

تبصره: اسم مفعول، اَسماء زمان و مكان و مصادر ميمي از ابواب ثلاثي مزيد يكسان بوده و به يك لفظ هستند. تنها فرق آن‌ها در معني و محتواست.

 

 

 

 

 

 

 

اسم مثنّي:

اسم از نظر تعداد مدلولاتش مفرد است يا مثني يا جمع. مثني بر دو نفر دلالت دارد و با الحاق «انِ» در حالت مرفوعي و«ـيَنِ» در حالت منصوبي و مجروري به مفرد ساخته مي شود. اسم مثني قابل تفكيك به مفرد خود است به گونه‌اي كه بتوان آن دو را كه يك اسمند به يكديگر معطوف نمود. مانند: الرجُلَانِ= رَجُلٌ و رَجُلٌ.

اسم هاي موسوم به ملحقات مثني اين ويژگي ها را به طور كامل دارا نيستند. ملحقّات به مثنّي عبارتند از: 1-إثنَان و إثنتانِ و كِلَا و كِلتَا در صورتي كه به ضمير إضافه شوند.مانند: كِلاهما 2-اسم‌هاي مثنايي چون أبَوَانِ كه بر والدين اطلاق مي‌شود و قَمَرانِ كه بر ماه و خورشيد عنوان گرديده است و كلماتي چون حَسَنَيْن (حسن و حسين) و محمدَيْنِ.

كِلا و كِلْتا اگر به اسم ظاهري اضافه شوند اعرابشان تقديري است و آن گاه كه خبري برايشان آورده شود مي تواند به اعتبار لفظ، مفرد و به اعتبار معني مثني آورده شود، ولي آوردن مفرد بهتر است. مانند:كِلَا الرَّجُلَيْنِ عَالِمٌ يا كِلَا الرَّجُلَيْنِ عَالِمَانِ.

براي تثنيه آوردن اسماء منقوص بايد الف را به اصل خود برگرداند. مثال: عَصَي كه در اصل عَصَوَ بوده مي شود عَصَوَانِ و فَتَي مي شود فَتَيَانِ. اگر الف اسم مقصور از مرتبه‌ي سوم بالاتر باشد در حالت تثنيه به طور مطلق به «ي» تبديل مي شود. مانند:‌مُعْطَيَانِ از مُعْطَي يا حُبْلَي كه الف آن زائده است مي شود: حُبْلَيَانِ.

«ي» محذوفه از اسم هاي ناقص هنگام تثنيه ذكر مي شوند مانند:هَادٍ مي شود:هَادِيَانِ.

همزه‌ي تأنيث در اسم ممدود نيز هنگام تثنيه به واو تبديل مي شود. مانند:حَمْرَاء كه مي شود حَمراوَانِ. در صورتي كه همزه‌ي ممدوده اصلي باشد به حال خود باقي مي ماند. مانند: قَرَّاء مي شود قَرَّاآنِ.  اما اگر اين همزه مقلوب از واو باشد دو وجه براي تثنيه‌اش جايز است يكي ابقاء همزه و ديگري تبديل همزه به واو كه حالت اول بهتر است. مانند: دُعَاء مي شود دَعَاءَانِ و دُعَاوَانِ. كِسَاء مي شود كِسَاءَانِ و كِسَاوَانِ.

اسم هايي مانند: أب و أخ هنگام تثنيه محذوفشان باز مي گردد و به صورت أبَوَانِ و أخَوَانِ مي آيند. البته در اين ميان يَد و فَم به صورت يَدَانِ و فَمَانِ مثني مي شوند. اسم هايي چون: سَنَة(اصل آن وسن است)، أسم(در اصل وَسَم بوده) و إبْن(اصل آن بَنَوَ است)به همان صورت تثنيه مي شوند. مانند: سَنَتَانِ، إسمَانِ و إِبْنَانِ.

جمع مذكّر سالم:

سه نوع جمع وجود دارد. جمع مذكر سالم، جمع مؤنث سالم و جمع مكسّر. جمع مذكر سالم با افزودن ونَ( در حالت رفع) و يِنَ (در حالات نصب و جرّ) به آخر مفرد ساخته مي شود به گونه اي كه هيچ تغييري در ساختار مفرد ايجاد نمي گردد. اسم منقوص وقتي با اين ساختار جمع بسته شود، «ي» از آخرش حذف و همراه با علامات جمع، حركتي متناسب مي گيرد. مانند: قَاضُونَ و قَاضِينَ از قاضٍ. همين طور از آخر اسم مقصور حرف «ا» حذف و حركت فتحه‌ي ما قبلش باقي مي ماند. مثال: مُصطَفَونَ و مُصْطَفَيْنَ از مُصطَفَي. ولي همزه‌ي ممدوده باقي مي ماند. مانند: وُضَّاء و بَنّاء كه مي شوند: وُضَّاؤونَ و بَنَّاؤونَ.

كلمه اي شايسته‌ي پذيرش علامات جمع مذكر سالم است كه داراي شرايط زير باشد:

1-علم مذكر عاقل باشد. مانند: بُطْرُس مي‌شود بُطْرُسُونَ  2- اوصاف مذكر مانند: عَالِم مي شود عَالِمُونَ. اين دو مورد بايد حائز شرايطي باشند: أ- خالي از تاء تأنيث باشند ب- مركب نباشد. به علاوه صفت نبايد بر وزن أفْعَل (در حالت مذكّر) فَعْلَاء (مؤنث) باشد. مانند صفت هاي دالّ بر رنگ و عيب و زينت مثال: أبْيَض، بَيْضَاء.- بر وزن فَعْلَان (مذكّر) و فُعْلَي (مؤنّث) نباشند. مثال: عَطْشَان، عَطْشَي- مذكّر و مؤنّث آن يكسان نباشد. مانند: بَتول، جَريح.

اسم منسوب را مي توان به جمع مذكر سالم آورد. مانند: لبنانيُّون.

نكته: كلماتي مانند: سيبويه(مركب مزجي) و عبدالله(مركب اضافي) را مي توان با فزودن جمع ذو به ابتدايشان به صيغه‌ي جمع سالم مذكر آورد. مانند: ذَوو سيبويهف ذَوو عبدالله.

برخي كلمات ويژگي كامل جمع مذكر سالم را ندارند ولي علامات آن را دارا شده اند و اعراب آن را به خود گرفته اندكه به آن ها ملحق به جمع مذكر سالم گفته مي شود و عبارتند از: أُولُو، بَنُونَ، أهْلُونَ، عِلِّيّونَ، أَرَضُونَ، عَالَمُونَ و سِنُونَ.

جمع مؤنث سالم:

علامت اين جمع«ات» است كه به آخر مفرد مؤنث الحاق مي شود و تاء مربوطه (در صورت وجود) از آخر مفرد حذف مي شود.مانند:مُؤمنات از مُؤمنة.   اسم هاي مختوم به الف تأنيث مقصورة يا ممدودة همان قوانين مربوط به مثنّي را در اينجا نيز مي پذيرند. مانند:فُضْلَي مي شود فُضْلَيَات يا رَحَي و عَصَي كه مي شوند: رَحَيَات و عَصَوَات و صَحْرَاء مي شود صَحْرَاوات.

كلماتي چون: ظَبْيَة كه فاء الفعلشان فتحه دارد و عين الفعلش ساكن و صحيح مي باشد، در اين جمع، عينش فتحه مي گيرد مانند: ظَبْيَة مي شود:ظَبَيَات ولي اگر مضموم الفاء باشد به سه وجه مي آيد.مانند: خُطْوَة كه مي شود: خُطْوَات يا خُطُوَات يا خُطَوَات و اگر فاء الفعل آن كسره باشد سه وجه(كسره،فتحه و ساكن) جايز مي باشد. مانند: كِسْرَة مي شود: كِسْرَات يا كِسِرَات يا كِسَرَات.

در پنج موضع جمع مؤنث سالم به كار مي رود: 1-اَعلام إناث.مثل: مريم، وردة. 2-مختوم به علامت تأنيث.مثل: جَميلة، صحراء. 3- مصادر بيش از سه حرف. مثل: تعريف، إحترام. 4- مذكّر غير عاقل مصغّر يا وصف. دُرَيْهِم(مصغّر درهم)، مَعدود. 5- اسم هاي غير عاقلي كه إبن يا ذي در صدر آن ها قرار دارد. مانند: إبن آوي(كنيه‌ي شغال) مي شود: بنات آوي يا ذي القعدة مي شود ذوي القِعدة.

نكته:كلماتي مانند: إمرأة، شاة، أمَة(كنيز)، أُمَّة و شفة جمع مؤنث سالم بسته نمي شوند بلكه به صورت جمع مكسّر مي آيند كه به ترتيب عبارتند از: نساء،شِياء،إمَاء،أُمَم و شِفَاه. صفات بر وزن فَعْلَان(مذكر)، فَعْلَي(مؤنث) و أَفْعَل(مذكر)، فَعْلَاء(مؤنث) به صورت جمع سالم(مذكر يا مؤنث) به كار نمي روند.

كلماتي چون:بَنات، أَخَوَات و أُولات ملحق به جمع مؤنث سالمند.

 

 

جمع مكسّر:

جمع مكسر قاعده ي خاصّي ندارد و داراي اوزان مختلفي است. در اين جمع اسم به اصل خود بازمي گردد.مثل:باب (اصل آن بوب) مي شود: أبواب و نَاب(در اصل نيب) مي شود: أنياب.

جمع قلّة كه نوعي جمع مكسر است و شامل جمعي سه تا ده نفره است، بر اوزان أفْعُل(أنفُس)،أفْعَال(أجداد)، أَفْعِلَة(أَعْمِدَة) و فِعْلَة(فِتْيَة) مي آيد و جمع كثرت كه بر بيش از سه نفر دلالت دارد به بيش از 16وزن آمده است.

جمع منتهي الجموع بر اوزان مَفَاعِل و مَفَاعيل مي آيد و غير منصرف است مانند: مَصَابيح جمع مصباح. جمع الجمع نيز بر همين وزن مي آيد. مانند: أيادي كه جمع أيدي است و أيدي خود جمع يَد به شمار مي آيد. هر جمع الجمعي منتهي الجموع است ولي هر منتهي الجموعي الزاماً جمع الجمع نيست.

گاهي جمع مكسر را به صورت سالم جمع مي بندند. مانند:‌صَواحِب مي شود صَواحِبَات و أَفَاضِل مي شود أَفَاضِلِين يا سادَة مي شود سادات.

اسم جمع مفردي از لفظ خود ندارد و داراي معني جمعي است. مانند: خَيل، قَوم و شَعب. اين كلمات به اعتبار لفظ مفرد و به اعتبار معني جمع منظور مي شوند. مثال: هذا الشعبُ عظيمٌ. القومُ ساروا.

اسم جنس جمعي يا شبه جمع داراي معناي جمعي است و وقتي معناي فردي و موردي آن مدّ نظر قرار گيرد به آخر آن تاء مربوطه يا ياء نسبت افزوده مي شود. مانند: تَفَّاح، تُفَاحة يا عرب، عربيّ.

اسم جنس و علم:

اسم جنس بر همه‌ي افراد يك جنس دلالت دارد مانند:كتاب. و اسم علم ويژه‌ي فرد واحدي است و بر دو نوع مي باشد: مفرد، مانند «سليم» و مركب، مانند:عبدالله(اضافي)، بيت لحم(مزجي) و تأبّط شرّا(اسنادي). حكم إعرابيِ علمِ اضافي اين است كه صدر آن معرب و عَجُز آن مضاف اليه و مجرور است. مركب مزجي به جز سيبويه كه مبني بر كسر است، بقيه جزء اولّشان مبني بر فتح و جزء دومشان اعراب غير منصرف را مي گيرد. مانند:أعْجَبَتْنِي بيتَ لَحْمُ. مركب اسنادي نيز حكم حكاية داشته و اعراب قبل از علميّتش را مي گيرد.

علم به كنيه(ابوالقاسم،أُمّ عامر)، لقب(رشيد براي خليفه هارون، سجّاد و زين العابدين براي امام علي بن الحسين)

نكته: «أسامة»، علم براي جنس شير و أمّ قشعم علم جنس براي موت و ثعاله علم براي جنس روباه است، كما اين كه اسم هاي معاني مانند:بَرَّة و يَسار كه علم جنس براي بِرّ و مَيْسَرة هستند كه به آن ها علم جنس گويند. حكم اين نوع علم از نظر لفظي مانند علم شخصي است يعني ال بر سر آن ها نمي آيد و با صفت نكره نمي‌آيند، مبتدا قرار مي گيرند و صاحب حال واقع مي شوند(ذوالحال بايد معرفه باشد) و با سببي جداي از عَلَميّة، غير منصرف مي گردند(غير منصرف دو دليل براي منع از انصراف نياز دارد مانند علم عجمي(فرعون) يا تأنيث(أسامة) يا وزن فعلي داشتن(ابن آوي، يزيد) يا حروف زائده مانند: سُبحان كه ان زائده دارد و اسم علم براي تسبيح است).

 

مؤنّث و مذكّر

اسم مذكر از خود علامتي ندارد. اسم مؤنث نيز يا علامتي ظاهري ندارد كه در اين صورت مؤنّث معنوي است مانند: شمس و عين. يا علامت ظاهري دارد كه مؤنّث لفظي است. اسم مؤنّث لفظي سه علامت دارد: تاء مربوطه (فاطمة)، الف مقصورة (سلمي) و الف ممدوة (حَسْناء).

تبصره: 1-گاهي تاء مربوطه به آخر اسم‌هاي مذكر الحاق مي‌شود مانند: معاويه (اسم علم مردها)- استاذٌ علّامةٌ. 2- اسم‌هايي مختوم به الف مقصوره كه الف در آن‌ها جزء ريشه‌ي فعل بوده و غير زائده باشد، مؤنّث نيستند، مانند: هُدَي (از هَدي)- مَأوي (از أوي)- مُصطفي (از اصطفي)- فَتَي (از فَتِي) 3- در اسم‌هاي منتهي به الف ممدوده نيز چنان‌چه الف از حروف اصلي فعل باشد علامت مؤنّث نيست. مانند: بِناء (از بني)- قَضاء (از قَضَي)- سَماء (از سمَوَ).

بنابراين مونث بر سه قسم است: 1- لفظي مانند: معاويه، حمزه، طلحه، زكرياء 2-معنوي مانند مريم، شمس، دار 3- لفظي و معنوي كه هم لفظا و هم مفهوماً مؤنث است مانند: لطيفة، ليلي و حمراء.

مؤنث معنوي در چهار موضع مي‌آيد: 1- علم مؤنث مانند: زينب2- اسم‌هاي ويژه‌ي مؤنث مانند: أُخت و أمّ. 3- اسم شهرها و كشورها و قبيله‌ها مانند: شام، تهران، قريش 4- اسم‌هاي برخي اعضاي زوج بدن مانند: عين، رِجْل و يَد.

برخي كلمات هم مؤنث و هم مذكرند مانند: فرس، موسي، سماء، طريق، لسان و...

با افزودن ة به آخر صفات، آن‌ها را به مؤنث تبديل مي‌كنيم ولي برخي صفات مؤنث اوزان خاصي دارند مانند: صفت‌هاي بر وزن فَعْلَي (سَكري)، صفت مشبّهه بر وزن فَعْلَاء (بيضَاء) و صفت تفضيلي بر وزن فُعْلَي (عُظمَي).

شش صفت براي مذكر و مؤنث يكسان به كار مي‌روند: اوزان: فَعَّالة (عَلّامة)، مِفْعَال (مِفْضَال)، مِفْعِيل (مِعْطِير)، مِفْعَل (مِغْشَم = حادثه‌جوي بي‌باك و خستگي ناپذير)، فُعْلَة (ضُحْكَة) و فَعُول به معني فاعل (صبور) و فَعِيل به معني مفعول (قَتيل). در دو وزن اخير اگر موصوف ذكر نشود بايد مؤنث را با تاء تأنيث ذكر كرد. مانند: رأيتُ جريحةً  ولي اگر با موصوف باشد گفته مي‌شود: رأيتُ إِمرَأَةً جَريحاً.

البته در صورتي كه وزن فَعول معناي مفعولي (حَلوبة) و فعيل معناي فاعلي (جميلة) داشته باشد، به طور مطلق تاء تأنيث بدان ملحق مي‌شود.

 

نسبة: با افزودن ياء مشدّد ما قبل مكسور به آخر اسم ساخته مي شود. براي اين منظور علامات تأنيث، تثنيه و جمع از آخر اسم حذف مي شود. مانند:ناصرة=ناصرِيّ و عراقَيْنِ=عراقِيّ و مَتَاجِر= مَتْجَرِيّ. ولي هنگام وقوع التباس به جاي تاء يك واو قرار مي گيرد. مثل:ثوروِيّ از ثورة تا با اسم منسوب «ثَور» يكي نشود. عين الفعلِ اسم هاي ثلاثي مكسور العين در حالت منسوبي فتحه مي گيرد. مانند:مَلِك=مَلَكيّ

همزه‌ي اسم هاي ممدود اگر اصلي باشند در حالت نسبت تغيير نمي كنند. مثل:قرَّاء=قَرَّائِي، در صورتي كه اين همزه، علامت تأنيث باشد تبديل به واو مي شود. بَيْضَاء=بَيْضَاوِيّ. و اگر همزه‌ي ممدوده بدل از حرف علّه باشد اثبات و قلب آن به واو جايز است. مانند:سَماء= سماويّ و سَمائِيّ.

در مورد ساختن اسم منسوب از اسماء مقصور در صورتي كه الف در مرتبه‌ي سوم باشد قلب به واو مي شود. مانند:فَتَي=فَتَوِيّ ، اگر الف در مرتبه‌ي پنجم به بعد باشد حذف مي گردد. مانند: مُصْطَفَي= مُصْطَفِيّ  و اگر در مرتبه‌ي چهارم بوده و حرف دومِ كلمه، ساكن باشد دو امر جايز است: قلب الف به واو و ابقاء آن. مثال: مَعْنَي=مَعْنِيّ و مَعْنَوِيّ. دُنيا=دُنْيِيّ و دُنْيَوِيّ. ولي كلمه اي مانند «بَرَدَي» فقط مي شود «بَرَدِيّ» چون عين الفعلش متحرّك است. در اسم هاي مقصور اگر الف مقصوره علامت تأنيث باشد، سه وجه يعني حذف الف و نيز تبديل آن به واو و همچنين افزودن الف به كلمه،قبل از واو مقلوبه جايز است. مثال: حُبْلَي= حُبْلِيّ و حُبْلَوِيّ و حُبْلَاوِيّ.

اسم هاي منقوص نيز در حالت نسبت شرايطي نظير اسماء مقصور دارند جز اين كه ماقبل واو فتحه مي گيرد. مثال: شَجِيّ=شَجَوِيّ و المُعْتَدِي= الْمُعْتَدِيّ و القَاضِي=القَاضَوِيّ و القَاضِيّ.  منسوب قَرْيَة مي شود قَرَوِيّ  و منسوب دَلْو مي شود دَلْوِيْ.

اسم مختوم به ياء مشدّده در صورتي كه ياء، بعد از يك حرف قرار گيرد ياء دوم قلب به واو شده و ياء اوّل به اصل خود برمي گردد. مثال: حَيّ= حَيَوِيّ و طَيّ= طَوَوِيّ(اصل طَيّ، طَوْي است). در صورتي كه ياء، بعد از دو حرف واقع باشد، ياء اول حذف و ياء دوم قلب به واو مي شود و حرف دوم فتحه مي گيرد. مثال: نَبِيّ= نَبَوِيّ، حال اگر ياء مشدّد در مرتبه‌ي سوم به بعد باشد، كلمه به حال خود باقي مي ماند. مثال: مَرْمِيّ، شَافِعيّ و كُرْسِيّ كه در حالت منسوبي تغيير نمي كنند.

ياء در اسم هاي بر وزن فَعيلَة حذف و ماقبل آن مفتوح مي گردد.مانند: مدينه=مَدَنِيّ. ولي اگر مضاعف باشد مانند: جليلة يا واوي العين باشد مانند: طويلة مطابق قاعده‌ي كلي اسم هاي منسوب، مي شوند: جَلِيلِيّ و طَويلِيّ.

در مورد اسم هايي چون«أب و أخ» كه لامشان محذوف است هنگام تبديل به اسم منسوب، حرف محذوفشان باز مي گردد و به صورت «أبَويّ و أخويّ» منسوب مي شوند.

اسم منسوب از سَنَة مي شود سَنَوِيّ و منسوب كَمْ مي شود كَمِيّ و كَمِّيّ و براي لَو مي شود لَوّيّ، منسوب لَا مي شود لَائِي و لَاويّ.

براي ساختن منسوب از اسم هاي علم مركب در صورتي كه اسنادي باشد عَجُز آن حذ و ياء نسبت به صدر آن ملحق مي گردد. مثل تأبّط شرّا كه مي شود: تَأَبَّطِيّ. مركب مزجي نيز چنين است. مانند معدي كرب كه مي شود مَعْدَوِيّ و گاهي ياء به عجز آن ملحق مي شود مانند مَعْدِي كَرَبِيّ يا به هر دو جزء آن ملحق مي گردد مانند مَعْدَويّ كَرَبِيّ. در مورد تركيب اضافي نيز مانن مركب مزجي وضعيت يكساني وجود ندارد.

تصغير

اسم مصغّر با آوردن ياء ساكنه بعد از حرف دوم اسم، ساخته مي شود. اصولاً اسم مصغّر بر وزن«فُعَيْل» مي آيد. مثل:‌ رَجُل=رُجَيْل

اسم هاي رباعي مانند دِرهَم، مُهْرَة و سَلْمَي به صورت دُرَيْهِم، مُهَيْرَة و سُلَيْمَي مصغّر گشته و كلمه‌ي «اَوقَات» به صورت اُوَيْقَات تصغير مي شود. مصغّر سلمان(اسم عَلم) و سَكْران(صفت) كه نون زائده دارند مي شود: سُلَيْمَان و سُكَيْرَان. ولي مصغّر اسم جنس هايي مانند سِرحان و فنجان كه داراي الف زائده اند،مي شود: سُرَيْحِين و فُنَيْجِين.

كلماتي از قبيل«باب، مُوسِر و ميزان» كه حرف دومشان مقلوب از حرفي علّه است در حالت تصغير به اصل خود تبديل مي شوند و چنين نوشته مي شوند: بُوَيْب، مُيَيْـسِر و مُوَيْزِين. در چنين شرايطي ألفي كه بدل از همزه يا زائده باشد، قلب به واو مي گردد. مثال أُوَيْصَال و خُوَيْدِم از آصال(الف مقلوبه از همزه) و خَادِم(الف زائده).

اسم هايي كه سومين حرفشان الف يا واو باشد، هنگام تبديل به صيغه‌ي تصغير، اين دو حرف قلب به ياء شده و در ياء مصغّر ادغام مي گردد. مانند عصا و عَجوز كه مي شوند: عُصَيّ و عُجَيِّز. و چنان چه حرف سوم، ياء باشد در ياء تصغير ادغام مي شود. مثل مريم كه مي شود «مُرَيِّم»؛ ولي اگر اسم ناقص باشد ياء از آخر آن حذف مي گردد، چون هنگام اتصال با ياء تصغير سه عدد ياء در كنار هم قرار مي گيرند. مانند: صَبيّ كه مي شود: صُبَيٌّ. اگر در اسمي، «واو» يا «الف» حرف چهارم يا بعد از آن باشند هنگام تصغير به ياء بدل مي شوند. مثل: «عُصَيْفِير و مُفَيْـتِيح» از «عُصفور و مِفتاح». أفعل تفضيل از فعل ناقص از اين قاعده استثناء مي شود مثل أَحلي كه مي شود:أُحَيْلَي

تاء تأنيث مقدّر (مؤنثي كه تاء تأنيث ندارد) در اسم ثلاثي هنگام تصغير ذكر مي شود ولي در رباعي ذكر نمي گردد. مثل:شمس=شُمَيْسَة و مَرْيَم= مُرَيِّم.

در كلماتي مثل أب و أخ حرف محذوف باز مي گردد و مي شود: أُبَيّ و أُخَيّ. در مورد إبن و إسم كه همزه را عوض محذوف دريافت كرده اند، همزه حذف و حرف اصل ذكر مي شود. بنابرين تصغير اين دو مي شود: بُنَيّ و سُمَيّ. أخت و بنت نيز اين گونه اند با اين ويژگي كه ت مبسوطه در اين دو اسم به تاء مربوطه تبديل مي گردد و مصغر آن ها مي شود:أُخَيَّة و بُنَيَّة.

جمع مكسر (قلّة) مانند مفرد، تصغير مي‌شود. مثل:أَعْمِدَة=أُعَيْمِدَة و أَضْلُع= أُضَيْلُع و أَصْحَاب= أُصَيْحَاب

جمع مكسّر كثرت در تصغي به مفرد خود باز مي گردد مثل:نِياق= نُوَيْقَات جز وقتي كه مفرد آن مذكر عاقل باشد مانند شُعَراء كه مصغرش مي شود: شُوَيْعِِرونَ  

علم مركب اسنادي مصغر نمي‌شود اما در مركب مزجي و اضافي صدر مصغر شده و عجز به حال خويش باقي مي‌ماند. مثل: عُبَيْدالله.

مصغّر خاصّ اسم‌هاي معرب است اما برخي اسم‌هاي مبني نيز تصغير مي‌شوند مانند: ذَا= ذَيَّا، اّلذي=اللَّذَيَّا

 

إعراب (كلمات مُعرب و مبنيّ)             

اسم ها همگي معربند جز ضمائر، اسمهاي اشاره، موصولات، اسماء شرط و اِستفهام و.... از ميان افعال، تنها افعال مضارع (به جز دو صيغه‌جمع مؤنث كه داراي بناء عارضي هستند) معربند.

معربّات در حالت رفع، ضمّه و در حالت نصب، فتحه(جز جمع مؤنث سالم كه كسره مي گيرد) و در حالت جرّي، كسره (جز اسمهاي غيرمنصرف) مي‌گيرند. جزم فعل ناقص نيز به حذف حرف علّه است. مانند: لم يَخْشَ از يَخْشَي

معرب منصرف و غير منصرف: معرب منصرف تنوين مي‌گيرد و همه‌ي حركات إعرابي را مي‌پذيرد. مانند: رَجُل و عَالِم. «توضيح اين كه چهار نوع تنوين وجود دارد كه به تنوين تمكين (رَجُلٌ)، تنوين تنكير (سيبويهٍ و صهٍ)، تنوين مقابله كه به جمع مؤنث سالم ملحق مي‌گردد (مؤمناتٌ) و تنوين عوض كه عوض از جمله محذوف است (حينئذٍ) يا عوض از يك كلمه است (كُلٌ)».

اسم غير منصرف تنوين نمي‌پذيرد و تنها به دو شرط كسره قبول مي‌كند:1- مضاف واقع شود 2- أل داشته باشد. در غير اين صورت به جاي كسره فتحه مي‌گيرد. مانند:أليسَ اللهُ بِأَعْلَمَ بِالْكَافِرِينَ؟

اسم علَم (خاصّ) در شش حالت ممنوع من الصرف است: 1- در صورتي كه«ان» زائده داشته باشد، مانند: عثمان، رضوان و زيدان. («ان» زائده بعد از سه حرف قرار مي‌گيرد) 2- وقتي كه علم بر وزن فعل بيايد، مانند: أحمد، يزيد، تَغلَب، دُئِل (اسم قبيله‌اي است)و شَمَّر(نام اسبي است). 3-مركّب مزجي، مانند: بَعْلَبَكّ و بيت لحم.(اعداد يازده تا نوزده و كلمه‌ي سيبويه نيز مركب مز جي هستند ولي مبني مي باشند) 4-علم مؤنث، مانند: معاويه(مؤنث لفظي) مريم(مؤنث معنوي) و وردة. 5-علم أعجمي زائد بر سه حرف،‌مانند: يعقوب و إبراهيم. (علم عجمي سه حرفي ساكن الوسط مانند: نُوْح متصرف است ولي شَتَر كه حرف وسطش حركت دارد مي تواند منصرف يا غير منصرف لحاظ شود. 6- علم معدول، مانند: عُمَر كه معدول از «عَامِر» است يا«أُحَاد، أُخَر، سَحَر، أَمسِ و...».

صفت به سه شرط غيرمنصرف است: 1- اگر بر وزن فَعْلَان باشد و مؤنّثش بر وزن «فَعْلَي) بيايد. مانند: سَكران‌، سَكرَي و فَرْحَان، فَرْحَي. 2-صفتي كه در حالت مذكّر بر وزن«أفْعَل» و مؤنث آن بر وزن«فَعْلَاء» يا «فُعْلَي» باشد.مانند: أَصْفَر، صَفْرَاء و أصَغَر، صُغْرَي. 3-اگر معدول از لفظ ديگري باشد، مانند: أُخَر جمع أُخْرَي مؤنث آخَر. اين ويژگي در مورد اعداد قياسي است و بر وزن«فُعَال» و«مَفْعَل» مي آيد، مانند:أُحَاد، مَوحَد و ثُنَاء، مَثْنَي تا عُشار، مَعْشَر.

برخي از كلمات مبنيّ لازم البناء هستند مانند ضمائر ولي برخي داراي بناي عارضي هستند مانند مُنادَي و اعداد مُركّب.

جهات ششگانه مانند: «قَبْل و بَعْد و ...) داراي چهار حالت إعرابي هستند كه در سه حالت آن معرب و در يك حالت مبني هستند. وقتي كه لفظاً اضافه شوند (جاء زيدٌ قَبْلَ عَمروٍ) و زماني كه مضاف حذف شود و لفظ و معناي آن در تقدير گرفته شود (جَاءَ زيدٌ و عَمروٌ مِنْ قَبلٍ) و آن گاه كه اضافه نشود (جَاءَ زيدٌ و عمروٌ قَبْلاً) مُعرب است، ولي هرگاه مضاف محذوف باشد و معناي آن و نه لفظش در نيّت باشد (جَاءَ زيدٌ و عمروٌ مِنْ قَبْلُ). پس معرب يا مبني بودن اين ظروف تا حدودي به مقدّرات ذهني و منويّات ما وابسته است.

فعل ماضي مبني بر فتح است و زماني كه به واو جمع يا ضمير رفعِ متحرك(از صيغه‌ي ششم به بعد) وصل مي شود و حركت يا سكون بر آخرين حرف اصلي فعل عارض مي شود، باز فعل را مبني بر فتح فرض مي كنيم.َ

أسماء شرط:

يازده اسم شرط وجود دارد كه عبارتند از: مَن(هركس)، مَا(هرچه)، مَهْمَا(هرگاه، هرچند)، إذْمَا(اگر)، مَتي(هروقت)، أيّانَ(هنگامي كه)، أيْنَ(هرجا)، أنَّي(هركجا)، حَيْثُمَا(هرجا)، كَيْفَمَا(هر طور) و أَيُّ(هركه).

همه‌ي اين اسم ها صدارت طلبند و ماقبلشان در آن ها عمل نمي كند جز حرف جرّ و مضاف، مانند:بِمَنْ يكتُبْ أكتُبْ يا غلامَ مَنْ تَضْرِبْ أَضْرِبْ. به جز«أيُّ) بقيّه ي اسماء شرط مبنيّ هستند.أيّ در صورتي كه به ظرف زمان اضافه شود معني زماني و اگر به ظرف مكان اضافه گردد، معني مكاني پيدا مي كند.

أسماء استفهام:

عبارتند از:مَن (چه كسي)، مَا(چه چيزي)،مَنْ ذَا، مَاذَا،مَتي،أيّانَ(كَي «مربوط به آينده»)،أَيْنَ، كَيْفَ، أنَّي(از كجا، چگونه)، كَمْ(چه قدر، چندتا)، أَيُّ(كدام، به نكره اضافه مي‌شود). از«كيفَ و أنَّي» تنها از صفات غريزي پرسش مي شود، مانند سلامتي يا بيماري. مثلاً نمي توان گفت: كيف زيدٌ أقاعدٌ أم قائمٌ؟ چون قيام وقعود از جمله ويژگي هاي غريزي به شمار نمي آيند و در اين گونه موارد بايد از هلْ يا همزه استفاده كرد.

كنايات

   كنايه بيان چيزي معيّن با لفظي غير صريح است و الفاظش عبارتند از: كَمْ، كَأَيِّنْ و كَأَيٍّ كه كنايه از عدد هستند و كذا كه به صورت مفرد يا معطوف يا مركب مي آيد و كنايه از عدد، سخن و فعل است. كَيْتَ و زَيْتَ نيز كنايه از جمله اند در مقام سخن گفتن، مانند: فلانٌ كَيْتَ وَ كَيْتَ و فَعشلش زَيْتَ و زَيْتَ.

بِضْع و فلان از كنايات معربند كه بضع كنايه از اعداد بين سه تا ده است و فلان كنايه از عَلَم مذكّر عاقل است و مؤنثش فلانة مي باشد. فلانة غير منصرف است و تنوين قبول نمي كند.

ظروف: 

بر مكان يا زمان دلالت دارند و دربردارنده‌ي معني«في» هستند. برخي ظروف مبني و برخي مُعْربند. ظروف مبنيّ عبارتند از: حَيْثُ، لَدُنْ، لَدَي، أَيْنَ، هُنَا، ثَمَّ كه معناي مكاني دارند و«إذْ، أمسِ، مُذْ، مُنْذُ، قَطُّ، لَمَّا، أيَّانَ، مَتَي و الآنَ» كه بر زمان دلالت مي كنند و «أنَّي» كه معناي زماني و مكاني دارد.

حيثُ فقط به جمله اضافه مي شود. اسم بعد از لَدي و لَدُنْ به عنوان مضاف اليه مجرور مي گردند. لَدُن نمي تواند در نقش صفة، خبر، صله يا حال قرار گيرد ولي «لَدَي» مي تواند. نمي توان گفت: لَدُنْكَ غُلامٌ؛ ولي مي توان گفت: لَدَيْكَ غُلامٌ.

إذْ به فعل مضارع هم اضافه مي شود ولي غالباً به فعل ماضي و جمله‌ي اسميّه اضافه مي گردد. مانند: إذْ جِئْتُمْ جِئْنَا و إذْ هُوَ فِي البيتِ و كمتر با فعل مضارع مي آيد: «إذْ يَقُولُ لِصَاحِبِهِ لا تَحْزَنْ إِنَّ اللهَ مَعَنَا».

«أمْس» اگر به معني ديروز به كار رود مبني بر كسر است. مانند: تَجَوَّلْنَا في الغابَةِ أَمْسِ يا أَمْسِ الدّابِرُ لَا يَعُودُ.  ولي اگر به معني روزگاران گذشته باشد يا ألْ بر سرش ظاهر گردد يا مضاف واقع شود، معرب خواهد بود. مانند: «كُلُّ يَمٍ يَصِيرُ أَمْساً» و « وَ قَدْ كَانَ بِالأمْسِ رَجُلاً مَهِيباً».

مُذْ و مُنْذُ گاهي به جمله و گاهي به مفرد اضافه مي شوند. مانند: ما صادَفْتُهُ مُنذُ تَفَارَقَنَا و مَا رأيْتُهُ مُذْ يَومِ الْخَميسِ. گاهي اين دو اضافه نمي شوند و نقش مبتدا را مي گيرند و مابعدشان خبرشان محسوب مي گردد. مانند: مَا رَأيتُهُ مُذْ يَومَانِ.  

                        مبتدأ     خبر

 قطّ تنها بعد از فعل ماضي منفي قرار مي گيرد و تمام گذشته را در بر مي گيرد. مانند: مَا فَعَلْتُ هذَا قَطُّ.

«لَمَّا»ي ظرفيه تنها به جمله‌ي ماضي اضافه مي شود و«الآنَ» ظرفي براي زمان حال حاضر است.  

 

 

اسم فعل:

كلمه‌اي است كه از نظر لفظ و معني جانشين فعل شده، از عوامل مختلف تأثير نمي پذيرد و مفعولٌ به بر آن مقدّم نمي گردد. نوعي ازاسم فعل در معناي گذشته مي آيد مانند: بَُطْآن، سِرْعَانَ، وَشِكَانَ(عجله كرد)،شَتَّانَ و هيهاتَ (بَعُدَ) و نوعي از آن در معني مضارع ظاهر مي‌شود مانند: آه، أُفٍّ، بَجَلْ، قَدْ و قَطْ و... و گونه‌اي از آن نيز به معني أمر است. مانند: إِلَيْكَ، أمَامَكَ، آمينَ و رُوَيْدَ و ...

 

عدد اصلي

عدد اصلي را مي‌توان به چهار دسته تقسيم كرد. اعداد مفرد (1-10 و نيز100وضرائب آن)، مركب (11-19)، عقود (20-90) و معطوف (21-99)

اعداد 1و2 بعد از معدود خود آمده و به عنوان صفت، تابع موصوف خود مي باشند. مانند: أكَلْتُ تُفَاحَةً واحِدَةً يا سَلَّمْـتُُ عَلَي المُعَلِّمَتَيْنِ الإِثْنَتَيْنِ. در اين دو مثال ما بي نياز از ذكر عدد هستيم و عدد تنها جنبه‌ي تأكيدي دارد. اعداد از سه تا ده با معدود (تمييز) خود از نظر جنس مخالفند و معدود آن ها به صورت جمع و مجرور مي آيد. مانند: جاءَ ثَلاثُ تِلْمِيذاتٍ. تمييز از يازده تا صد، فرد و منصوب است وعدد11  از نظر جنس متناسب با معدود خود مي آيد مانند:رَأَيْتُ أَحَدَ عشَرَ كَوكَباً. جزء اول عدد12 إعراب اسم مثني را مي پذيرد مانند: إشْتَرَيْتُ إثْنَي عَشَرَ قَلماً. جزء اوّل أعداد (13-19) همواره از نظر جنس با معدود خود مخالف مي آيند ولي جزء دوم با معدود متناسب است. مانند: رَأَيْتُ تِسْعَةَ عَشَرَ طائراً في السّماءِ. دو جزءاعداد11-19 به جز بخش اوّل عدد12 مبني بر فتح هستند.اين اعداد مركب مزجي بوده و داراي حركت  بناء عارضي مي باشند. عقود اعراب جمع مذكر سالم را مي گيرند و به آن ها ملحق به جمع مذكر سالم گفته مي شود مانند: قَرأْتُ خَمْسينَ صفحةً مِنْ كتاب سيبويهِ. اعداد معطوف كه بين دوقسمت آن واو عطف وجود دارد، جزء اول مانند اعداد يك تا ده و جزء دومشان مانند عقود است. مانند: ذَهَبَتْ أرْبَعَةٌ و ثَمانونَ جُنديّاً إلي المُعَسكَرِ. تمييز اعداد 100 به بالا مفرد و منصوبند، مانند: أَخَذْتُ سِتَّ مِئَاتِ دِرْهَمٍ مِنَ الْمَصْرِفِ.

عدد ترتيبي مانند صفت بعد از معدود خود مي آيد و از آن تبعيّت مي نمايد. البته عقود به لفظ خود باقي مي مانند. در اعداد مركب جزء اول مي تواند در صورت لزوم ال بگيرد مانند: قَرََأْتُ الْمَقَالَةَ السَّابِعَةَ عَشْرَةَ. از نظر اعراب دو جزء اعداد مركب مبني برفتح است.

 

حروف معاني

برخي حروف ويژه‌ي اسم و گروهي ويژه‌ي فعل و برخي ديگر بين اين دو مشترك هستند. حروف جرّ، قسم، استثناء، نداء، مشبّهة بالفعل، مفاجأة (إذا و إذْ)، تفصيل (أمَّا، إمَّا) و حروف تنبيه (هَا، أمَا، و ألَا) مختصّ اسم هستند و حروف نصب (أنْ، لَن و...)، مصدر(أنْ، أَنَّ، كَيْ، مَا و لَو)، جزم، شرط(إنْ، لَو)، تحضيض(أَلا، أمَا، هَلَّا، لَولا و لَومَا)، استقبال، توقّْع، ردع(كلّا) مي باشند و بقيه حروف مانند حروف اسنفهام و تفسير(أيْ و أَنْ) و نفي و جواب و استنتاج(أَلا و أَمَا) مشتركند.

 

 

اعراب فعل مضارع:

فعل مضارع در حالت عادّي مرفوع است؛ ولي در موقعيت هاي زير منصوب مي شود:

1-وقتي كه حروف ناصبه بر آن مقدّم گردد. «حروف ناصبه شش بود ي طلبه       أَنْ و لَنْ، كَي و إِذنْ، حَتَّي و لِـ» در صورتي كه«أنْ بعد از افعال يقين بر سر فعل مضارع قرار گيرد همان إنَّ مخففه است كه اسم آن حذف شده و فعل پس از آن خبر مي باشد. مانند: عَلِمْتُ أَنْ لَا يَرْجِعُ أبوكَ. در تقدير: عَلمتُ أنهُ لا يرجعُ أبُوكَ.

 «لِـ» گاهي براي تعليل مي آيد مانند: خُذِ الدَّواءَ لِتَبْرَأَ= دارو را استفاد ه كن تا بهبود يابي. گاهي نيز براي تأكيد به كار مي رود كه به ان لام جحود يا نفي نيز مي گويند. «لام» در اين حالت بعد از «كانَ» منفي مي آيد. مثال: مَا كانَ اللهُ لِيَظْلِمَ النَّاسَ. «حتّي ناصبه» به سه معني مي آيد:‌يا براي تعليل است مانند: زُرْنِي حَتَّي أَكْرِمَكَ يا براي اشاره به غايت و نهايت چيزي است مانند: سِرْ حَتََّي تَبْلُغَ الْجَبَلَ يا به معني استثناء است مانند: ليسَ العَطاءُ مِنَ‌الْفُضولِ سماحةً          حَتَّي تَجودَ وَ مَا لَدَيْكَ قَليلُ يعني إلّا أَنْ تَجودَ.

حَتّي در غير اين باب به صورت حرف عطف يا حرف جرّ يا حرف ابتدا نيز ظاهر مي شود.

از ديگر ادوات نصب دهنده‌ي فعل مضارع، «أَوْ» است در صورتي كه بتوان إلّا استثنائيه يا إلي انتهائيه به جاي آن قرار داد. مانند: إِضْرِبْهُ أَوْ يُطِيعَ يعني إلي أنْ يُطيعَ يا إلّا أنْ يُطيعَ. در غير اين صورت حرف عطف است.

ناصب ديگر «فاء سببيّه» است كه بعد از نفي يا طلب محض مي آيد. نفي مانند: مَا أَنا مُسئٌ فَأخَافَ و طلب مانند: جُودُوا فَتَسُودُوا. طلب شامل:أمر، نهي، استفهام، عرض(أَلا)، تحضيض(هلّا)، تمنّي (ليتَ) و ترجّي (لعلَّ) مي‌شود.

واو معيّة مسبوق به نفي يا طلب نيز مانند فاء سببيه از عوامل نصب فعل مضارع است. مانند: لَا أَزورُكَ وَ تَهْجُرَنِي. حروف عطف از قبيل: واو، فاء و ثُمَْ وقتي به اسم جامد يا اسمي غير قابل تأويل به مصدر عطف شوند فعل مضارع پس از خود را منصوب مي‌كنند مانند: وَحْدَةُ المَرْءِ وَ يَموتَ خََيْرٌ مِنْ مُجَالَسَةِ الأَشْرَارِ.

 

 

 

فعل مضارع مجزوم:

فعل مضارع با اداتي چون«لم، لمَّا، لام امر و لاي نهي مجزوم مي شود. ادوات شرط دو فعل را مجزوم مي سازند كه به اولي فعل شرط و دومي جزاء يا جواب شرط گفته مي شود. شايسته است كه فعل شرط يك فعل خبري متصرّف باشد و بر جواب مقدّم گردد. اسم هاي شرط صدارت طلبند و چيزي جز حرف جرّ يا مضاف  در آن ها عمل نمي‌كند و اگر جز اين دو در ادات شرط عمل كردند عمل جزم كنندگي شرط از بين مي‌رود و فعل مضارع بعد از اين ادات مرفوع مي‌شود مانند: إنَّ مَنْ يَطْلُبُ يَجِدُ يا ليسَ مَنْ يُسِرُّكَ يُعْجِبُنِي. تمام ادوات شرط به جز«أَيُّ» مبني هستند. أيُّ لازم الاضافه است. اسماء شرط بعد از حرف جرّ يا اضافه محلّاً مجرور هستند و اسماء شرطي كه بر زمان يا مكان دلالت داشته باشند بنابر ظرفيّه منصوبند و در اين حال متعلِّق به فعل شرط خواهند بود.مانند: ‌مَتي تَقُمْ أَقُمْ  كه متي ظرف زمان و محلّاً منصوب است. اگر بعد از ادات شرط فعل لازم بيايد مبتدا هستند و خبرشان فعل و جواب شرط خواهد بود مانند: مَنْ يَذْهَبْ أَذْهَبْ مَعَهُ كه «مَنْ» مبتدا و بقيّه‌ي جمله خبر است. اگر بعد ا ز اسم شرط فعل متعدّي واقع شود، مفعول به براي فعل خواهد بود مانند: مَنْ تَضْرِبْ أَضْرِبْهُ.

گاهي فاء جزاء بر سر جواب شرط وارد مي شود. در پنج موضع دخول فاء بر سر جواب شرط واجب است و در اين پنج موضع نمي توان جزاء شرط را در موقعيت شرط قرار داد: 1- جزاء مقرون به «قَدْ يا سين يا سَوفَ» باشد مانند: مَنْ مَدَحَكَ بِمَا لَيْسَ فيكَ فَقَدْ ذَمَّكَ. 2- وقتي كه جزائ منفي به «مَا» يا«لَنْ» باشد مانند: إِنْ جَاءَنِي ضَيْفٌ فَمَا أَطْرُدُهُ يا فَلَنْ أَطْرُدَهُ. 3- اگر فعل جامد باشد مانند:إنْ أَسَاءؤوا فَبِئْسَ مَا فَعَلُوا 4- اگر فعل طلبي باشد مانند: إِذَا كَرِهتَ الْعَمَلَ فَتَوَقَّعْ شَدائِدَ الْفَقْرِ 5-اگر جزاء شرط، جمله‌اي اسميه باشد مانند: مَهْمَا أَرَدْتَ فَإِنِّي مُسْتَعِدٌّ لِقَضَائِهِ.

فعل مضارع جزاء شرطي كه فاء جزاء بر آن وارد مي شود مجزوم نمي گردد بلكه رفع آن واجب است چرا كه بعد از فاء، ضميري را به عنوان مبتداي محذوف در تقدير مي گيرند و فعل مضارع را خبر آن لحاظ مي كنند.

در چند موضع ورود فاء جزاء بر سر جواب شرط ممنوع است: 1- جزاء شرط فعل ماضي متصرّف مجرّد از«قَد» باشد مانند: مَنْ صَبَرَ ظَفَرَ 2- جزاء شرط، فعل مضارع منفي به «لَمْ» يا«لاي» نفي باشد مانند:‌مَنْ حَرَصَ لَمْ يَنْدَمْ يا و إنْ تعَدوا نعمةَ اللهِ لَا تحْصَروهَا. بنا به شرايطي مي توان به جاي فاء شرطيه بر سر جزاء شرط، «إذا» فجائيه آورد.(در صورتي كه ادات شرط«إن يا إذا» بوده و جزاء شرط جمله اي اسميه، خبري و مثبت باشد و از نواسخ بر سرش ظاهر نشده باشد. مانند:‌إذَا تَحَوَّلَ الخَبيثُ إذَا هو يُظْهِرُ خُبْثَهُ-اگر خبيث متحول گردد بناگاه خبث و پليدي او آشكار گردد-)

 در صورتي كه شرط و قسم در يك جمله همراه شوند آن كه مقدّم باشد جزائش مذكور شده و از ذكر جواب ديگري بي نياز خواهيم بود مانند: إنْ تُخْلِصْ لِي العَمَلَ وَاللهِ أُضَاعِفْ لك الأجْرَ. در اين مثال «أُضَاعِفْ» جزاء شرط است و با وجود آن نيازي به جواب قسم نداريم؛ اما اگر چيزي مانند مبتدا يا اسم كانَ كه طالب خبرند بر سر چنين جملاتي بيايند ترجيحاً جانب شرط را گرفته و جواب را جواب شرط منظور مي داريم مانند: زيدٌ وَاللهُ إنْ يَزُرْنِي أَكْرِمْهُ. در صورتي كه قسم مؤخّر از شرط بوده و فاء جزاء بر سرش باشد بايد جواب مذكور را جزاء قسم منظور داشته و جمله‌ي قسم را جواب شرط به حساب آوريم مانند: إِنْ أَطَعْتَ اللهَ فَوَالإنجيلِ لَيَغْمُرنَّكَ بِنِعَمِهِ.

                    جواب شرط

فعل مضارع در جواب طلب، مجزوم به «إنْْْ» مضمره مي‌گردد به شرط آن كه مجرد از فاء و واو مسبّب از ماقبل باشد مانند: أُطْلُبْ تَجِدْ و أَيْنَ بَيْتُكَ أَزُرْكَ و لَيْتَنِي تَقيٌّ أَخْلَصْ. در اين جا اگر جواب مقترن با واو يا فاء باشد منصوب مي گردد مانند: إجْتَهِدْ فَتَنْجَحَ.

 

تمييز:

اسم نكره‌ي جامدي است كه معناي «مِن» را در بر دارد و براي برطرف كردن ابهام و اجمال ماقبل خود مي آيد. براي تميير، نام هايي چون:مفسِّر، تفسير، مبيِّن، تبيين و مميِّز نيز ذكر كرده اند. تمييز متضمّن معناي «مِن» است ولي حال در بردارنده ي معناي «فِي» مي باشد.

تمييز بر دو نوع است:1-مبيّن اجمال ذات يا تمييز مفرد 2- مبيِّن اجمال نسبت. تمييز مفرد، ابهام يك كلمه‌ي مبهم را از بين مي برد و اغلب بعد از اسماء مقادير يعني كلمات دلالت كننده بر مساحت(له شِبرٌ أَرضاً=او يك وجب زمين دارد) و كَيل و پيمانه( لَه قَفيزٌ بُرّاً=او يك پيمانه گندم دارد) و وزن( عندي منَوانِ عَسلاً= من دو من عسل دارم) و نيز بعد از اعداد(اشتريتُ ثَلاثينَ كتاباً) و كنايات اعداد(كَمْ سَطراً كتَبْتَ؟) مي آيد. عامل نصب تمييز در اين مثال ها مفسَّر ها يعني به ترتيب:(شِبر، قفيز، مَنَوانِ، ثَلَاثِينَ و كَمْ) هستند. تمييز مفرد كه بعد از اين اسامي وارد مي شود مي تواند دو اعراب ديگر نيز بپذيرد.يكي جرّ به مضاف يا «مِن» ديگري رفع بنا بر بدليّة مانند: عِندي رطلٌ زيتاً(تمييز)، يا رَطلُ زَيتٍ يا مِنْ زَيتٍ(مجرور)، يا رَطْلٌ زَيْتٌ(زيت بدل از رطل).

تمييز نسبت براي تبيين و مشخص كردن ابهام بين دو جزء مرتبط در جمله مانند فعل و فاعل يا فعل و مفعولٌ به يا مبتدا و خبر مي آيد. مانند:‌طَابَ زيدٌ نَفساً. در اين مثال رابطه‌ي بين فعل و فاعل معلوم نيست و تمييز اين رابطه را تفسير مي كند. نفس در اصل فاعل بوده و به تمييز انتقال يافته است بدين دليل به آن تمييز منقول گفته مي شود. اين مثال در اصل: «طابَتِْ نَفْسُ زَيدٍ» بوده است. يا مثال:‌غَرَسْتُ الأرضَ شَجَراً در اصل بوده: غَرسْتُ شَجَرَ الأرْضِ، يعني تمييزِ نسبت در اين جا، منقول از مفعولٌ به است.  

بعد از هر آن چه كه بر تعجّب دلالت دارد، تمييز قرار مي‌گيرد. مانند: مَا أحْسَنَ زَيْداً رَجُلاً، أكرِمْ بِزيدٍ تِلميذاً، للّه دَرُّكَ عَالِماً، حَسْبُكَ بِزيدٍ رَجُلاً و كَفي به عالِماً. در اين مثال ها تمييز غير منقول است زيرا تمييز منقول در اصل فاعل يا مبتدأ يا خبر بوده و قابليّت انتقال به آن ها را دارد. تقديم تمييز بر عامل غير متصرف ممنوع است. نمي توان گفت: «درهماً عندي عشرونََ» يا «رَجُلاً ما أحسَنَ زيداً» يا «رجلاً كَفي بزيدٍ» در مثال سوم، «كَفَي» مُتصرّف است، ولي چون معناي تعجّبي دارد و فعل تعجّب غير متصّرف است پس نمي توان تمييز را بر آن مقدَّم نمود. برخي تقدم تمييز بر عامل متصرف را جايز دانسته‌اند. مانند: نفْساً طابَ زيدٌ.

دو نوع«كَمْ» وجود دارد يكي «كم خبريه و ديگري كمْ استفهاميّه». تمييز كم استفهاميه مفرد و منصوب است مانند:كَم كتاباً قرأْتَ؟ چند كتاب خوانده‌اي؟ يا كَمْ قرأْتَ مِن كتابٍ؟ در اين مثال كمْ مفعول به و محلّاً منصوب است. اكر بعد از كَمْ فعل متعدي نباشد در نقش مبتدا قرار مي گيرد مانند: كَمْ تلميذا نجحَ في الإمتحانِ. تمييز «كم خبريهً» اغلب مفرد است و به عنوان مضاف اليهِ «كم» مجرور مي باشد. مانند : كَمْ درهمٍ في المَصرِفِ=( چقدر درهم در بانك زياد است).  اگر بين كَمْ خبريه و تميييزش فاصله ايجاد گردد تمييز وجوباً منصوب مي باشد. مانند: كَمْ لِي عَبداً.

حال و تمييز در برخي جهات مشتركند. هر دو نكره، زايد بر اصل كلام، منصوب و از بين برنده‌ي ابهامِ موجود هستند و در سه ويژگي با هم تفاوت دارند:1-حال به صورت جمله يا ظرف نيز مي‌آيد ولي تمييز فقط اسم است2- حال، بيان كننده‌ي هيئت ها و حالت هاست ولي تمييز، ذات مميَّز را تبيين مي نمايد. 3- حال بيشتر مشتقّ است ولي تمييز اكثراً به صورت جامد مي‌آيد.                         

 

 

انواع جمله:

 جمله بر دو نوع است: 1-جمله‌ي فعليّه 2- جمله‌ي اسميّه

جمله‌ي فعليه با فعل آغاز مي‌شود و داراي دو ركن است: فعل و فاعل

 فاعل اسم مرفوعي است كه فعل تامّ معلوم يا شبه فعل بر آن مقدّم شده و به آن اسناد داده شده است. مانند: باع الرّجُّلُ متاعَهُ و الرّجلُ بائِعٌ أبوهُ. بائع اسم فاعل است و مي تواند عمل فعل را انجام دهد. در اين مثال« أَبو» فاعل بائع مي باشد. منظور از شبه فعل مصدر، اسم فاعل، أفعل تفضيل، صفت مشبّهه، اسم مبالغه و اسم فعل است كه مي‌توانند مانند فعل، رافع فاعل باشند.

فاعل يا صريح است مانند: «نجحَ عليٌّ»، يا مؤوّل به صريح است مانند: «بَلَغنِي أَنَّكَ نَجَحْتَ فِي الإِمتِحَانِ»، فاعل «بلغَ» مصدر مؤول «نجاح» است ودر تقدير مي شود: بَلَغَني نَجَاحُكَ.

عامل رفع فاعل نيز گاهي مؤول است و آن بر سه نوع است: اول: اسم فعل مثل: هيهات زيدٌ يعني بَعُدَ زيدٌ. دوم: مصدر مثل: عَجِبْتُ مِن إِهَانَتِكَ صَديقَكَ كه در تقدير مي‌گوييم: عجِبْتُ مِن أنّكَ أَهَنْتَ صَديقَكَ. صديق مفعولٌ به براي مصدر إهانة است.  سوم: اسم فاعل و صفت مشبّهه. مانند: المدرسةُ ناجِحةٌ تَلَامِذَتُهَا و المدينةُ نَظيفَةٌ شَوَارِعُهَا.

فعل تنها به يك فاعل اسناد داده مي شود و لذا چنان چه فاعل، مثني يا جمع باشد باز فعل به صورت مفرد مي آيد.

كيفيت تطبيق فعل و فاعل از نظر جنس: فقط در صورتي كه فاعل، مؤنث حقيقي (مفرد يا جمع مؤنث سالم) و فعل، متصرّف باشد و بين آن دو فاصله و حايلي وجود نداشته باشد، الزاماً بايد فعل به صورت مفرد مؤنث ظاهر شود، در غير اين صورت الزامي بر آوردن فعل به صورت مؤنث نداريم.

مثال براي فاعل مفرد مؤنث حقيقي: «تَعَلَّمَت الفَتاةُ»  و «تَنوحُ الحَمامةُ. (فعل واجب التأنيث است)

مثال براي فاعل مثنّي يا جمع مؤنث سالم از مفرد مؤنث حقيقي: «جَاءتِ المؤمنتانِ (المؤمناتُ)». (فعل واجب التأنيث است)

مثال براي فاعل مفرد مؤنّث مجازي: طَلَعَ (طَلَعَت) الشمسُ. (فعل جايز التأنيث است)

مثال براي فاعل جمع مؤنث سالم كه مفرد آن، مؤنث مجازي است: أمْطَرَ (أمطَرَت) السَّمَاواتُ (فعل جايز التأنيث است).

مثال براي فاعل مفرد مذكر: جَاءَ المؤمنُ. (فعل واجب التذكير است)

مثال براي فاعل مثني يا جمع مذكّر سالم: جَاءَ المؤمنانِ (المؤمنونَ). (فعل واجب التذكير است)

مثال براي (به ترتيب) فاعل جمع مكسّر، ملحق به جمع مذكر ومؤنث سالم، اسم جمع و شبه جمع: جاء (جَاءَتْ) العُلَماءُ يا البنون يا البناتُ يا النساء. و أثْمَرَ (أثمرَتِ) الشَّجَرُ. فعل براي اين گونه فاعل‌ها به صورت مذكر يا مؤنث مي آيد.

شايسته است كه مفعول بعد از فعل قرار گيرد، امّا در سه موضع بر فعل و فاعل مقدّم مي‌شود.1-وقتي كه مفعول صدارت طلب باشد مانند ادات استفهام در اين مثال:مَنْ رَأَيْتَ؟ يا ادات شرط مثل: أَيّاً تَضْرِبْ أَضْرِبْ 2- زماني كه فعل در جواب «أمّا» آمده باشد و فاء جزاء بر سر داشته باشد. مانند: أمّا الْيَتيمَ فَلا تَقْهَرْ 3- وقتي كه مفعولٌ به ضمير منفصل باشد. مثال: إِيَّاكَ نَعْبُدُ.

نكته: گاهي مصدر به فاعل اضافه مي‌شود و آن را لفظاً مجرور مي‌نمايد مانند: سُرِرْتُ مِنْ شِفَاءِ الْمَرِيضِ كه فاعل حقيقي شفاء، مريض است، چون مريض شفاء يافته است در حالي كه بنا بر مضاف اليه بودن لفظاً مجرور است. در مواقعي نيز فاعل توسط يك حرف جرّ زائده لفظاً مجرور مي‌شود مانند: ما جاءَنِي مِنْ أَحَدٍ.

 

جمله‌ي اسميّه:

 آغازگر چنين جملاتي اسم است و داراي دو ركن مي باشند: مبتدأ و خبر. مبتدأ اسمي مجرّد از عوامل لفظي اسناد است و خبر به مبتدا اسناد مي شود و هر دو مرفوعند. عوامل زائده بر مبتدا وارد مي‌شوند و آن را لفظاً مجرور مي‌كنند در حالي كه مبتدأ محلاً مرفوع باقي مي ماند، مانند: «هَلْ مِنْ عَالِمٍ فِي المَدينَةِ» و «رُبَّ رَجُلٍ وَضِيعٍ أَحْرَزَ بِأَدَبِهِ مَقَاماً عليّاً».

گاهي مبتدأ مؤوّل به صريح است مانند: أن تَصُومُوا خَيْرٌ لَكُمْ كه در تأويل مي شود: صِيَامُكُمْ خيرٌ لَكم.

مبتدا در ابتداي جمله‌ي اسميه، ابتداي جملات حاليّه(سِرْتُ و القَمَرُ فِي كَبَدِ السَّماءِ) و وصفيه(رَأَيْتُ شَيْخاً كلامُهُ مُفيدٌ) و جملات خبري (الظلمُ مرتَعُهُ وخيمٌ) و در صدر صله‌ي موصول واقع مي‌گردد( رأيتُ الذي علمُه واسعٌ).

ابتداي به نكره جايز نيست جز اين كه نكره به واسطه‌ي يك صفت يا مضاف اليه يا عمل كردن در مابعد خود، معناي خاصّي يافته باشد مثل: رجلٌ كريمٌ شاهَدَنا يا قلمُ مُعَلِّمٍ بِيَدي يا سعيٌ فِي الخَيْرِ خَيْرٌ. اگر حرف نفي يا استفهام نيز بر مبتدا مقدّم گردد ابتداي به نكره مجاز خواهد بود. مانند: هَلْ أحَدٌ فِي الدّارِ. همين طور مبتداي نكره در صدر جمله‌ي حاليه، بعد از إِذا فجائيه و بعد از لولا مي آيد و نيز اگر اراده‌ي تنويع از آن شود يا معناي دعايي داشته باشد. (براي آگاهي بيشترر.ك:ص192)

اگر مبتدا نكره و خبر جارّ و مجرور يا ظرف باشد مبتدا وجوباً مؤخّر واقع مي شود.

خبر مبتدا به سه حالت مفرد، جمله و شبه جمله نمودارمي شود. خبر مفرد يا جامد است يا مشتقّ و در صورتي كه مشتق باشد، اسم فاعل، اسم مفعول، اسم تفضيلي يا صفت مشبهه است ولاغير. (براي اطلاع بيشتر ر.ك:191-205).

 

همزه و هل استفهاميّه:

اين دو حرف بر سر جملات اسميه و فعليه وارد مي شوند و مفهوم آن ها را مورد پرسش قرار مي دهند و تفاوت آن ها در اين است كه همزه مي تواند بر سر هرگونه جمله اي به طور مطلق وارد شود، ولي «هل» چون خود متضمّن معني نفي است و گاهاً در جايگاه حرف نفي به كار مي رود، بر سر جملات منفي  وارد نمي‌ شود.

همزه گاهي طالب تصديق است مانند: أزيدٌ في المدرسةِ؟ گاهي نيز از آن در تعيين مصداق استفاده مي شود كه در اين حال مسؤولٌ عنه بلافاصله بعد از همزه قرار مي گيرد و قرينه‌اش پس از أمْ متصله واقع مي گردد. مانند:أزيداً عندكَ أمْ عمراً؟ و اگر بگو ييم: أزيداً عندك أمْ في المدرسة؟

همزه گاهي از حقيقت استفهام خارج شده و معاني ديگري را افاده مي كند. مانند:تسويه، انكار ابطالي،انكار توبيخي،تهكّم، تقرير و تعجّب و استبطاء.

 در پاسخ استفهام از «نعم»،«بلي»، «لَا» و...استفاده مي شود. بَلَي در جواب سؤال منفي واقع مي شود و معني را مثبت مي نمايد. مانند:أمَا قامَ زيدٌ؟ بَلي (قامَ). «لا» مثبت را منفي مي كند. مانند:هل قام زيدٌ؟ لا(ما قامَ).

 

اضافه

اضافه به دو صورت مي آيد: اضافه‌ي معنوي(محض) و اضافه‌ي لفظي(غير محض).

إضافه‌ي معنوي عبارت است از نسبت امري به امر ديگر بنابر معني حرف جرّي كه از آن تعريف يا تخصيص منظور باشد. اگر مضاف اليه، نكره باشد از آن افاده‌ي تخصيص و اگر معرفه باشد، از آن افاده ي تعريف مي شود. مضاف اليه لفظاً مجرور است ولي مضاف با توجه به نقش خود درجمله اعراب مي پذيرد.

اضافه‌ي لفظي كه درآن صفة براي تخفيف به موصوفش اضافه مي‌شود و آن در  سه موضع است.1- اضافه‌ي اسم فاعل به مفعولش مانند: جاءَ سارقُ البيتِ. صيغه‌ي مبالغه نيز در اين نوع مندرج است. مانند: شرّابُ العَسَلِ. 2-اضافه‌ي اسم مفعول به نائب فاعلش مانند: هذا مسروق البيت.3- اضافه‌ي صفة مشبّهه به فاعلش مانند: أنتَ الكريمُ الأصْلِ. اسم فاعل و مفعول در اضافه‌ي لفظي بايد در معني حال يا آينده باشند در غير اين صورت اضافه، معنوي است.. مضاف  در اين اضافه مي‌تواند «ال» بگيرد به شرطي كه مضاف اليه نيز «ال» داشته باشد مانند: أنتَ المؤدّي الْحَقِّ يا اين كه مضاف مثنّي يا جمع مذكّر سالم باشد مانند: الكاتبا رسالةٍ زيدٌ و عَمْرٌو. و الساكنو بيروتَ آمِنونَ.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم فروردین 1390ساعت 11:3  توسط علی اکبر ملایی  | 

مشتقّات:

واژه‌ي مشتقّ از نظر قاموسي به معنيّ «گرفته شده» و «مأخوذ» مي‌باشد و مشتقّات را از اين حيث كه از ريشه‌ي فعلي يا مصدري برگرفته‌اند، بدين نام خوانده‌اند؛ امّا آن چه در اصطلاح علم صرف به مشتقّ موسوم است، اسم‌هايي است كه داراي اوزاني خاصّ با مدلولاتي معيّن مي‌باشند. زبان‌شناسان عربي اين گروه اسم‌ها را در تقسيماتي تحت عنوان: اسم فاعل، اسم مفعول، صفة مشبّهه، ساختار مبالغة، اسم تفضيل و اسماء زمان و مكان تدوين كرده‌اند.

نكته: تمام مشتقات جز اسماء زمان و مكان صفتند و مي‌توانند هم مانند فعل عامل رفع فاعل باشند و هم جنبه‌ي وصفي داشته و به توصيف و تعريف اسمي ديگر (موصوف) بپردازند.

 

1-اسم فاعل: اسم فاعل ساختاري است دلالت كننده بر شخص انجام دهنده‌ي‌ كار و مقصود از آن، تجدّد و حُدوث فعل است نه دوام و ثُبوت آن. مانند: ضَارِب= الّذي ضَرَبَ. ضارب در «عليٌّ ضارِبٌ» صفتي دائمي براي علي نيست بلكه حادثه‌اي مؤقّتي و گذَراست.

اسم فاعل از ثلاثي مجرّد بر وزن فاعل مي‌آيد و در ثلاثي مزيد از فعل مضارع معلوم ساخته مي‌شود. مانند: قائِل، خائِب، داعٍ (مجرّد) و مُسْتَغْفِرٌ (مزيد) كه از فعل يَسْتَغْفِر گرفته شده است. اسم فاعل در لزوم و تعدّي ويژگي‌هاي فعل خود را دارد.

اِعمال اسم فاعل: در صورتي كه اسم فاعل مُحلّي به ال (صله‌ي ال) باشد بدون هيچ شرطي عمل مي‌كند چون در جايگاه فعل واقع شده است، چرا كه صله بايد جمله باشد. در غير اين صورت بايد اسم فاعل بر حال يا آينده دلالت داشته باشد و بر نفي يا استفهام يا موصوف يا مبتدأ اتّكاء نمايد تا بتواند در معمول خويش عمل كند. مانند: «أنْتَ العَارِفُ قَدْرَ الإنْصَافِ» و «الْكَاتِمُ سِرَّ إِخْوَانِه مَحْبوبٌ» وَ «مَا مُريدٌ صَديقُكَ ضَرَرَكَ» و مَا مُطيعٌ الْجَاهِلُ نُصْحَ الطَّبيبِ» وَ «هَلْ طَالِبٌ أخوكَ شَيْئَاً» و «الحَـقُّ قَاطِعٌ سَيْفُهُ الْبَاطِلَ».

تبصره: در صورتي كه تمايل داشته باشيم اسم فاعل را در معني مبالغه و تكثير به كار بريم آن را به يكي از اوزان مربوط به صيغه‌ي مبالغه مي‌بريم.

 

2- اوزان مبالغه:

صفت‌هايي هستند كه داراي معني اسم فاعل و بيانگر زيادت يك وصف در موصوفند و تنها از افعال ثلاثي مجرّد ساخته مي‌شوند. اين صيغه داراي اوزان مشهوري مانند: فَعَّال (جَبَّار)، فَعَّالة (عَلّامة)، مِفْعَال (مِقْدَام، مِفْراح)، فِعِّيل (صِدِّيق)، فُعْلَة (ضُحْكَة)، فَعِل (حَذِر، يَقِظ، جَزِع)، فَعِيل (رَحيم، عليم،سميع كه صفات الهي به حساب مي‌آيند) و فَعُول (كَذُوب، مَلول، وَدود، رَؤوف). برخي از اين ساختارها قدرت اعمال بيشتري دارند كه به ترتيب عبارتند از: فَعّال، مِفْعَال، فَعُول، فَعيل و فَعِل.     

نكته: تاء مربوطه (ة) مُلحقِ به برخي اوزان مبالغه، بيانگر جنس مؤنث نيست، بلكه نشانگر مبالغه است.

 

 

3- اسم مفعول:

در ثلاثي مجرّد بر وزن مفعول و در ثلاثي مزيد از فعل مضارع مجهول ساخته مي‌شود. مانند: مَقول، مُقام و... اسم مفعول از فعل متعدّي يا گذرا ساخته مي‌شود و در صورتي كه از فعل لازم يا ناگذرا به دست آيد با حرفي تعديه مي‌گردد. مانند: «مَدينةٌ مُتَباعَدٌ عَنْهَا»، «مَقْعَدٌ مَجلوسٌ عَلَيْهَا»، «مُشارٌ إَلَيْهِ» و «مَغْضوبٌ عَليهِ».

اسم مفعول از حيث اعمال، شروط كامل اسم فاعل را مي‌پذيرد. اسم مفعول مفعول خود را مانند فعل مجهول به عنوان نائب فاعل مرفوع مي‌سازد مانند: أمَضروبٌ الزّيدانِ؟ در صورتي كه دو مفعولي باشد يكي را مرفوع مي‌سازد و ديگري به عنوان مفعول منصوب خواهد بود. مانند: الْمُعْطَی كَفافاً يَكْتَفِي. ضمير مستتر عائد به ال، نائب فاعل و كفافاً مفعول دوم مي‌باشد. اسم مفعول مي‌تواند به مرفوع خود اضافه شود و آن را مجرور نمايد. مانند: الورَعُ مَحْمودُ المَقاصِدِ.

 

 

4- صفت مشبّهه:

از ساختارهاي مشتقّ است كه از فعل لازم گرفته شده و بر ثبوت و دوام دلالت دارد. (برخي گفته‌اند كه صفت مشبّهه از مصدر ثلاثي لازم گرفته مي‌شود) منظور از ثبوت، وجود مطلق صفت در صاحب صفت است بدون هيچ قيد زماني (بر خلاف اسم فاعل كه معناي حدوثي و تجديد شوندگي در ظرف زمان را دارد). اگر از صفت حدوث خواسته شود، به وزن اسم فاعل تبديل مي‌شود. مانند: ضائق و سائد. در وزن‌هاي مربوط به ثلاثي مجرّد هر صيغه‌اي كه معناي فاعلي دارد ولي بر وزن فاعل نيست و بر ثابت بودن يك ويژگي در موصوف، حكايت دارد صفت مشبّهه است. اين صيغه در اوزان مختلفي از قبيل: فَعِل (فَرِح)، كه بر حزن يا شادي دلالت دارد مانند: ضَجِر، بَطِر. أفْعَل (كه بر رنگ مانند (أخْضَر)، عيب مانند (أصَمّ و أَحْول) و حلية يا زينت مانند (أهْيَف و أغْيَد)، فَعْلَان (جَوعَان)، فَعْل (سَهْل، شَهْم)، فَعِيل (كَريم) و گاهي بر وزن فَعَل (بَطَل) مي‌آيد. همچنين بر اوزان: فُعَال، فَعَال و فُعْل مي‌آيد مانند: شُجَاع، جَبَان و صُلْب. صفات بر وزن فَعيل چنان چه اسم فاعلي از اصل خود داشته باشند صيغه‌ي مبالغه‌اند. مانند: عليم و سميع.

اسم فاعل و اسم مفعولي كه معناي دوام و ثبوت دارند نه حُدوث و تَجدّد، صفت مشبّهه‌اند. مانند: طاهر القلب و مُعتَدِل القامة (اسم فاعل) و مَحمود المقاصد (اسم مفعول).

صفت مشبّهه در اوزان ثلاثي مزيد مانند اسم فاعل ساخته مي‌شود. مانند: مُسْتَقِيم از (قوم) در باب إستفعال.

مختصر اين كه تمام آن چه از ثلاثي گرفته مي‌شود و به معني فاعل است ولي بر وزن فاعل نيست صفت مشبّهه مي‌باشد. مانند: شيخ، أشْيَب، كَيِّس و عَفِيف.

تبصره: (معمول اسم فاعل بر خلاف صفه مشبّهه مي‌تواند بر آن مقدّم گردد.)

تكمله‌: هر كدام از اسم فاعل، اسم مفعول و صفة مشبّهه چون به اسمي اضافه شوند اضافه‌ي لفظي يا غير محض به وجود مي‌آيد كه پيوند بين مضاف و مضاف اليه استحكام و پايداري اضافه‌ي معنوي يا محض را دارا نيست، بلكه در آن نيت جدايي مضاف از مضاف اليه وجود دارد. در اين گونه اضافه چنان چه مضاف، ال بگيرد لازم است مضاف اليه هم ال بگيرد به جز در حالات مثنّي و جمع مذكر سالم. مانند: الضّاربُ الرَّجُلِ و المضروبُ الأَبِ و الحسَن الوجهِ. اگر ال را از مضافٌ‌اِليه اين تركيبات برداريم كار غير مجازي كرده‌ايم. ولي تركيبات زير مجاز است: الضاربا زيدٍ و الضاربو رَجُلٍ، المضروبا أبٍ و المضروبو أبٍ.

 اين قوانين در صورتي قابليّت تطبيق را دارند كه صفات مذكور، شرايط اِعمال در معمول خود را داشته باشند. به طور مثال اگر اسم فاعل يا اسم مفعول در زمان ماضي مضاف واقع شوند، تركيب به دست آمده اضافه‌ي محض و معنوي است و در نتيجه مضاف هرگز نمي‌تواند ال بگيرد. مانند: كانَ الرجُلُ ضاربَ زيدٍ أمس.  

 

5- أفعل تفضيل:

اين نوع مشتقّ كه دلالت بر مقايسه و برتري دارد در ثلاثي مجرد بر وزن أفْعَل و در ثلاثي مزيد با استفاده از كلماتي چون: أكبَر، أكثَرَ، أشَدَّ ، أَعْظَمَ و أوسَعُ + مصدر اين اوزان ساخته مي‌شود. مانند: أوسَعُ إخْتِبَاراً

البته از اين روش براي ساختن صيغه‌ي تفضيلي از صفات بر وزن أفْعَل غير تفضيلي (وصفي) نيز به كار مي رود. مانند: أشَدُّ حُمْرَةً يا أكْثَرُ حُمْقاً.

أفعل تفضيل به سه صورت در جمله ظاهر مي‌شود.1- به صورت مجرّد از ألْ تعريف و إضافه( نه أل بر سر داشته باشد و نه مضاف واقع شود) 2- مضاف 3- معرّف به أل تعريف.

در حالت أول، اين صيغه فقط به صورت مفرد و مذكّر ظاهر مي شود. مانند: مُحُمَّد أكبَرُ مِنْ إخوانِهِ يا: فاطمةُ أكرمُ مِنْ أَصدِقَائِهِا. در حالت دوم چنان چه، اسم تفضيل به نكره اضافه شود براي همه‌ي صيغه ها به صورت مفرد و مذكر مي آيد (مانند: هُمَا أفْضَلُ رَجُلَيْنِ) و در صورتي كه مضاف اليهِ آن معرفه باشد مي توانيم اسم تفضيل را به صورت مفرد مذكّر يا مطابق با مضاف اليه بياوريم كه رعايت مطابقت به فصيح نزديك‌تر است. مثال: أنتُنَّ أفْضَلُ النِّسَاءِ  يا  أنْتُنَّ فُضَّلُ( فُضْلَيَاتُ) النِّسَاءِ. در حالت سوم رعايت تطابق بين اسم تفضيل و مفضّلٌ منه (اسم قبل از تفضيل) واجب است. مانند: التلميذان الأفْضَلَانِ يا الآية العُظْمَي

 

 

6- اسم‌هاي زمان، مكان و آلت:

اسم زمان و مكان از افعال ثلاثي مجرّد صحيح كه عين الفعلشان در مضارع، مضموم يا مفتوح باشد و نيز از افعال ناقص بر وزن «مَفْعَل» ساخته مي شوند. مانند: مَضْرَب (از ضََربَ)، مَرْمَي (از رَمَي). اين اسماء از فعل ثلاثي مجرّد صحيح مكسور العين در مضارع و افعال معتلّ مثال بر وزن «مَفْعِل» مي‌آيند. مانند: مَجْلِس (از جَلسَ)، مَوعِد (از وَعَدَ).

البته استناهايي هم وجود داررند كه از اين قاعده خارج مي شوند. مانند مَغْرِب و ...  

اسم زمان و مكان از اوزان ثلاثي مزيد مانند اسم مفعول ساخته مي‌شوند. مانند: مُقَدَّس، مُسْتَنْقَع.

كلماتي چون مأْسَدَة (مكان كه شير در آن زيا د است)، مَكْلَبَة (مكان سگ بسيار) و...كه بر وزن «مَفْعَلَة» بوده و از الحاق «ة» به اسم جامد ساخته مي شوند، دلالت بر زياد بودن چيزي در مكاني مي‌كنند.

اسم آلت بر ابزار كار دلالت دارد و به دو صورت مشتقّ و غير مشتقّ ديده مي‌شود. اسم آلت مشتقّ از فعل ثلاثي مجرّد متعدّي ساخته مي شود و بر سه وزن مي‌آيد: مِفْعَل (مِبْرَد)، مِفْعَلَة (مِكْنَسَة) و مِفْعَال (مِيزان).  اسم آلت غير مشتقّ بر اوزان مختلف مي‌آيد. مانند: جَرَس و سِكِّين. اسم آلت از فعل معتل ناقص و لفيف غالباً بر وزن «مِفْعَلَة» ساخته مي‌شود. مانند: مِطْواة، مِصْفَاة.

تبصره: اسم مفعول، اَسماء زمان و مكان و مصادر ميمي از ابواب ثلاثي مزيد يكسان بوده و به يك لفظ هستند. تنها فرق آن‌ها در معني و محتواست.

 

 

 

 

 

 

 

اسم مثنّي:

اسم از نظر تعداد مدلولاتش مفرد است يا مثني يا جمع. مثني بر دو نفر دلالت دارد و با الحاق «انِ» در حالت مرفوعي و«ـيَنِ» در حالت منصوبي و مجروري به مفرد ساخته مي شود. اسم مثني قابل تفكيك به مفرد خود است به گونه‌اي كه بتوان آن دو را كه يك اسمند به يكديگر معطوف نمود. مانند: الرجُلَانِ= رَجُلٌ و رَجُلٌ.

اسم هاي موسوم به ملحقات مثني اين ويژگي ها را به طور كامل دارا نيستند. ملحقّات به مثنّي عبارتند از: 1-إثنَان و إثنتانِ و كِلَا و كِلتَا در صورتي كه به ضمير إضافه شوند.مانند: كِلاهما 2-اسم‌هاي مثنايي چون أبَوَانِ كه بر والدين اطلاق مي‌شود و قَمَرانِ كه بر ماه و خورشيد عنوان گرديده است و كلماتي چون حَسَنَيْن (حسن و حسين) و محمدَيْنِ.

كِلا و كِلْتا اگر به اسم ظاهري اضافه شوند اعرابشان تقديري است و آن گاه كه خبري برايشان آورده شود مي تواند به اعتبار لفظ، مفرد و به اعتبار معني مثني آورده شود، ولي آوردن مفرد بهتر است. مانند:كِلَا الرَّجُلَيْنِ عَالِمٌ يا كِلَا الرَّجُلَيْنِ عَالِمَانِ.

براي تثنيه آوردن اسماء منقوص بايد الف را به اصل خود برگرداند. مثال: عَصَي كه در اصل عَصَوَ بوده مي شود عَصَوَانِ و فَتَي مي شود فَتَيَانِ. اگر الف اسم مقصور از مرتبه‌ي سوم بالاتر باشد در حالت تثنيه به طور مطلق به «ي» تبديل مي شود. مانند:‌مُعْطَيَانِ از مُعْطَي يا حُبْلَي كه الف آن زائده است مي شود: حُبْلَيَانِ.

«ي» محذوفه از اسم هاي ناقص هنگام تثنيه ذكر مي شوند مانند:هَادٍ مي شود:هَادِيَانِ.

همزه‌ي تأنيث در اسم ممدود نيز هنگام تثنيه به واو تبديل مي شود. مانند:حَمْرَاء كه مي شود حَمراوَانِ. در صورتي كه همزه‌ي ممدوده اصلي باشد به حال خود باقي مي ماند. مانند: قَرَّاء مي شود قَرَّاآنِ.  اما اگر اين همزه مقلوب از واو باشد دو وجه براي تثنيه‌اش جايز است يكي ابقاء همزه و ديگري تبديل همزه به واو كه حالت اول بهتر است. مانند: دُعَاء مي شود دَعَاءَانِ و دُعَاوَانِ. كِسَاء مي شود كِسَاءَانِ و كِسَاوَانِ.

اسم هايي مانند: أب و أخ هنگام تثنيه محذوفشان باز مي گردد و به صورت أبَوَانِ و أخَوَانِ مي آيند. البته در اين ميان يَد و فَم به صورت يَدَانِ و فَمَانِ مثني مي شوند. اسم هايي چون: سَنَة(اصل آن وسن است)، أسم(در اصل وَسَم بوده) و إبْن(اصل آن بَنَوَ است)به همان صورت تثنيه مي شوند. مانند: سَنَتَانِ، إسمَانِ و إِبْنَانِ.

جمع مذكّر سالم:

سه نوع جمع وجود دارد. جمع مذكر سالم، جمع مؤنث سالم و جمع مكسّر. جمع مذكر سالم با افزودن ونَ( در حالت رفع) و يِنَ (در حالات نصب و جرّ) به آخر مفرد ساخته مي شود به گونه اي كه هيچ تغييري در ساختار مفرد ايجاد نمي گردد. اسم منقوص وقتي با اين ساختار جمع بسته شود، «ي» از آخرش حذف و همراه با علامات جمع، حركتي متناسب مي گيرد. مانند: قَاضُونَ و قَاضِينَ از قاضٍ. همين طور از آخر اسم مقصور حرف «ا» حذف و حركت فتحه‌ي ما قبلش باقي مي ماند. مثال: مُصطَفَونَ و مُصْطَفَيْنَ از مُصطَفَي. ولي همزه‌ي ممدوده باقي مي ماند. مانند: وُضَّاء و بَنّاء كه مي شوند: وُضَّاؤونَ و بَنَّاؤونَ.

كلمه اي شايسته‌ي پذيرش علامات جمع مذكر سالم است كه داراي شرايط زير باشد:

1-علم مذكر عاقل باشد. مانند: بُطْرُس مي‌شود بُطْرُسُونَ  2- اوصاف مذكر مانند: عَالِم مي شود عَالِمُونَ. اين دو مورد بايد حائز شرايطي باشند: أ- خالي از تاء تأنيث باشند ب- مركب نباشد. به علاوه صفت نبايد بر وزن أفْعَل (در حالت مذكّر) فَعْلَاء (مؤنث) باشد. مانند صفت هاي دالّ بر رنگ و عيب و زينت مثال: أبْيَض، بَيْضَاء.- بر وزن فَعْلَان (مذكّر) و فُعْلَي (مؤنّث) نباشند. مثال: عَطْشَان، عَطْشَي- مذكّر و مؤنّث آن يكسان نباشد. مانند: بَتول، جَريح.

اسم منسوب را مي توان به جمع مذكر سالم آورد. مانند: لبنانيُّون.

نكته: كلماتي مانند: سيبويه(مركب مزجي) و عبدالله(مركب اضافي) را مي توان با فزودن جمع ذو به ابتدايشان به صيغه‌ي جمع سالم مذكر آورد. مانند: ذَوو سيبويهف ذَوو عبدالله.

برخي كلمات ويژگي كامل جمع مذكر سالم را ندارند ولي علامات آن را دارا شده اند و اعراب آن را به خود گرفته اندكه به آن ها ملحق به جمع مذكر سالم گفته مي شود و عبارتند از: أُولُو، بَنُونَ، أهْلُونَ، عِلِّيّونَ، أَرَضُونَ، عَالَمُونَ و سِنُونَ.

جمع مؤنث سالم:

علامت اين جمع«ات» است كه به آخر مفرد مؤنث الحاق مي شود و تاء مربوطه (در صورت وجود) از آخر مفرد حذف مي شود.مانند:مُؤمنات از مُؤمنة.   اسم هاي مختوم به الف تأنيث مقصورة يا ممدودة همان قوانين مربوط به مثنّي را در اينجا نيز مي پذيرند. مانند:فُضْلَي مي شود فُضْلَيَات يا رَحَي و عَصَي كه مي شوند: رَحَيَات و عَصَوَات و صَحْرَاء مي شود صَحْرَاوات.

كلماتي چون: ظَبْيَة كه فاء الفعلشان فتحه دارد و عين الفعلش ساكن و صحيح مي باشد، در اين جمع، عينش فتحه مي گيرد مانند: ظَبْيَة مي شود:ظَبَيَات ولي اگر مضموم الفاء باشد به سه وجه مي آيد.مانند: خُطْوَة كه مي شود: خُطْوَات يا خُطُوَات يا خُطَوَات و اگر فاء الفعل آن كسره باشد سه وجه(كسره،فتحه و ساكن) جايز مي باشد. مانند: كِسْرَة مي شود: كِسْرَات يا كِسِرَات يا كِسَرَات.

در پنج موضع جمع مؤنث سالم به كار مي رود: 1-اَعلام إناث.مثل: مريم، وردة. 2-مختوم به علامت تأنيث.مثل: جَميلة، صحراء. 3- مصادر بيش از سه حرف. مثل: تعريف، إحترام. 4- مذكّر غير عاقل مصغّر يا وصف. دُرَيْهِم(مصغّر درهم)، مَعدود. 5- اسم هاي غير عاقلي كه إبن يا ذي در صدر آن ها قرار دارد. مانند: إبن آوي(كنيه‌ي شغال) مي شود: بنات آوي يا ذي القعدة مي شود ذوي القِعدة.

نكته:كلماتي مانند: إمرأة، شاة، أمَة(كنيز)، أُمَّة و شفة جمع مؤنث سالم بسته نمي شوند بلكه به صورت جمع مكسّر مي آيند كه به ترتيب عبارتند از: نساء،شِياء،إمَاء،أُمَم و شِفَاه. صفات بر وزن فَعْلَان(مذكر)، فَعْلَي(مؤنث) و أَفْعَل(مذكر)، فَعْلَاء(مؤنث) به صورت جمع سالم(مذكر يا مؤنث) به كار نمي روند.

كلماتي چون:بَنات، أَخَوَات و أُولات ملحق به جمع مؤنث سالمند.

 

 

جمع مكسّر:

جمع مكسر قاعده ي خاصّي ندارد و داراي اوزان مختلفي است. در اين جمع اسم به اصل خود بازمي گردد.مثل:باب (اصل آن بوب) مي شود: أبواب و نَاب(در اصل نيب) مي شود: أنياب.

جمع قلّة كه نوعي جمع مكسر است و شامل جمعي سه تا ده نفره است، بر اوزان أفْعُل(أنفُس)،أفْعَال(أجداد)، أَفْعِلَة(أَعْمِدَة) و فِعْلَة(فِتْيَة) مي آيد و جمع كثرت كه بر بيش از سه نفر دلالت دارد به بيش از 16وزن آمده است.

جمع منتهي الجموع بر اوزان مَفَاعِل و مَفَاعيل مي آيد و غير منصرف است مانند: مَصَابيح جمع مصباح. جمع الجمع نيز بر همين وزن مي آيد. مانند: أيادي كه جمع أيدي است و أيدي خود جمع يَد به شمار مي آيد. هر جمع الجمعي منتهي الجموع است ولي هر منتهي الجموعي الزاماً جمع الجمع نيست.

گاهي جمع مكسر را به صورت سالم جمع مي بندند. مانند:‌صَواحِب مي شود صَواحِبَات و أَفَاضِل مي شود أَفَاضِلِين يا سادَة مي شود سادات.

اسم جمع مفردي از لفظ خود ندارد و داراي معني جمعي است. مانند: خَيل، قَوم و شَعب. اين كلمات به اعتبار لفظ مفرد و به اعتبار معني جمع منظور مي شوند. مثال: هذا الشعبُ عظيمٌ. القومُ ساروا.

اسم جنس جمعي يا شبه جمع داراي معناي جمعي است و وقتي معناي فردي و موردي آن مدّ نظر قرار گيرد به آخر آن تاء مربوطه يا ياء نسبت افزوده مي شود. مانند: تَفَّاح، تُفَاحة يا عرب، عربيّ.

اسم جنس و علم:

اسم جنس بر همه‌ي افراد يك جنس دلالت دارد مانند:كتاب. و اسم علم ويژه‌ي فرد واحدي است و بر دو نوع مي باشد: مفرد، مانند «سليم» و مركب، مانند:عبدالله(اضافي)، بيت لحم(مزجي) و تأبّط شرّا(اسنادي). حكم إعرابيِ علمِ اضافي اين است كه صدر آن معرب و عَجُز آن مضاف اليه و مجرور است. مركب مزجي به جز سيبويه كه مبني بر كسر است، بقيه جزء اولّشان مبني بر فتح و جزء دومشان اعراب غير منصرف را مي گيرد. مانند:أعْجَبَتْنِي بيتَ لَحْمُ. مركب اسنادي نيز حكم حكاية داشته و اعراب قبل از علميّتش را مي گيرد.

علم به كنيه(ابوالقاسم،أُمّ عامر)، لقب(رشيد براي خليفه هارون، سجّاد و زين العابدين براي امام علي بن الحسين)

نكته: «أسامة»، علم براي جنس شير و أمّ قشعم علم جنس براي موت و ثعاله علم براي جنس روباه است، كما اين كه اسم هاي معاني مانند:بَرَّة و يَسار كه علم جنس براي بِرّ و مَيْسَرة هستند كه به آن ها علم جنس گويند. حكم اين نوع علم از نظر لفظي مانند علم شخصي است يعني ال بر سر آن ها نمي آيد و با صفت نكره نمي‌آيند، مبتدا قرار مي گيرند و صاحب حال واقع مي شوند(ذوالحال بايد معرفه باشد) و با سببي جداي از عَلَميّة، غير منصرف مي گردند(غير منصرف دو دليل براي منع از انصراف نياز دارد مانند علم عجمي(فرعون) يا تأنيث(أسامة) يا وزن فعلي داشتن(ابن آوي، يزيد) يا حروف زائده مانند: سُبحان كه ان زائده دارد و اسم علم براي تسبيح است).

 

مؤنّث و مذكّر

اسم مذكر از خود علامتي ندارد. اسم مؤنث نيز يا علامتي ظاهري ندارد كه در اين صورت مؤنّث معنوي است مانند: شمس و عين. يا علامت ظاهري دارد كه مؤنّث لفظي است. اسم مؤنّث لفظي سه علامت دارد: تاء مربوطه (فاطمة)، الف مقصورة (سلمي) و الف ممدوة (حَسْناء).

تبصره: 1-گاهي تاء مربوطه به آخر اسم‌هاي مذكر الحاق مي‌شود مانند: معاويه (اسم علم مردها)- استاذٌ علّامةٌ. 2- اسم‌هايي مختوم به الف مقصوره كه الف در آن‌ها جزء ريشه‌ي فعل بوده و غير زائده باشد، مؤنّث نيستند، مانند: هُدَي (از هَدي)- مَأوي (از أوي)- مُصطفي (از اصطفي)- فَتَي (از فَتِي) 3- در اسم‌هاي منتهي به الف ممدوده نيز چنان‌چه الف از حروف اصلي فعل باشد علامت مؤنّث نيست. مانند: بِناء (از بني)- قَضاء (از قَضَي)- سَماء (از سمَوَ).

بنابراين مونث بر سه قسم است: 1- لفظي مانند: معاويه، حمزه، طلحه، زكرياء 2-معنوي مانند مريم، شمس، دار 3- لفظي و معنوي كه هم لفظا و هم مفهوماً مؤنث است مانند: لطيفة، ليلي و حمراء.

مؤنث معنوي در چهار موضع مي‌آيد: 1- علم مؤنث مانند: زينب2- اسم‌هاي ويژه‌ي مؤنث مانند: أُخت و أمّ. 3- اسم شهرها و كشورها و قبيله‌ها مانند: شام، تهران، قريش 4- اسم‌هاي برخي اعضاي زوج بدن مانند: عين، رِجْل و يَد.

برخي كلمات هم مؤنث و هم مذكرند مانند: فرس، موسي، سماء، طريق، لسان و...

با افزودن ة به آخر صفات، آن‌ها را به مؤنث تبديل مي‌كنيم ولي برخي صفات مؤنث اوزان خاصي دارند مانند: صفت‌هاي بر وزن فَعْلَي (سَكري)، صفت مشبّهه بر وزن فَعْلَاء (بيضَاء) و صفت تفضيلي بر وزن فُعْلَي (عُظمَي).

شش صفت براي مذكر و مؤنث يكسان به كار مي‌روند: اوزان: فَعَّالة (عَلّامة)، مِفْعَال (مِفْضَال)، مِفْعِيل (مِعْطِير)، مِفْعَل (مِغْشَم = حادثه‌جوي بي‌باك و خستگي ناپذير)، فُعْلَة (ضُحْكَة) و فَعُول به معني فاعل (صبور) و فَعِيل به معني مفعول (قَتيل). در دو وزن اخير اگر موصوف ذكر نشود بايد مؤنث را با تاء تأنيث ذكر كرد. مانند: رأيتُ جريحةً  ولي اگر با موصوف باشد گفته مي‌شود: رأيتُ إِمرَأَةً جَريحاً.

البته در صورتي كه وزن فَعول معناي مفعولي (حَلوبة) و فعيل معناي فاعلي (جميلة) داشته باشد، به طور مطلق تاء تأنيث بدان ملحق مي‌شود.

 

نسبة: با افزودن ياء مشدّد ما قبل مكسور به آخر اسم ساخته مي شود. براي اين منظور علامات تأنيث، تثنيه و جمع از آخر اسم حذف مي شود. مانند:ناصرة=ناصرِيّ و عراقَيْنِ=عراقِيّ و مَتَاجِر= مَتْجَرِيّ. ولي هنگام وقوع التباس به جاي تاء يك واو قرار مي گيرد. مثل:ثوروِيّ از ثورة تا با اسم منسوب «ثَور» يكي نشود. عين الفعلِ اسم هاي ثلاثي مكسور العين در حالت منسوبي فتحه مي گيرد. مانند:مَلِك=مَلَكيّ

همزه‌ي اسم هاي ممدود اگر اصلي باشند در حالت نسبت تغيير نمي كنند. مثل:قرَّاء=قَرَّائِي، در صورتي كه اين همزه، علامت تأنيث باشد تبديل به واو مي شود. بَيْضَاء=بَيْضَاوِيّ. و اگر همزه‌ي ممدوده بدل از حرف علّه باشد اثبات و قلب آن به واو جايز است. مانند:سَماء= سماويّ و سَمائِيّ.

در مورد ساختن اسم منسوب از اسماء مقصور در صورتي كه الف در مرتبه‌ي سوم باشد قلب به واو مي شود. مانند:فَتَي=فَتَوِيّ ، اگر الف در مرتبه‌ي پنجم به بعد باشد حذف مي گردد. مانند: مُصْطَفَي= مُصْطَفِيّ  و اگر در مرتبه‌ي چهارم بوده و حرف دومِ كلمه، ساكن باشد دو امر جايز است: قلب الف به واو و ابقاء آن. مثال: مَعْنَي=مَعْنِيّ و مَعْنَوِيّ. دُنيا=دُنْيِيّ و دُنْيَوِيّ. ولي كلمه اي مانند «بَرَدَي» فقط مي شود «بَرَدِيّ» چون عين الفعلش متحرّك است. در اسم هاي مقصور اگر الف مقصوره علامت تأنيث باشد، سه وجه يعني حذف الف و نيز تبديل آن به واو و همچنين افزودن الف به كلمه،قبل از واو مقلوبه جايز است. مثال: حُبْلَي= حُبْلِيّ و حُبْلَوِيّ و حُبْلَاوِيّ.

اسم هاي منقوص نيز در حالت نسبت شرايطي نظير اسماء مقصور دارند جز اين كه ماقبل واو فتحه مي گيرد. مثال: شَجِيّ=شَجَوِيّ و المُعْتَدِي= الْمُعْتَدِيّ و القَاضِي=القَاضَوِيّ و القَاضِيّ.  منسوب قَرْيَة مي شود قَرَوِيّ  و منسوب دَلْو مي شود دَلْوِيْ.

اسم مختوم به ياء مشدّده در صورتي كه ياء، بعد از يك حرف قرار گيرد ياء دوم قلب به واو شده و ياء اوّل به اصل خود برمي گردد. مثال: حَيّ= حَيَوِيّ و طَيّ= طَوَوِيّ(اصل طَيّ، طَوْي است). در صورتي كه ياء، بعد از دو حرف واقع باشد، ياء اول حذف و ياء دوم قلب به واو مي شود و حرف دوم فتحه مي گيرد. مثال: نَبِيّ= نَبَوِيّ، حال اگر ياء مشدّد در مرتبه‌ي سوم به بعد باشد، كلمه به حال خود باقي مي ماند. مثال: مَرْمِيّ، شَافِعيّ و كُرْسِيّ كه در حالت منسوبي تغيير نمي كنند.

ياء در اسم هاي بر وزن فَعيلَة حذف و ماقبل آن مفتوح مي گردد.مانند: مدينه=مَدَنِيّ. ولي اگر مضاعف باشد مانند: جليلة يا واوي العين باشد مانند: طويلة مطابق قاعده‌ي كلي اسم هاي منسوب، مي شوند: جَلِيلِيّ و طَويلِيّ.

در مورد اسم هايي چون«أب و أخ» كه لامشان محذوف است هنگام تبديل به اسم منسوب، حرف محذوفشان باز مي گردد و به صورت «أبَويّ و أخويّ» منسوب مي شوند.

اسم منسوب از سَنَة مي شود سَنَوِيّ و منسوب كَمْ مي شود كَمِيّ و كَمِّيّ و براي لَو مي شود لَوّيّ، منسوب لَا مي شود لَائِي و لَاويّ.

براي ساختن منسوب از اسم هاي علم مركب در صورتي كه اسنادي باشد عَجُز آن حذ و ياء نسبت به صدر آن ملحق مي گردد. مثل تأبّط شرّا كه مي شود: تَأَبَّطِيّ. مركب مزجي نيز چنين است. مانند معدي كرب كه مي شود مَعْدَوِيّ و گاهي ياء به عجز آن ملحق مي شود مانند مَعْدِي كَرَبِيّ يا به هر دو جزء آن ملحق مي گردد مانند مَعْدَويّ كَرَبِيّ. در مورد تركيب اضافي نيز مانن مركب مزجي وضعيت يكساني وجود ندارد.

تصغير

اسم مصغّر با آوردن ياء ساكنه بعد از حرف دوم اسم، ساخته مي شود. اصولاً اسم مصغّر بر وزن«فُعَيْل» مي آيد. مثل:‌ رَجُل=رُجَيْل

اسم هاي رباعي مانند دِرهَم، مُهْرَة و سَلْمَي به صورت دُرَيْهِم، مُهَيْرَة و سُلَيْمَي مصغّر گشته و كلمه‌ي «اَوقَات» به صورت اُوَيْقَات تصغير مي شود. مصغّر سلمان(اسم عَلم) و سَكْران(صفت) كه نون زائده دارند مي شود: سُلَيْمَان و سُكَيْرَان. ولي مصغّر اسم جنس هايي مانند سِرحان و فنجان كه داراي الف زائده اند،مي شود: سُرَيْحِين و فُنَيْجِين.

كلماتي از قبيل«باب، مُوسِر و ميزان» كه حرف دومشان مقلوب از حرفي علّه است در حالت تصغير به اصل خود تبديل مي شوند و چنين نوشته مي شوند: بُوَيْب، مُيَيْـسِر و مُوَيْزِين. در چنين شرايطي ألفي كه بدل از همزه يا زائده باشد، قلب به واو مي گردد. مثال أُوَيْصَال و خُوَيْدِم از آصال(الف مقلوبه از همزه) و خَادِم(الف زائده).

اسم هايي كه سومين حرفشان الف يا واو باشد، هنگام تبديل به صيغه‌ي تصغير، اين دو حرف قلب به ياء شده و در ياء مصغّر ادغام مي گردد. مانند عصا و عَجوز كه مي شوند: عُصَيّ و عُجَيِّز. و چنان چه حرف سوم، ياء باشد در ياء تصغير ادغام مي شود. مثل مريم كه مي شود «مُرَيِّم»؛ ولي اگر اسم ناقص باشد ياء از آخر آن حذف مي گردد، چون هنگام اتصال با ياء تصغير سه عدد ياء در كنار هم قرار مي گيرند. مانند: صَبيّ كه مي شود: صُبَيٌّ. اگر در اسمي، «واو» يا «الف» حرف چهارم يا بعد از آن باشند هنگام تصغير به ياء بدل مي شوند. مثل: «عُصَيْفِير و مُفَيْـتِيح» از «عُصفور و مِفتاح». أفعل تفضيل از فعل ناقص از اين قاعده استثناء مي شود مثل أَحلي كه مي شود:أُحَيْلَي

تاء تأنيث مقدّر (مؤنثي كه تاء تأنيث ندارد) در اسم ثلاثي هنگام تصغير ذكر مي شود ولي در رباعي ذكر نمي گردد. مثل:شمس=شُمَيْسَة و مَرْيَم= مُرَيِّم.

در كلماتي مثل أب و أخ حرف محذوف باز مي گردد و مي شود: أُبَيّ و أُخَيّ. در مورد إبن و إسم كه همزه را عوض محذوف دريافت كرده اند، همزه حذف و حرف اصل ذكر مي شود. بنابرين تصغير اين دو مي شود: بُنَيّ و سُمَيّ. أخت و بنت نيز اين گونه اند با اين ويژگي كه ت مبسوطه در اين دو اسم به تاء مربوطه تبديل مي گردد و مصغر آن ها مي شود:أُخَيَّة و بُنَيَّة.

جمع مكسر (قلّة) مانند مفرد، تصغير مي‌شود. مثل:أَعْمِدَة=أُعَيْمِدَة و أَضْلُع= أُضَيْلُع و أَصْحَاب= أُصَيْحَاب

جمع مكسّر كثرت در تصغي به مفرد خود باز مي گردد مثل:نِياق= نُوَيْقَات جز وقتي كه مفرد آن مذكر عاقل باشد مانند شُعَراء كه مصغرش مي شود: شُوَيْعِِرونَ  

علم مركب اسنادي مصغر نمي‌شود اما در مركب مزجي و اضافي صدر مصغر شده و عجز به حال خويش باقي مي‌ماند. مثل: عُبَيْدالله.

مصغّر خاصّ اسم‌هاي معرب است اما برخي اسم‌هاي مبني نيز تصغير مي‌شوند مانند: ذَا= ذَيَّا، اّلذي=اللَّذَيَّا

 

إعراب (كلمات مُعرب و مبنيّ)             

اسم ها همگي معربند جز ضمائر، اسمهاي اشاره، موصولات، اسماء شرط و اِستفهام و.... از ميان افعال، تنها افعال مضارع (به جز دو صيغه‌جمع مؤنث كه داراي بناء عارضي هستند) معربند.

معربّات در حالت رفع، ضمّه و در حالت نصب، فتحه(جز جمع مؤنث سالم كه كسره مي گيرد) و در حالت جرّي، كسره (جز اسمهاي غيرمنصرف) مي‌گيرند. جزم فعل ناقص نيز به حذف حرف علّه است. مانند: لم يَخْشَ از يَخْشَي

معرب منصرف و غير منصرف: معرب منصرف تنوين مي‌گيرد و همه‌ي حركات إعرابي را مي‌پذيرد. مانند: رَجُل و عَالِم. «توضيح اين كه چهار نوع تنوين وجود دارد كه به تنوين تمكين (رَجُلٌ)، تنوين تنكير (سيبويهٍ و صهٍ)، تنوين مقابله كه به جمع مؤنث سالم ملحق مي‌گردد (مؤمناتٌ) و تنوين عوض كه عوض از جمله محذوف است (حينئذٍ) يا عوض از يك كلمه است (كُلٌ)».

اسم غير منصرف تنوين نمي‌پذيرد و تنها به دو شرط كسره قبول مي‌كند:1- مضاف واقع شود 2- أل داشته باشد. در غير اين صورت به جاي كسره فتحه مي‌گيرد. مانند:أليسَ اللهُ بِأَعْلَمَ بِالْكَافِرِينَ؟

اسم علَم (خاصّ) در شش حالت ممنوع من الصرف است: 1- در صورتي كه«ان» زائده داشته باشد، مانند: عثمان، رضوان و زيدان. («ان» زائده بعد از سه حرف قرار مي‌گيرد) 2- وقتي كه علم بر وزن فعل بيايد، مانند: أحمد، يزيد، تَغلَب، دُئِل (اسم قبيله‌اي است)و شَمَّر(نام اسبي است). 3-مركّب مزجي، مانند: بَعْلَبَكّ و بيت لحم.(اعداد يازده تا نوزده و كلمه‌ي سيبويه نيز مركب مز جي هستند ولي مبني مي باشند) 4-علم مؤنث، مانند: معاويه(مؤنث لفظي) مريم(مؤنث معنوي) و وردة. 5-علم أعجمي زائد بر سه حرف،‌مانند: يعقوب و إبراهيم. (علم عجمي سه حرفي ساكن الوسط مانند: نُوْح متصرف است ولي شَتَر كه حرف وسطش حركت دارد مي تواند منصرف يا غير منصرف لحاظ شود. 6- علم معدول، مانند: عُمَر كه معدول از «عَامِر» است يا«أُحَاد، أُخَر، سَحَر، أَمسِ و...».

صفت به سه شرط غيرمنصرف است: 1- اگر بر وزن فَعْلَان باشد و مؤنّثش بر وزن «فَعْلَي) بيايد. مانند: سَكران‌، سَكرَي و فَرْحَان، فَرْحَي. 2-صفتي كه در حالت مذكّر بر وزن«أفْعَل» و مؤنث آن بر وزن«فَعْلَاء» يا «فُعْلَي» باشد.مانند: أَصْفَر، صَفْرَاء و أصَغَر، صُغْرَي. 3-اگر معدول از لفظ ديگري باشد، مانند: أُخَر جمع أُخْرَي مؤنث آخَر. اين ويژگي در مورد اعداد قياسي است و بر وزن«فُعَال» و«مَفْعَل» مي آيد، مانند:أُحَاد، مَوحَد و ثُنَاء، مَثْنَي تا عُشار، مَعْشَر.

برخي از كلمات مبنيّ لازم البناء هستند مانند ضمائر ولي برخي داراي بناي عارضي هستند مانند مُنادَي و اعداد مُركّب.

جهات ششگانه مانند: «قَبْل و بَعْد و ...) داراي چهار حالت إعرابي هستند كه در سه حالت آن معرب و در يك حالت مبني هستند. وقتي كه لفظاً اضافه شوند (جاء زيدٌ قَبْلَ عَمروٍ) و زماني كه مضاف حذف شود و لفظ و معناي آن در تقدير گرفته شود (جَاءَ زيدٌ و عَمروٌ مِنْ قَبلٍ) و آن گاه كه اضافه نشود (جَاءَ زيدٌ و عمروٌ قَبْلاً) مُعرب است، ولي هرگاه مضاف محذوف باشد و معناي آن و نه لفظش در نيّت باشد (جَاءَ زيدٌ و عمروٌ مِنْ قَبْلُ). پس معرب يا مبني بودن اين ظروف تا حدودي به مقدّرات ذهني و منويّات ما وابسته است.

فعل ماضي مبني بر فتح است و زماني كه به واو جمع يا ضمير رفعِ متحرك(از صيغه‌ي ششم به بعد) وصل مي شود و حركت يا سكون بر آخرين حرف اصلي فعل عارض مي شود، باز فعل را مبني بر فتح فرض مي كنيم.َ

أسماء شرط:

يازده اسم شرط وجود دارد كه عبارتند از: مَن(هركس)، مَا(هرچه)، مَهْمَا(هرگاه، هرچند)، إذْمَا(اگر)، مَتي(هروقت)، أيّانَ(هنگامي كه)، أيْنَ(هرجا)، أنَّي(هركجا)، حَيْثُمَا(هرجا)، كَيْفَمَا(هر طور) و أَيُّ(هركه).

همه‌ي اين اسم ها صدارت طلبند و ماقبلشان در آن ها عمل نمي كند جز حرف جرّ و مضاف، مانند:بِمَنْ يكتُبْ أكتُبْ يا غلامَ مَنْ تَضْرِبْ أَضْرِبْ. به جز«أيُّ) بقيّه ي اسماء شرط مبنيّ هستند.أيّ در صورتي كه به ظرف زمان اضافه شود معني زماني و اگر به ظرف مكان اضافه گردد، معني مكاني پيدا مي كند.

أسماء استفهام:

عبارتند از:مَن (چه كسي)، مَا(چه چيزي)،مَنْ ذَا، مَاذَا،مَتي،أيّانَ(كَي «مربوط به آينده»)،أَيْنَ، كَيْفَ، أنَّي(از كجا، چگونه)، كَمْ(چه قدر، چندتا)، أَيُّ(كدام، به نكره اضافه مي‌شود). از«كيفَ و أنَّي» تنها از صفات غريزي پرسش مي شود، مانند سلامتي يا بيماري. مثلاً نمي توان گفت: كيف زيدٌ أقاعدٌ أم قائمٌ؟ چون قيام وقعود از جمله ويژگي هاي غريزي به شمار نمي آيند و در اين گونه موارد بايد از هلْ يا همزه استفاده كرد.

كنايات

   كنايه بيان چيزي معيّن با لفظي غير صريح است و الفاظش عبارتند از: كَمْ، كَأَيِّنْ و كَأَيٍّ كه كنايه از عدد هستند و كذا كه به صورت مفرد يا معطوف يا مركب مي آيد و كنايه از عدد، سخن و فعل است. كَيْتَ و زَيْتَ نيز كنايه از جمله اند در مقام سخن گفتن، مانند: فلانٌ كَيْتَ وَ كَيْتَ و فَعشلش زَيْتَ و زَيْتَ.

بِضْع و فلان از كنايات معربند كه بضع كنايه از اعداد بين سه تا ده است و فلان كنايه از عَلَم مذكّر عاقل است و مؤنثش فلانة مي باشد. فلانة غير منصرف است و تنوين قبول نمي كند.

ظروف: 

بر مكان يا زمان دلالت دارند و دربردارنده‌ي معني«في» هستند. برخي ظروف مبني و برخي مُعْربند. ظروف مبنيّ عبارتند از: حَيْثُ، لَدُنْ، لَدَي، أَيْنَ، هُنَا، ثَمَّ كه معناي مكاني دارند و«إذْ، أمسِ، مُذْ، مُنْذُ، قَطُّ، لَمَّا، أيَّانَ، مَتَي و الآنَ» كه بر زمان دلالت مي كنند و «أنَّي» كه معناي زماني و مكاني دارد.

حيثُ فقط به جمله اضافه مي شود. اسم بعد از لَدي و لَدُنْ به عنوان مضاف اليه مجرور مي گردند. لَدُن نمي تواند در نقش صفة، خبر، صله يا حال قرار گيرد ولي «لَدَي» مي تواند. نمي توان گفت: لَدُنْكَ غُلامٌ؛ ولي مي توان گفت: لَدَيْكَ غُلامٌ.

إذْ به فعل مضارع هم اضافه مي شود ولي غالباً به فعل ماضي و جمله‌ي اسميّه اضافه مي گردد. مانند: إذْ جِئْتُمْ جِئْنَا و إذْ هُوَ فِي البيتِ و كمتر با فعل مضارع مي آيد: «إذْ يَقُولُ لِصَاحِبِهِ لا تَحْزَنْ إِنَّ اللهَ مَعَنَا».

«أمْس» اگر به معني ديروز به كار رود مبني بر كسر است. مانند: تَجَوَّلْنَا في الغابَةِ أَمْسِ يا أَمْسِ الدّابِرُ لَا يَعُودُ.  ولي اگر به معني روزگاران گذشته باشد يا ألْ بر سرش ظاهر گردد يا مضاف واقع شود، معرب خواهد بود. مانند: «كُلُّ يَمٍ يَصِيرُ أَمْساً» و « وَ قَدْ كَانَ بِالأمْسِ رَجُلاً مَهِيباً».

مُذْ و مُنْذُ گاهي به جمله و گاهي به مفرد اضافه مي شوند. مانند: ما صادَفْتُهُ مُنذُ تَفَارَقَنَا و مَا رأيْتُهُ مُذْ يَومِ الْخَميسِ. گاهي اين دو اضافه نمي شوند و نقش مبتدا را مي گيرند و مابعدشان خبرشان محسوب مي گردد. مانند: مَا رَأيتُهُ مُذْ يَومَانِ.  

                        مبتدأ     خبر

 قطّ تنها بعد از فعل ماضي منفي قرار مي گيرد و تمام گذشته را در بر مي گيرد. مانند: مَا فَعَلْتُ هذَا قَطُّ.

«لَمَّا»ي ظرفيه تنها به جمله‌ي ماضي اضافه مي شود و«الآنَ» ظرفي براي زمان حال حاضر است.  

 

 

اسم فعل:

كلمه‌اي است كه از نظر لفظ و معني جانشين فعل شده، از عوامل مختلف تأثير نمي پذيرد و مفعولٌ به بر آن مقدّم نمي گردد. نوعي ازاسم فعل در معناي گذشته مي آيد مانند: بَُطْآن، سِرْعَانَ، وَشِكَانَ(عجله كرد)،شَتَّانَ و هيهاتَ (بَعُدَ) و نوعي از آن در معني مضارع ظاهر مي‌شود مانند: آه، أُفٍّ، بَجَلْ، قَدْ و قَطْ و... و گونه‌اي از آن نيز به معني أمر است. مانند: إِلَيْكَ، أمَامَكَ، آمينَ و رُوَيْدَ و ...

 

عدد اصلي

عدد اصلي را مي‌توان به چهار دسته تقسيم كرد. اعداد مفرد (1-10 و نيز100وضرائب آن)، مركب (11-19)، عقود (20-90) و معطوف (21-99)

اعداد 1و2 بعد از معدود خود آمده و به عنوان صفت، تابع موصوف خود مي باشند. مانند: أكَلْتُ تُفَاحَةً واحِدَةً يا سَلَّمْـتُُ عَلَي المُعَلِّمَتَيْنِ الإِثْنَتَيْنِ. در اين دو مثال ما بي نياز از ذكر عدد هستيم و عدد تنها جنبه‌ي تأكيدي دارد. اعداد از سه تا ده با معدود (تمييز) خود از نظر جنس مخالفند و معدود آن ها به صورت جمع و مجرور مي آيد. مانند: جاءَ ثَلاثُ تِلْمِيذاتٍ. تمييز از يازده تا صد، فرد و منصوب است وعدد11  از نظر جنس متناسب با معدود خود مي آيد مانند:رَأَيْتُ أَحَدَ عشَرَ كَوكَباً. جزء اول عدد12 إعراب اسم مثني را مي پذيرد مانند: إشْتَرَيْتُ إثْنَي عَشَرَ قَلماً. جزء اوّل أعداد (13-19) همواره از نظر جنس با معدود خود مخالف مي آيند ولي جزء دوم با معدود متناسب است. مانند: رَأَيْتُ تِسْعَةَ عَشَرَ طائراً في السّماءِ. دو جزءاعداد11-19 به جز بخش اوّل عدد12 مبني بر فتح هستند.اين اعداد مركب مزجي بوده و داراي حركت  بناء عارضي مي باشند. عقود اعراب جمع مذكر سالم را مي گيرند و به آن ها ملحق به جمع مذكر سالم گفته مي شود مانند: قَرأْتُ خَمْسينَ صفحةً مِنْ كتاب سيبويهِ. اعداد معطوف كه بين دوقسمت آن واو عطف وجود دارد، جزء اول مانند اعداد يك تا ده و جزء دومشان مانند عقود است. مانند: ذَهَبَتْ أرْبَعَةٌ و ثَمانونَ جُنديّاً إلي المُعَسكَرِ. تمييز اعداد 100 به بالا مفرد و منصوبند، مانند: أَخَذْتُ سِتَّ مِئَاتِ دِرْهَمٍ مِنَ الْمَصْرِفِ.

عدد ترتيبي مانند صفت بعد از معدود خود مي آيد و از آن تبعيّت مي نمايد. البته عقود به لفظ خود باقي مي مانند. در اعداد مركب جزء اول مي تواند در صورت لزوم ال بگيرد مانند: قَرََأْتُ الْمَقَالَةَ السَّابِعَةَ عَشْرَةَ. از نظر اعراب دو جزء اعداد مركب مبني برفتح است.

 

حروف معاني

برخي حروف ويژه‌ي اسم و گروهي ويژه‌ي فعل و برخي ديگر بين اين دو مشترك هستند. حروف جرّ، قسم، استثناء، نداء، مشبّهة بالفعل، مفاجأة (إذا و إذْ)، تفصيل (أمَّا، إمَّا) و حروف تنبيه (هَا، أمَا، و ألَا) مختصّ اسم هستند و حروف نصب (أنْ، لَن و...)، مصدر(أنْ، أَنَّ، كَيْ، مَا و لَو)، جزم، شرط(إنْ، لَو)، تحضيض(أَلا، أمَا، هَلَّا، لَولا و لَومَا)، استقبال، توقّْع، ردع(كلّا) مي باشند و بقيه حروف مانند حروف اسنفهام و تفسير(أيْ و أَنْ) و نفي و جواب و استنتاج(أَلا و أَمَا) مشتركند.

 

 

اعراب فعل مضارع:

فعل مضارع در حالت عادّي مرفوع است؛ ولي در موقعيت هاي زير منصوب مي شود:

1-وقتي كه حروف ناصبه بر آن مقدّم گردد. «حروف ناصبه شش بود ي طلبه       أَنْ و لَنْ، كَي و إِذنْ، حَتَّي و لِـ» در صورتي كه«أنْ بعد از افعال يقين بر سر فعل مضارع قرار گيرد همان إنَّ مخففه است كه اسم آن حذف شده و فعل پس از آن خبر مي باشد. مانند: عَلِمْتُ أَنْ لَا يَرْجِعُ أبوكَ. در تقدير: عَلمتُ أنهُ لا يرجعُ أبُوكَ.

 «لِـ» گاهي براي تعليل مي آيد مانند: خُذِ الدَّواءَ لِتَبْرَأَ= دارو را استفاد ه كن تا بهبود يابي. گاهي نيز براي تأكيد به كار مي رود كه به ان لام جحود يا نفي نيز مي گويند. «لام» در اين حالت بعد از «كانَ» منفي مي آيد. مثال: مَا كانَ اللهُ لِيَظْلِمَ النَّاسَ. «حتّي ناصبه» به سه معني مي آيد:‌يا براي تعليل است مانند: زُرْنِي حَتَّي أَكْرِمَكَ يا براي اشاره به غايت و نهايت چيزي است مانند: سِرْ حَتََّي تَبْلُغَ الْجَبَلَ يا به معني استثناء است مانند: ليسَ العَطاءُ مِنَ‌الْفُضولِ سماحةً          حَتَّي تَجودَ وَ مَا لَدَيْكَ قَليلُ يعني إلّا أَنْ تَجودَ.

حَتّي در غير اين باب به صورت حرف عطف يا حرف جرّ يا حرف ابتدا نيز ظاهر مي شود.

از ديگر ادوات نصب دهنده‌ي فعل مضارع، «أَوْ» است در صورتي كه بتوان إلّا استثنائيه يا إلي انتهائيه به جاي آن قرار داد. مانند: إِضْرِبْهُ أَوْ يُطِيعَ يعني إلي أنْ يُطيعَ يا إلّا أنْ يُطيعَ. در غير اين صورت حرف عطف است.

ناصب ديگر «فاء سببيّه» است كه بعد از نفي يا طلب محض مي آيد. نفي مانند: مَا أَنا مُسئٌ فَأخَافَ و طلب مانند: جُودُوا فَتَسُودُوا. طلب شامل:أمر، نهي، استفهام، عرض(أَلا)، تحضيض(هلّا)، تمنّي (ليتَ) و ترجّي (لعلَّ) مي‌شود.

واو معيّة مسبوق به نفي يا طلب نيز مانند فاء سببيه از عوامل نصب فعل مضارع است. مانند: لَا أَزورُكَ وَ تَهْجُرَنِي. حروف عطف از قبيل: واو، فاء و ثُمَْ وقتي به اسم جامد يا اسمي غير قابل تأويل به مصدر عطف شوند فعل مضارع پس از خود را منصوب مي‌كنند مانند: وَحْدَةُ المَرْءِ وَ يَموتَ خََيْرٌ مِنْ مُجَالَسَةِ الأَشْرَارِ.

 

 

 

فعل مضارع مجزوم:

فعل مضارع با اداتي چون«لم، لمَّا، لام امر و لاي نهي مجزوم مي شود. ادوات شرط دو فعل را مجزوم مي سازند كه به اولي فعل شرط و دومي جزاء يا جواب شرط گفته مي شود. شايسته است كه فعل شرط يك فعل خبري متصرّف باشد و بر جواب مقدّم گردد. اسم هاي شرط صدارت طلبند و چيزي جز حرف جرّ يا مضاف  در آن ها عمل نمي‌كند و اگر جز اين دو در ادات شرط عمل كردند عمل جزم كنندگي شرط از بين مي‌رود و فعل مضارع بعد از اين ادات مرفوع مي‌شود مانند: إنَّ مَنْ يَطْلُبُ يَجِدُ يا ليسَ مَنْ يُسِرُّكَ يُعْجِبُنِي. تمام ادوات شرط به جز«أَيُّ» مبني هستند. أيُّ لازم الاضافه است. اسماء شرط بعد از حرف جرّ يا اضافه محلّاً مجرور هستند و اسماء شرطي كه بر زمان يا مكان دلالت داشته باشند بنابر ظرفيّه منصوبند و در اين حال متعلِّق به فعل شرط خواهند بود.مانند: ‌مَتي تَقُمْ أَقُمْ  كه متي ظرف زمان و محلّاً منصوب است. اگر بعد از ادات شرط فعل لازم بيايد مبتدا هستند و خبرشان فعل و جواب شرط خواهد بود مانند: مَنْ يَذْهَبْ أَذْهَبْ مَعَهُ كه «مَنْ» مبتدا و بقيّه‌ي جمله خبر است. اگر بعد ا ز اسم شرط فعل متعدّي واقع شود، مفعول به براي فعل خواهد بود مانند: مَنْ تَضْرِبْ أَضْرِبْهُ.

گاهي فاء جزاء بر سر جواب شرط وارد مي شود. در پنج موضع دخول فاء بر سر جواب شرط واجب است و در اين پنج موضع نمي توان جزاء شرط را در موقعيت شرط قرار داد: 1- جزاء مقرون به «قَدْ يا سين يا سَوفَ» باشد مانند: مَنْ مَدَحَكَ بِمَا لَيْسَ فيكَ فَقَدْ ذَمَّكَ. 2- وقتي كه جزائ منفي به «مَا» يا«لَنْ» باشد مانند: إِنْ جَاءَنِي ضَيْفٌ فَمَا أَطْرُدُهُ يا فَلَنْ أَطْرُدَهُ. 3- اگر فعل جامد باشد مانند:إنْ أَسَاءؤوا فَبِئْسَ مَا فَعَلُوا 4- اگر فعل طلبي باشد مانند: إِذَا كَرِهتَ الْعَمَلَ فَتَوَقَّعْ شَدائِدَ الْفَقْرِ 5-اگر جزاء شرط، جمله‌اي اسميه باشد مانند: مَهْمَا أَرَدْتَ فَإِنِّي مُسْتَعِدٌّ لِقَضَائِهِ.

فعل مضارع جزاء شرطي كه فاء جزاء بر آن وارد مي شود مجزوم نمي گردد بلكه رفع آن واجب است چرا كه بعد از فاء، ضميري را به عنوان مبتداي محذوف در تقدير مي گيرند و فعل مضارع را خبر آن لحاظ مي كنند.

در چند موضع ورود فاء جزاء بر سر جواب شرط ممنوع است: 1- جزاء شرط فعل ماضي متصرّف مجرّد از«قَد» باشد مانند: مَنْ صَبَرَ ظَفَرَ 2- جزاء شرط، فعل مضارع منفي به «لَمْ» يا«لاي» نفي باشد مانند:‌مَنْ حَرَصَ لَمْ يَنْدَمْ يا و إنْ تعَدوا نعمةَ اللهِ لَا تحْصَروهَا. بنا به شرايطي مي توان به جاي فاء شرطيه بر سر جزاء شرط، «إذا» فجائيه آورد.(در صورتي كه ادات شرط«إن يا إذا» بوده و جزاء شرط جمله اي اسميه، خبري و مثبت باشد و از نواسخ بر سرش ظاهر نشده باشد. مانند:‌إذَا تَحَوَّلَ الخَبيثُ إذَا هو يُظْهِرُ خُبْثَهُ-اگر خبيث متحول گردد بناگاه خبث و پليدي او آشكار گردد-)

 در صورتي كه شرط و قسم در يك جمله همراه شوند آن كه مقدّم باشد جزائش مذكور شده و از ذكر جواب ديگري بي نياز خواهيم بود مانند: إنْ تُخْلِصْ لِي العَمَلَ وَاللهِ أُضَاعِفْ لك الأجْرَ. در اين مثال «أُضَاعِفْ» جزاء شرط است و با وجود آن نيازي به جواب قسم نداريم؛ اما اگر چيزي مانند مبتدا يا اسم كانَ كه طالب خبرند بر سر چنين جملاتي بيايند ترجيحاً جانب شرط را گرفته و جواب را جواب شرط منظور مي داريم مانند: زيدٌ وَاللهُ إنْ يَزُرْنِي أَكْرِمْهُ. در صورتي كه قسم مؤخّر از شرط بوده و فاء جزاء بر سرش باشد بايد جواب مذكور را جزاء قسم منظور داشته و جمله‌ي قسم را جواب شرط به حساب آوريم مانند: إِنْ أَطَعْتَ اللهَ فَوَالإنجيلِ لَيَغْمُرنَّكَ بِنِعَمِهِ.

                    جواب شرط

فعل مضارع در جواب طلب، مجزوم به «إنْْْ» مضمره مي‌گردد به شرط آن كه مجرد از فاء و واو مسبّب از ماقبل باشد مانند: أُطْلُبْ تَجِدْ و أَيْنَ بَيْتُكَ أَزُرْكَ و لَيْتَنِي تَقيٌّ أَخْلَصْ. در اين جا اگر جواب مقترن با واو يا فاء باشد منصوب مي گردد مانند: إجْتَهِدْ فَتَنْجَحَ.

 

تمييز:

اسم نكره‌ي جامدي است كه معناي «مِن» را در بر دارد و براي برطرف كردن ابهام و اجمال ماقبل خود مي آيد. براي تميير، نام هايي چون:مفسِّر، تفسير، مبيِّن، تبيين و مميِّز نيز ذكر كرده اند. تمييز متضمّن معناي «مِن» است ولي حال در بردارنده ي معناي «فِي» مي باشد.

تمييز بر دو نوع است:1-مبيّن اجمال ذات يا تمييز مفرد 2- مبيِّن اجمال نسبت. تمييز مفرد، ابهام يك كلمه‌ي مبهم را از بين مي برد و اغلب بعد از اسماء مقادير يعني كلمات دلالت كننده بر مساحت(له شِبرٌ أَرضاً=او يك وجب زمين دارد) و كَيل و پيمانه( لَه قَفيزٌ بُرّاً=او يك پيمانه گندم دارد) و وزن( عندي منَوانِ عَسلاً= من دو من عسل دارم) و نيز بعد از اعداد(اشتريتُ ثَلاثينَ كتاباً) و كنايات اعداد(كَمْ سَطراً كتَبْتَ؟) مي آيد. عامل نصب تمييز در اين مثال ها مفسَّر ها يعني به ترتيب:(شِبر، قفيز، مَنَوانِ، ثَلَاثِينَ و كَمْ) هستند. تمييز مفرد كه بعد از اين اسامي وارد مي شود مي تواند دو اعراب ديگر نيز بپذيرد.يكي جرّ به مضاف يا «مِن» ديگري رفع بنا بر بدليّة مانند: عِندي رطلٌ زيتاً(تمييز)، يا رَطلُ زَيتٍ يا مِنْ زَيتٍ(مجرور)، يا رَطْلٌ زَيْتٌ(زيت بدل از رطل).

تمييز نسبت براي تبيين و مشخص كردن ابهام بين دو جزء مرتبط در جمله مانند فعل و فاعل يا فعل و مفعولٌ به يا مبتدا و خبر مي آيد. مانند:‌طَابَ زيدٌ نَفساً. در اين مثال رابطه‌ي بين فعل و فاعل معلوم نيست و تمييز اين رابطه را تفسير مي كند. نفس در اصل فاعل بوده و به تمييز انتقال يافته است بدين دليل به آن تمييز منقول گفته مي شود. اين مثال در اصل: «طابَتِْ نَفْسُ زَيدٍ» بوده است. يا مثال:‌غَرَسْتُ الأرضَ شَجَراً در اصل بوده: غَرسْتُ شَجَرَ الأرْضِ، يعني تمييزِ نسبت در اين جا، منقول از مفعولٌ به است.  

بعد از هر آن چه كه بر تعجّب دلالت دارد، تمييز قرار مي‌گيرد. مانند: مَا أحْسَنَ زَيْداً رَجُلاً، أكرِمْ بِزيدٍ تِلميذاً، للّه دَرُّكَ عَالِماً، حَسْبُكَ بِزيدٍ رَجُلاً و كَفي به عالِماً. در اين مثال ها تمييز غير منقول است زيرا تمييز منقول در اصل فاعل يا مبتدأ يا خبر بوده و قابليّت انتقال به آن ها را دارد. تقديم تمييز بر عامل غير متصرف ممنوع است. نمي توان گفت: «درهماً عندي عشرونََ» يا «رَجُلاً ما أحسَنَ زيداً» يا «رجلاً كَفي بزيدٍ» در مثال سوم، «كَفَي» مُتصرّف است، ولي چون معناي تعجّبي دارد و فعل تعجّب غير متصّرف است پس نمي توان تمييز را بر آن مقدَّم نمود. برخي تقدم تمييز بر عامل متصرف را جايز دانسته‌اند. مانند: نفْساً طابَ زيدٌ.

دو نوع«كَمْ» وجود دارد يكي «كم خبريه و ديگري كمْ استفهاميّه». تمييز كم استفهاميه مفرد و منصوب است مانند:كَم كتاباً قرأْتَ؟ چند كتاب خوانده‌اي؟ يا كَمْ قرأْتَ مِن كتابٍ؟ در اين مثال كمْ مفعول به و محلّاً منصوب است. اكر بعد از كَمْ فعل متعدي نباشد در نقش مبتدا قرار مي گيرد مانند: كَمْ تلميذا نجحَ في الإمتحانِ. تمييز «كم خبريهً» اغلب مفرد است و به عنوان مضاف اليهِ «كم» مجرور مي باشد. مانند : كَمْ درهمٍ في المَصرِفِ=( چقدر درهم در بانك زياد است).  اگر بين كَمْ خبريه و تميييزش فاصله ايجاد گردد تمييز وجوباً منصوب مي باشد. مانند: كَمْ لِي عَبداً.

حال و تمييز در برخي جهات مشتركند. هر دو نكره، زايد بر اصل كلام، منصوب و از بين برنده‌ي ابهامِ موجود هستند و در سه ويژگي با هم تفاوت دارند:1-حال به صورت جمله يا ظرف نيز مي‌آيد ولي تمييز فقط اسم است2- حال، بيان كننده‌ي هيئت ها و حالت هاست ولي تمييز، ذات مميَّز را تبيين مي نمايد. 3- حال بيشتر مشتقّ است ولي تمييز اكثراً به صورت جامد مي‌آيد.                         

 

 

انواع جمله:

 جمله بر دو نوع است: 1-جمله‌ي فعليّه 2- جمله‌ي اسميّه

جمله‌ي فعليه با فعل آغاز مي‌شود و داراي دو ركن است: فعل و فاعل

 فاعل اسم مرفوعي است كه فعل تامّ معلوم يا شبه فعل بر آن مقدّم شده و به آن اسناد داده شده است. مانند: باع الرّجُّلُ متاعَهُ و الرّجلُ بائِعٌ أبوهُ. بائع اسم فاعل است و مي تواند عمل فعل را انجام دهد. در اين مثال« أَبو» فاعل بائع مي باشد. منظور از شبه فعل مصدر، اسم فاعل، أفعل تفضيل، صفت مشبّهه، اسم مبالغه و اسم فعل است كه مي‌توانند مانند فعل، رافع فاعل باشند.

فاعل يا صريح است مانند: «نجحَ عليٌّ»، يا مؤوّل به صريح است مانند: «بَلَغنِي أَنَّكَ نَجَحْتَ فِي الإِمتِحَانِ»، فاعل «بلغَ» مصدر مؤول «نجاح» است ودر تقدير مي شود: بَلَغَني نَجَاحُكَ.

عامل رفع فاعل نيز گاهي مؤول است و آن بر سه نوع است: اول: اسم فعل مثل: هيهات زيدٌ يعني بَعُدَ زيدٌ. دوم: مصدر مثل: عَجِبْتُ مِن إِهَانَتِكَ صَديقَكَ كه در تقدير مي‌گوييم: عجِبْتُ مِن أنّكَ أَهَنْتَ صَديقَكَ. صديق مفعولٌ به براي مصدر إهانة است.  سوم: اسم فاعل و صفت مشبّهه. مانند: المدرسةُ ناجِحةٌ تَلَامِذَتُهَا و المدينةُ نَظيفَةٌ شَوَارِعُهَا.

فعل تنها به يك فاعل اسناد داده مي شود و لذا چنان چه فاعل، مثني يا جمع باشد باز فعل به صورت مفرد مي آيد.

كيفيت تطبيق فعل و فاعل از نظر جنس: فقط در صورتي كه فاعل، مؤنث حقيقي (مفرد يا جمع مؤنث سالم) و فعل، متصرّف باشد و بين آن دو فاصله و حايلي وجود نداشته باشد، الزاماً بايد فعل به صورت مفرد مؤنث ظاهر شود، در غير اين صورت الزامي بر آوردن فعل به صورت مؤنث نداريم.

مثال براي فاعل مفرد مؤنث حقيقي: «تَعَلَّمَت الفَتاةُ»  و «تَنوحُ الحَمامةُ. (فعل واجب التأنيث است)

مثال براي فاعل مثنّي يا جمع مؤنث سالم از مفرد مؤنث حقيقي: «جَاءتِ المؤمنتانِ (المؤمناتُ)». (فعل واجب التأنيث است)

مثال براي فاعل مفرد مؤنّث مجازي: طَلَعَ (طَلَعَت) الشمسُ. (فعل جايز التأنيث است)

مثال براي فاعل جمع مؤنث سالم كه مفرد آن، مؤنث مجازي است: أمْطَرَ (أمطَرَت) السَّمَاواتُ (فعل جايز التأنيث است).

مثال براي فاعل مفرد مذكر: جَاءَ المؤمنُ. (فعل واجب التذكير است)

مثال براي فاعل مثني يا جمع مذكّر سالم: جَاءَ المؤمنانِ (المؤمنونَ). (فعل واجب التذكير است)

مثال براي (به ترتيب) فاعل جمع مكسّر، ملحق به جمع مذكر ومؤنث سالم، اسم جمع و شبه جمع: جاء (جَاءَتْ) العُلَماءُ يا البنون يا البناتُ يا النساء. و أثْمَرَ (أثمرَتِ) الشَّجَرُ. فعل براي اين گونه فاعل‌ها به صورت مذكر يا مؤنث مي آيد.

شايسته است كه مفعول بعد از فعل قرار گيرد، امّا در سه موضع بر فعل و فاعل مقدّم مي‌شود.1-وقتي كه مفعول صدارت طلب باشد مانند ادات استفهام در اين مثال:مَنْ رَأَيْتَ؟ يا ادات شرط مثل: أَيّاً تَضْرِبْ أَضْرِبْ 2- زماني كه فعل در جواب «أمّا» آمده باشد و فاء جزاء بر سر داشته باشد. مانند: أمّا الْيَتيمَ فَلا تَقْهَرْ 3- وقتي كه مفعولٌ به ضمير منفصل باشد. مثال: إِيَّاكَ نَعْبُدُ.

نكته: گاهي مصدر به فاعل اضافه مي‌شود و آن را لفظاً مجرور مي‌نمايد مانند: سُرِرْتُ مِنْ شِفَاءِ الْمَرِيضِ كه فاعل حقيقي شفاء، مريض است، چون مريض شفاء يافته است در حالي كه بنا بر مضاف اليه بودن لفظاً مجرور است. در مواقعي نيز فاعل توسط يك حرف جرّ زائده لفظاً مجرور مي‌شود مانند: ما جاءَنِي مِنْ أَحَدٍ.

 

جمله‌ي اسميّه:

 آغازگر چنين جملاتي اسم است و داراي دو ركن مي باشند: مبتدأ و خبر. مبتدأ اسمي مجرّد از عوامل لفظي اسناد است و خبر به مبتدا اسناد مي شود و هر دو مرفوعند. عوامل زائده بر مبتدا وارد مي‌شوند و آن را لفظاً مجرور مي‌كنند در حالي كه مبتدأ محلاً مرفوع باقي مي ماند، مانند: «هَلْ مِنْ عَالِمٍ فِي المَدينَةِ» و «رُبَّ رَجُلٍ وَضِيعٍ أَحْرَزَ بِأَدَبِهِ مَقَاماً عليّاً».

گاهي مبتدأ مؤوّل به صريح است مانند: أن تَصُومُوا خَيْرٌ لَكُمْ كه در تأويل مي شود: صِيَامُكُمْ خيرٌ لَكم.

مبتدا در ابتداي جمله‌ي اسميه، ابتداي جملات حاليّه(سِرْتُ و القَمَرُ فِي كَبَدِ السَّماءِ) و وصفيه(رَأَيْتُ شَيْخاً كلامُهُ مُفيدٌ) و جملات خبري (الظلمُ مرتَعُهُ وخيمٌ) و در صدر صله‌ي موصول واقع مي‌گردد( رأيتُ الذي علمُه واسعٌ).

ابتداي به نكره جايز نيست جز اين كه نكره به واسطه‌ي يك صفت يا مضاف اليه يا عمل كردن در مابعد خود، معناي خاصّي يافته باشد مثل: رجلٌ كريمٌ شاهَدَنا يا قلمُ مُعَلِّمٍ بِيَدي يا سعيٌ فِي الخَيْرِ خَيْرٌ. اگر حرف نفي يا استفهام نيز بر مبتدا مقدّم گردد ابتداي به نكره مجاز خواهد بود. مانند: هَلْ أحَدٌ فِي الدّارِ. همين طور مبتداي نكره در صدر جمله‌ي حاليه، بعد از إِذا فجائيه و بعد از لولا مي آيد و نيز اگر اراده‌ي تنويع از آن شود يا معناي دعايي داشته باشد. (براي آگاهي بيشترر.ك:ص192)

اگر مبتدا نكره و خبر جارّ و مجرور يا ظرف باشد مبتدا وجوباً مؤخّر واقع مي شود.

خبر مبتدا به سه حالت مفرد، جمله و شبه جمله نمودارمي شود. خبر مفرد يا جامد است يا مشتقّ و در صورتي كه مشتق باشد، اسم فاعل، اسم مفعول، اسم تفضيلي يا صفت مشبهه است ولاغير. (براي اطلاع بيشتر ر.ك:191-205).

 

همزه و هل استفهاميّه:

اين دو حرف بر سر جملات اسميه و فعليه وارد مي شوند و مفهوم آن ها را مورد پرسش قرار مي دهند و تفاوت آن ها در اين است كه همزه مي تواند بر سر هرگونه جمله اي به طور مطلق وارد شود، ولي «هل» چون خود متضمّن معني نفي است و گاهاً در جايگاه حرف نفي به كار مي رود، بر سر جملات منفي  وارد نمي‌ شود.

همزه گاهي طالب تصديق است مانند: أزيدٌ في المدرسةِ؟ گاهي نيز از آن در تعيين مصداق استفاده مي شود كه در اين حال مسؤولٌ عنه بلافاصله بعد از همزه قرار مي گيرد و قرينه‌اش پس از أمْ متصله واقع مي گردد. مانند:أزيداً عندكَ أمْ عمراً؟ و اگر بگو ييم: أزيداً عندك أمْ في المدرسة؟

همزه گاهي از حقيقت استفهام خارج شده و معاني ديگري را افاده مي كند. مانند:تسويه، انكار ابطالي،انكار توبيخي،تهكّم، تقرير و تعجّب و استبطاء.

 در پاسخ استفهام از «نعم»،«بلي»، «لَا» و...استفاده مي شود. بَلَي در جواب سؤال منفي واقع مي شود و معني را مثبت شقامَ زيدٌ؟ بَلي (قامَ). «لا» مثبت را منفي مي كند. مانند:هل قام زيدٌ؟ لا(ما قامَ).

 

اضافه

اضافه به دو صورت مي آيد: اضافه‌ي معنوي(محض) و اضافه‌ي لفظي(غير محض).

إضافه‌ي معنوي عبارت است از نسبت امري به امر ديگر بنابر معني حرف جرّي كه از آن تعريف يا تخصيص منظور باشد. اگر مضاف اليه، نكره باشد از آن افاده‌ي تخصيص و اگر معرفه باشد، از آن افاده ي تعريف مي شود. مضاف اليه لفظاً مجرور است ولي مضاف با توجه به نقش خود درجمله اعراب مي پذيرد.

اضافه‌ي لفظي كه درآن صفة براي تخفيف به موصوفش اضافه مي‌شود و آن در  سه موضع است.1- اضافه‌ي اسم فاعل به مفعولش مانند: جاءَ سارقُ البيتِ. صيغه‌ي مبالغه نيز در اين نوع مندرج است. مانند: شرّابُ العَسَلِ. 2-اضافه‌ي اسم مفعول به نائب فاعلش مانند: هذا مسروق البيت.3- اضافه‌ي صفة مشبّهه به فاعلش مانند: أنتَ الكريمُ الأصْلِ. اسم فاعل و مفعول در اضافه‌ي لفظي بايد در معني حال يا آينده باشند در غير اين صورت اضافه، معنوي است.. مضاف  در اين اضافه مي‌تواند «ال» بگيرد به شرطي كه مضاف اليه نيز «ال» داشته باشد مانند: أنتَ المؤدّي الْحَقِّ يا اين كه مضاف مثنّي يا جمع مذكّر سالم باشد مانند: الكاتبا رسالةٍ زيدٌ و عَمْرٌو. و الساكنو بيروتَ آمِنونَ.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم بهمن 1389ساعت 15:12  توسط علی اکبر ملایی  | 
ما کوشیدیم تا با مطالبمان در درس هایتان کمکی کرده باشیم

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم بهمن 1389ساعت 12:9  توسط علی اکبر ملایی  | 

درس چهارم و پنجم و  ششم سال اول عمومی


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم آبان 1389ساعت 12:26  توسط علی اکبر ملایی  | 
دروس 1 تا 3  

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم آبان 1389ساعت 14:57  توسط علی اکبر ملایی  | 
+ نوشته شده در  شنبه هشتم آبان 1389ساعت 15:19  توسط علی اکبر ملایی  |