کتاب بیروت 75 رمانی است نسبتا کوتاه از نویسنده ی توانای سوری غادة السمان که توسط مظاهر شریفی ترجمه شده و به زودی در انتشارات آسو به چاپ می رسد. نثر این کتاب شیوا و داستانش خواندنی است.

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم اردیبهشت ۱۳۹۴ساعت 12:17  توسط علی اکبر ملایی  | 

سافر أب إلى بلد بعید تارکا زوجته وأولاده الثلاثة... سافر سعیا وراء الرزق وکان أبناؤه یحبونه حبا جما ویکنون له کل الاحترام. أرسل الأب رسالته الأولى إلا أنهم لم یفتحوها لیقرءوا ما بها بل أخذ کل واحد منهم یُقبّل الرسالة ویقول أنها من عند أغلى الأحباب..
وتأملوا الظرف من الخارج ثم وضعوا الرسالة فی علبة قطیفة.. وکانوا یخرجونها من حین لآخر لینظفوها من التراب ویعیدونها ثانیة.. وهکذا فعلوا مع کل رسالة أرسلها أبوهم.ومضت السنون وعاد الأب لیجد أسرته لم یبق منهم إلا ابنا واحدا فقط فسأله الأب: أین أمک؟؟
قال الابن : لقد أصابها مرض شدید , ولم یکن معنا مالا لننفق على علاجها فماتت.
قال الأب: لماذا؟ ألم تفتحوا الرسالة الأولى لقد أرسلت لکم فیها مبلغا کبیرا من المال . قال الابن: لا..
فسأله أبوه وأین أخوک؟؟ قال الابن: لقد تعرف على بعض رفاق السوء وبعد موت أمی لم یجد من ینصحه ویُقومه فذهب معهم . تعجب الأب وقال: لماذا؟ ألم یقرأ الرسالة التی طلبت منه فیها أن یبتعد عن رفقاء السوء وأن یأتی إلیّ رد الابن قائلا: لا...
قال الرجل : لا حول ولا قوة إلا بالله.. وأین أختک؟ قال الابن: لقد تزوجت ذلک الشاب الذی أرسلت تستشیرک فی زواجها منه وهی تعیسة معه أشد تعاسة . فقال الأب ثائرا: ألم تقرأ هی الأخرى الرسالة التی اخبرها فیها بسوء سمعة وسلوک هذا الشاب ورفضی لهذا الزواج قال الابن: لا لقد احتفظنا بتلک الرسائل فی هذه العلبة القطیفة..دائما نجملها ونقبلهاولکنا لم نقرأها... ***
تفکرت فی شأن تلک الأسرة وکیف تشتت شملها وتعست حیاتها لأنها لم تقرأ رسائل الأب إلیها ولم تنتفع بها, بل واکتفت بتقدیسها والمحافظة علیها دون العمل بما فیها ثم نظرت إلى المصحف..إلى القرآن الکریم الموضوع داخل علبة قطیفة على المکتب
یاویحی ...! إننی أعامل رسالة الله لیّ کما عامل هؤلاء الأبناء رسائل أبیهمإننی أغلق المصحف واضعه فی مکتبی ولکننی لا أقرأه ولا أنتفع بما فیه وهو منهاج حیاتی کلها فاستغفرت ربی وأخرجت المصحف.. وعزمت على أن لا أهجره أبدا.                                            ----کلمه های سخت-----
جم: زیاد, فراوان
یکنون له کل الاحترام : برای او احترام زیادی قائل بودند, به او خیلی احترام می گذاشتند
أغلى: عزیز ترین (صفت تفضیلی از غالی)
یُقبّل: می بوسد
الظرف: پاکت نامه
ثائر: بسیار خشمگین(در اینجا) علبة: قوطی , بسته
قطیفة: مخمل
أصابها مرض: دچار بیماری شد (فاعل مرض است)
من حین لآخر: هر چند وقت یک بار
ننفق على علاجها: خرج درمانش کنیم
تعیسة: بدبخت
رفض: رد کردن , مخالفت کردن
تشتت شملها: از هم پاشید
یاویحی: وای برمن, ای وای
عزمت: تصمیم گرفتم

--------------------------------نسخه فارسی ---------------


نامه ها

مردی همسر و سه فرزندش را ترک گفته و در پی روزی خود و خانواده اش، راهی سرزمینی دور شد...
فرزندانش او را از صمیم قلب دوست داشتند و دوری او برایشان بسیار دشوار بود...
مدتی بعد، پدر نامه ای به همسر و فرزندانش فرستاد. نامه که به خانه رسید، بچه ها یکی یکی آنرا در دست گرفته و بوسیدند و گفتند: این نامه از طرف عزیز ترین کسمان است. سپس بدون اینکه پاکت را باز کنند و نامه را بخوانند، آنرا در کیسه مخملی زیبایی قرار دادند.هر چند وقت یکبار هم نامه را ازکیسه درآورده و به آن چشم می دوختند. سپس غبار نشسته بر رویش را پاک کرده و آنرا دوباره در کیسه می گذاشتند.
نامه های دوم و سوم و... پدرشان هم رسید ولی بچه ها همین کار را با آن نامه ها هم تکرار کردند.
سالها گذشت...پدر برای دیدن همسر و فرزندانش به خانه برگشت ولی به جز یکی از پسرانش کسی را در خانه نیافت.
از او پرسید: مادرت کجاست؟پسر: مدتی پس از رفتنت سخت بیمار شد و چون پولی برای درمانش نداشتیم حالش وخیم تر شد و مرد.پدر: چرا؟! مگر نامه اولم را باز نکردید؟ برایتان در پاکت نامه پول زیادی گذاشته بودم!!پسر: نه... نامه را باز نکردیم.
پدر: برادرت کجاست؟ پسر: بعد از فوت مادر کسی نبود که زیر پر و بالش را بگیرد و نصیحتش کند.او هم قاطی دوستان ناباب و گمراهی شده و روز و شب را با آنان می گذراند...پدر: مگر نامه دومم که در آن از او خواستم پیش من بیاید و با دوستان ناباب نگردد را نخواندید؟!
پسر: نه...
پدر: لا اله الا الله ...! خواهرت کجاست؟
پسر: باهمان پسری که از مدتها خواستگارش بود ازدواج کرد.الان هم اصلا احساس خوشبختی نمی کند و زندگی سختی دارد.پدر با عصبانیت تمام گفت: یعنی او هم نامه من را نخواند؟! من که در نامه هایم نوشته بودم این پسر آدم آبرو دار و خوشنامی نیست و من با ازدواج او با دخترم مخالفم!
پسر: نه... نامه ها را بوسیده و در یک قوطی مخملی، تمیز و مرتب نگهداری کرده ایم... اما تاحالا هیچ کدام را نخوانده ایم.
***
به حال این خانواده فکر کردم و اینکه چگونه از هم پاشید و خوشبختیش را از دست داد، آنهم فقط به خاطر اینکه بچه ها نامه های پدرشان را نخواندند و به بوسیدن و تقدیسش اکتفا کرده و به آنچه پدرشان درآن نوشته عمل نکردند.سپس چشمم به قرآن روی طاقچه افتاد که در قوطی مخملی زیبایی قرار داشت.وای بر من...رفتار من با نامه های خدا دقیقا مثل رفتار آن بچه ها با نامه های پدرشان است!من هم قرآن را در قوطی قشنگی قرار داده و در گوشه ای رها کرده ام...در حالیکه خداوند آنرا برای راهنمایی و هدایت من فرستاده است. إن هذا القرآن یهدی للتی هی أقوم و یبشر المؤمنین الذین یعملون الصالحات أن لهم أجرا کبیرا(به راستی که این قرآن به درست ترین راه هدایت می کند و به مومنانی که کردار نیکی دارند مژده پاداشی بزرگ میدهد.)

در آن لحظه از خدایم طلب بخشش و عفو کردم و قرآن را به دست گرفته و تصمیم گرفتم که دیگر از او جدا نشوم.

برگرفته از ,وبلاگ پاتوقی: patoghee.com

     

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم فروردین ۱۳۹۴ساعت 10:41  توسط علی اکبر ملایی  | 
غادة السمان یک بانوی سوریه ای است که دکترای ادبیات انگلیسی خود را از لندن گرفته است. وی زنی باذوق و خوش قریحه است و شعرها و داستان های زیبایی دارد. اشعار او توسط دکتر عبدالحسین فرزام با ادبیاتی فاخر و دلنشین به فارسی ترجمه شده است. این زن فرهیخته ی عرب، کتابی داستانی به نام چشمانت سرنوشت من است دارد که توسط اینجانب ترجمه شده است. این مجموعه، شامل ۱۶ داستان کوتاه است که ۱۱ داستانش گلچین و ترجمه شد و در انتشارات خسروشیرین در دست چاپ است. شکل، محتوا و سبک این داستان ها توسط مترجم در مقدمه معرفی شده است. امیدوارم که خواننده ی ارجمند با خواندن این داستان ها، لحظات خوب و سودمندی را سپری کند و تجربه ای درخور بیاندوزد.
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم اسفند ۱۳۹۳ساعت 20:58  توسط علی اکبر ملایی  | 
چرخ زمان گشت و گشت و ما ایرانیان قرار است 1393 بار گردش زمین به دور خورشید را ثبت کنیم و جشن بگیریم. عنقریب سال تحویل می شود و عید مبارکی ها آغاز می گردد. ولی راستی که همین ایام چه عطر و بویی دارد. یادم هست در ایام کودکی با بچه های محله به سمت سرچشمه رودخانه حرکت می کردیم تا به اصطلاح سبزه ی شب عید را بیاوریم. پسر و دختر و کودک و نوجوان و بالغ و نابالغ جملگی با شور و حالی زاید الوصف روانه ی چشمه زار می شدیم. در مسیر جریان آرام آب، پاها را بالا می زدیم و مثل لشگر مغول می ریختیم داخل آب. خنکای آب در تمام رگهای بدنمان جاری می شد. قطرات زلال آب چشمه و زمزمه ی دلنواز جویبارانش، آوای خوش زندگی بود که تمام هستی ما را به رقص می آورد. سرانجام هر کس سبزه هایش را در ظرفش می گذاشت و همگی به قصد بازگشت راهی منزل می شدیم. آه که چه شور و حالی بود آن روزگار خوش کودکی و چه بی ملال می زیستیم. چقدر غم ها ناپایدار و سطحی و چه شادی ها عمیق و پایا بود. در حال می زیستیم و سرمست لحظه بودیم. دلیلی برای دلخوشی نمی خواستیم، شادی چون خون در رگ هایمان جریان داشت. کاش کودکی درسی بود برای تمام زندگی که نقد حال را به نسیه ی فردا ندهیم و شادی امروز را قربانی دلهره های بی اساس آتیه نکنیم. عید همه ی عزیزان هم وطن فرخنده باد. سالی سرشار از صمیمیت و سلامتی و بهروزی برایتان تمنا دارم. 

سربلند باشی ایرانی... 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم اسفند ۱۳۹۳ساعت 21:34  توسط علی اکبر ملایی  | 
خداوند، انسان را آفرید و او را به نیروی فکر مجهز کرد تا در کائنات بیاندیشد، به عظمت خداوندگار جهان پی ببرد، در برابر قدرت بی انتهای آن قادر بی همتا سر به سجده گذارد و آیین عبادت و عبودیت پیشه کند. مصیبت از آن روز آغاز گشت که انسان، خدایش را نشناخت و هوای نفس بدفرمایش را خدای خویش اختیار کرد. بدینسان برای همنوعانش، چنگ و دندان برکشید و بازوهایش را به ضعیف تر از خود نشان داد تا ثابت کند که تنها او خدایی قابل پرستش است. در میان بشر هر که تاب و توانی در خود سراغ داشت، بر آن شد تا دیگر همنوعان خویش را برای رسیدن به اهداف و آرمان هایش در خدمت بگیرد و کوس مهتری زند. تنازعی که بین بشر در گرفت حاصل همین اشتباهی بود که بشر در تعیین سرنوشت خویش مرتکب شد. هدف این بود که انسان، بنده ای فرمانبردار و شاکر باشد، نه فرمانروایی یکه تاز و بیدادگر، ولی هر چه بشر پیش تر آمد، روح استبداد و خودکامگی در وجودش، ریشه دارتر گشت و خوی منیّتش چون پرده ای سیاه بر امیال انسانی و وجدانش سایه افکند و از او جانوری خطرناک و سنگدل ساخت. جانوری که با نیروی مهارناپذیر خرد خویش به انواع ابزارها دست یافت و همه ی داشته ها و دستاوردهایش را به خدمت گرفت تا بر دیگر همنوعان خویش، خدایی کند ولی انسان هرگز نباید فراموش کند که جولانگه او، تنها دنیاست و در میان دو نقطه ی یک پاره خط قرار گرفته که نقطه ی آغازش، تولد و نقطه ی فرجامش، مرگ است و کسی را یارای سلطه بر این هیولا نیست. اگر بشر، می اندیشید، بندگی می کرد، و اگر بندگی پیشه می کرد، فروتن و مهربان بود ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم دی ۱۳۹۳ساعت 14:26  توسط علی اکبر ملایی  | 

خاطرات سفر به لبنان

هدف این بود که ماجرای سفر به لبنان را از آغاز، به صورت سفرنامه بنویسم، به طور طبیعی این کار، نیاز به قدری مرور ذهنی و بازسازی خاطرات داشت، بنابراین ترجیح دادم، به عنوان پیش مقدمه، قسمتی از سخنان دکتر گل حسنی را که حاوی اطلاعاتی سودمند در مورد اوضاع سیاسی و فرهنگی لبنان و به ویژه شهر بیروت است، در معرض دید خواننده­ی وبلاگ قرار دهم، به امید آن که مطلب تازه یا جالبی در خلال مطالب باشد که سودمند و اثر گذار افتد.

لحظاتی با دکتر گل حسنی سرکنسولگر سابق ایران در لبنان:

در روز چهارشنبه 30/6/1390به اتفاق چندتن از دوستان از سفارت خانه خارج و به مقصد یکی از ساختمان­های متعلق به سفارت ایران، در همان نزدیکی که در آن، کارهای فرهنگی می­کردند، حرکت کردیم. آن جا، با دکتر گل حسنی آشنا شدیم. همگی دور یک میز کنفرانس، حلقه وار نشستیم و دکتر گل حسنی، شروع به سخن کرد که خلاصه­ی آن چنین بود:

بیروت به سه منطقه­ی شرقی، غربی و جنوبی متمایز می­شود که هر منطقه، مظهر یک طایفه است و هر طایفه، احزابی دارد. حدود 38 حزب در این کشور کوچک است که 18 عدد آنها مورد تأیید دولت است. بدینسان، لبنان، یک آکادمی دیپلماسی است. مسیحی­ها در منطقه­ی جبل لبنان، واقع در شرق بیروت که محیطی خوش آب و هواست و موقعیتی بلند دارد، ساکنند. این منطقه، جذاب، سرشار از امکانات و توریستی است. از جاهای دیدنی این قسمت می­توان به فضای تفریحی و توریستی «هریصا» اشاره کرد که مجهز به تله کابین است و ساحل مدیترانه را به قله، متصل می­سازد. بر فراز قله، تندیسی از مریم مقدس قرار دارد و نیز یک موزه که آداب و رسوم سنتی لبنان و انواع لباس ها و پوشش های کهن آنها را به نمایش می­گذارد. غاری هم به نام «مغارة جعیتا» در همین منطقه شرقیه است که در دو قسمت علیا و سفلی یا غار خشکی و آبی قابل مشاهده است. البته این غار، در برابر غار علی صدر همدان،  علت سکونت مسیحیان در این بهترین قسمت، حضور طولانی مدت فرانسویان در این کشور است که تقسیم بندی منطقه­ای را به نفع هم کیشان خود یعنی مسیحیان تعریف کرده اند. این منطقه، به منطقه­ی شرقیه هم شناخته می­شود.

بیروت غربی ((down town، منطقه­ای است تجاری و مجلل و شامل بخشی از مناطق توریستی پایتخت که مورد سکونت مسلمانان سنی مذهب است. رفیق حریری نخست وزیر سابق لبنان، که مورد حمایت شدید دولت وهابی آل سعود بود، به پشتوانه­ی مالی عربستان، سرمایه­ی زیادی را صرف کشاندن و اسکان دادن سنی­ها در این قسمت کرد.

جنوب بیروت در اختیار شیعیان است. با ظهور امام موسی صدر و با پشتیبانی دولت ایران، شیعیان توانستند در برابر دو حریف خود یعنی مسیحیان و اهل تسنن که همه­ی امکانات و اختیارات را به نفع خویش مصادره و بهترین نقاط پایتخت را اشغال کرده بودند، خودی نشان دهند. پیش­تر، شیعیان لبنان با وجود برخورداری از جمعیتی قابل ملاحظه، تنها به جرم شیعه بودن و نیز با ادعای در اقلیت بودن، از حقوق شهروندی خود ­نصیب چندانی نداشتند و عمدتا در میادین تره بار و دیگر فضاهای اقتصادی به صورت حمّال و بارکش، کسب درآمد می­کردند. مسیحیان و اهل تسنن با استناد به آماری که در سال 1332 هجری انجام شده بود، خود را اکثریت غالب معرفی می­کردند و لذا بیشتر خاک بیروت نیز در اشغال ایشان بوده و هست. البته شیعیان، معارض این وضعیت بودند و بنابراین دو گرایش سیاسی در لبنان به وجود آمد، یکی گروه اکثریت و دیگری معارض که شیعه بودند.

بر اساس آمار رسمی، جمعیت لبنان 4 میلیون، اعلام می­شد، در حالی که جمعیت واقعی این کشور، حدود 8 تا 9 میلیون نفر است. این در حالی است که بین 12 تا 16 میلیون لبنانی خارج از این کشور زندگی می­کنند که اکثرا سنی و مسیحی هستند. در چنین احوالی امام موسی صدر تلاش فراوانی می­کرد تا در محافل سیاسی و مراکز قدرت، جای پایی هم برای شیعه هموار کند و آنها را صاحب حقوق سیاسی سازد، به طوری که بتوانند در سیاست های کلان کشورشان دخالت داشته باشند. تلاش­ها و جانفشانی­ها و روشنگری­های وی، سرانجام به ثمر نشست و برای نخستین بار، مجلس، قانونی شد. اکنون مجلس عالی لبنان در دست شیعه است و از این طریق اعمال قدرت می­کنند.  

قدرتمندترین ارتش خاورمیانه، ارتش اسرائیل است. جنگ 33 روزه، اولین جنگی بود که دامنه­ی درگیری را به داخل خاک اسرائیل کشاند. در نتیجه­ی این جنگ، جنسیت­های مختلفی که در این کشور غاصب حضور داشتند، به خانه­ها و کشورهای خود بازگشتند و نیمی از اسرائیل، تخلیه شد. جنگ، به دلیل شرایط نامتوازن طرفین درگیر، حالت پارتیزانی به خود گرفت و از حالت کلاسیک خارج شد. چرا که اتّکاء اسرائیل به سلاح­های پیشرفته­ی نظامی و عمدتا هواپیما بود، ولی حزب الله جز مجاهدینی که جان در کف دست داشتند و تعدادی موشک که از دید رادارهای هوشمتند اسرائیل، پنهان نمی­ماند، چیزی بیش نداشتند. در حقیقت، جنگ بین دو ارتش منظم نبود، بلکه از یک طرف ارتش نیرومند اسرائیل با تمام تجهیزات و تجارب جنگی و از طرف دیگر مبارزان باانگیزه و فدائیان بی­باک لبنانی حضور داشتند که در کوهستان­های جنگلی مرزی بین دو کشور به جدالی نابرابر و نامتوازن مشغول بودند. خطّ مقدم این جنگ، در جنوب شرقی لبنان بود که اکنون به شکل یک مجموعه­ی دیدنی به نام «ملیتا» درآمده و مانند یک موزه­ی طبیعی، موقعیت و شرایط درگیری و تجهیزات و ترفندهای جنگی حزب الله را در طیّ این جنگ، به نمایش می­گذارد. با گذشت 33 روز نبرد خونین و ویرانگر، اسرائیل برای نخستین بار، طعم تلخ شکست را چشید و بدینسان، اسطوره­ی اسرائیل در هم شکست و در عوض، حزب الله به اسطوره تبدیل شد.

در پایان، آقای دکتر گل حسنی آدرس ایمیل خود را نیز اعلام کرد و ما یادداشت کردیم. Golhasani@hatmail.com

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم آذر ۱۳۹۳ساعت 11:5  توسط علی اکبر ملایی  | 
بامداد روزی وقتی که کفشم را به پای کردم، حس کردم که سنگ ریزه ای در قسمت پیشین زیر انگشت پایم، جای گرفته است. با سنگ ریزه بازی کردم تا آن را لای انگشتان پایم قرار دهم. همین طور مشغول بودم تا این که حرکت کرد و در قسمتی خالی قرار گرفت. خوشحال شدم که از شرش خلاص شده ام، ولی به زودی دوباره زیر یکی دیگر از انگشتان پایم جا خوش کرد. باز تلاش من برای راندن سنگ ریزه به کناره ی کفش آغاز شد. خلاصه تا ظهر درگیر بودم و نتیجه ی خاصی نگرفتم. ظهر که به خانه برگشتم سریع سنگ ریزه را از از کفشم درآوردم و خواستم ااز او نتقام بگیرم چرا که  خیلی آزارم داده بود. ولی دیدم که اوقات خود را با سنگ ریزه ی بی محتوایی درگیر کرده و آرامش و تمرکز خود را فدای این جدال نابجا کرده ام. نه شخص قابلی طرفم بود که حق خود را واستانم و نه راه برگشتی  سنگ ریزه را پرتاب کردم و از شرش خلاص شدم. بعضی دغدغه ها و دل مشغولی ها نیاز به یک اقدام کوچک نظیر درآوردنِ کفش و بیرون انداختن یک سنگ ریزه دارد، ولی چون ما با سهل انگاری رفتار می کنیم، در جدال با یک رویداد کوچک نفس خود را به شماره می اندازیم، تلاش بیهوده می کنیم، گره کار را می بینیم ولی با آن بازی می کنیم یک بازی خسته کننده و ناخوشایند. بیایید در برخورد با مشکلات و معضلات چابک تر و رشیدتر برخورد کنیم. با هیچ مزاحمی بیهوده خود را مشغول نکنیم. روراست باشیم. از همان آغاز کفش دل را باز کن و سنگ ریزه ی کینه و بغض و حسادت را دور انداز. اگر هم نتوانستی دوراندازی، با آنها کلنجار نرو. تکلیفت را یکسره کن. بر سر کسی که  به حق از او خشمگینی فریاد بزن و فریادت را به تأخیر نیانداز.  مزاحم را مردانه از خود بران. با یاوه گو نبرد کن و با بیماران کینه کش چون شیر ،بی پروا و قاطع برخورد کن! کوتاه سخن، شجاع باش و قاطع!!!!!! 

 

+ نوشته شده در  شنبه یکم آذر ۱۳۹۳ساعت 10:23  توسط علی اکبر ملایی  | 
زمین مانند یک توپ، گرد و کروی است و جالب این که ما آدم ها درون این توپ، مانند بازیکنان دو تیم فوتبال در مقابل یکدیگر صف کشیده ایم. همگی به دنبال توپ می دویم، توپ را می گیریم، دریبل می زنیم، اما نمی توانیم به مالکیت خود دوام ببخشیم، باید توپ را یا پاس دهیم یا شوت کنیم. زیرا هدف، رساندن توپ به دروازه ی حریف و زدن گل است و ماندن مساوی است با لو دادن توپ و دور ماندن از هدف. موفقیت ما به دویدن و پاس دادن و شوت کردن است نه ماندن و دور خود چرخیدن. پس بیایید تلاش کنیم و دستاوردهای خود را سخاوتمندانه به دوستانمان پاس دهیم و دریغ نوریم تا بتوانیم بهتر و مطمئن تر به سمت هدف حرکت کنیم. خوشبختی یک توپ فوتبال است که با ایستایی و انجماد و ذخیره کردن و خودخواهی سازگار نیست، باید برای این که خوشبختی ما توسط بدخواهان قاپیده نشود، روح جمعی و همیاری داشت و آن را پاس داد و شوت کرد تا به ساحل سعادت نهایی رسید.
+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم مهر ۱۳۹۳ساعت 12:57  توسط علی اکبر ملایی  | 

فکر کنم با افراد بسیاری در جامعه برخورد کرده اید که وقتی قدرت لازم برای عرض اندام ندارند، تن به ستم می سپارند و دم از اعتراض نمی زنند، ولی همین که پشتشان به جایی گرم شد به سرعت اخلاقشان عوض می شود و آن روی خود را نشان می دهند. این چنین افراد فوق العاده خطرناکند. فرق نمی کند که ستمگر باشی یا ستم پذیر، مهم ذات ستم است که با برخی عجین شده و باید یا ستم کنند یا ستم را بپذیرند و حالت سومی برایشان دیده نشده و نخواهد شد. نمی دانم این قضیه مربوط به سرشت این انسانهاست یا تربیت ایشان، ولی به هر حال پدیده ی ناخجسته ای است که نفرت هر صاحبدلی را برمی انگیزد. این سخن حضرت حافظ:

در تنگنای حیرتم از نخوت رقیب                یارب مباد آن که گدا معتبر شود

همان سوزی است که از دل رند جهان سوز شیراز برخاسته و چنین افرادی را به باد ننگ و نکوهش گرفته است. از نظر خواجه گدا موجودی است که دستش را به پیش کسان و ناکسان دراز می کند تا لقمه ی عیش خویش را تامین نماید. همین فرد وقتی که به نان و نوایی می رسد باز دستش را به سمت کسان دراز می کند، اما این بار نان و نوا نمی خواهد بلکه آبروی رفته اش را طلب می کند. او سرشار از ننگ و عقده و نفرت است و می خواهد با آزردن همنوعان خویش، گره های روانی و عاطفی مانده در روح خبیثش را باز نماید. وی بر صورت مردمان شلاق می زند تا تاول های دلش را آب کند و روح بیمارش را التیام بخشد. این قبیل افراد، خران خدایند بر زمین که اگر باری بر دوششان ننهی، بر سینه ات لگد می زنند و وجودت را می آزارند. نباید با چنین کسانی دوستی ورزید و نباید به آنها میدان داد تا جولان زنند. در زندگی یا باید عاشق بود یا سرشار از کینه و نیرنگ و عقده ی حقارت، انان که عاشق نیستند، گره خورده و بی مرامند و رسم جوانمردی را نمی شناسند و به سخریه می گیرند. گوشی که صدای سخن عشق در اعماقش نپیچیده غار وحشت است. بیایید عاشق باشیم. چرا که به قول سلطان سخن پارسی:

عاشق شو ارنه روزی کار جهان سرآید              ناخوانده نقش مقصود از کارگاه هستی

 و اسرار عشق را به مدعیان هرزه و دروغ پرداز و شکم باره فاش نکنیم و به زیباسخن:

با مدعی مگوئید اسرار عشق و مستی            تا بی خبر بمیرد در درد خودپرستی

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم شهریور ۱۳۹۳ساعت 17:21  توسط علی اکبر ملایی  | 
در این دنیای نانجیب، نجیب بودن، انتخاب دشواری است.
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم شهریور ۱۳۹۳ساعت 19:28  توسط علی اکبر ملایی  |