<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>آوای روح</title>
<link>https://avayrooh.blogfa.com</link>
<description>روح غریب و تنها در دامان خاک ناگزیر به میهمانی جسم خاک آلود تن داده است و اینک او...</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Fri, 03 Jun 2016 10:51:00 +0330</lastBuildDate>
<item>
<title>تبانی خاطر با خاطرات</title>
<link>https://avayrooh.blogfa.com/post/44</link>
<description>وقتی هنوز بچه هستی و بچگی می کنی با دوستان و همسالان و محیط پیرامونت چنان سرگرمی که گذران زندگی را احساس نمی کنی. معمولا این سرگرمی ادامه می یابد و در دوران سه ساله راهنمایی پرشورتر و شلوغ تر می شود. در دوران طلایی راهنمایی چنان با همکلاسی ها و معلمان و دیگر افراد مرتبط، سرگرمی که فرصتی برای تفکر و نگرانی پیدا نمی کنی. و اینچنین سالیان شورانگیز کودکی و نوجوانی سپری می شود و جوانی با غصه ها و رنجها و دغدغه هایش از راه می رسد.</description>
<pubDate>Fri, 03 Jun 2016 10:51:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>avayrooh</dc:creator>
<guid>avayrooh.blogfa.com/post/44</guid>
</item>
<item>
<title>دوبیتی هایی از فرخی یزدی شاعر بی باک و آزادی خواه</title>
<link>https://avayrooh.blogfa.com/post/43</link>
<description>***** امروز اگر خطا سراپا نکنی از دست وکیل، ناله فردا نکنی رأی تو قباله است، آن را ای دوست هشدار برای دشمن امضا نکنی ****** عمری به دهان راستگو مشت زدیم وز راه کژی به شیر انگشت زدیم رفت آبروی کشور جمشید به باد بس آتش کین به خاک زرتشت زدیم ****** ما تکیه به قائدین ناشی نکنیم وز مسلک خویشتن تحاشی نکنیم چون بت شکنی مرام دیرینه ماست این است که تازه بت تراشی نکنیم ****** با علم وعمل اگر مهیا نشویم همدوش به مردمان دنیا نشویم نادانی و بندگی توست توأم به خدای ما</description>
<pubDate>Tue, 09 Feb 2016 20:46:30 +0330</pubDate>
<dc:creator>avayrooh</dc:creator>
<guid>avayrooh.blogfa.com/post/43</guid>
</item>
<item>
<title>با خود بیاندیشیم</title>
<link>https://avayrooh.blogfa.com/post/42</link>
<description>ابوذر غفاری سواد خواندن و نوشتن نداشت، ولی در عین حال دانشمند هم بود؛ چون در شبانه روز ساعت ها فکر می کرد و به خالق خویش و مخلوقات شگفت انگیزش می اندیشید. شاید یک ساعت اندیشیدن و در ژرفای روح قدم زدن حتی بهتر از ساعت ها مطالعه باشد، آن هم مطالعه ای که دستاوردی بیش از چند واژه ی دهن پر کن ندارد که شخص را در یک اظهار فضل محفلی یاری می­رساند یا معلوماتی پراکنده و بی ارتباط با نیازهای جسم و روح وی،در اختیارش می گذارد.</description>
<pubDate>Wed, 16 Dec 2015 14:30:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>avayrooh</dc:creator>
<guid>avayrooh.blogfa.com/post/42</guid>
</item>
<item>
<title>شهادتِ اسوه ی شهامت</title>
<link>https://avayrooh.blogfa.com/post/40</link>
<description>ماه محرم است. ماهی که حسین پا در حریم کبریایی نهاد تا نشان دهد که معراج انسان تا کجا خواهد بود. او خانه و کاشانه را با خود برداشت و راهی شد تا در دشت سوزان کربلا با خون خود و عزیزانش بنویسد: زنده باد انسان! زنده باد شجاعت! و زنده باد قرآن! خون حسین و یاران وفادارش به خوبی و به موقع، درخت مقدس اسلام را که آن زمان، نهالی بیش نبود آبیاری کرد. بیرق سرخی که حسین برافراشت، همواره بر تارک تاریخ در اهتزاز است.</description>
<pubDate>Tue, 20 Oct 2015 18:34:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>avayrooh</dc:creator>
<guid>avayrooh.blogfa.com/post/40</guid>
</item>
<item>
<title>داستان کوتاه توأم با ترجمه</title>
<link>https://avayrooh.blogfa.com/post/38</link>
<description>سافر أب إلى بلد بعید تارکا زوجته وأولاده الثلاثة... سافر سعیا وراء الرزق وکان أبناؤه یحبونه حبا جما ویکنون له کل الاحترام. أرسل الأب رسالته الأولى إلا أنهم لم یفتحوها لیقرءوا ما بها بل أخذ کل واحد منهم یُقبّل الرسالة ویقول أنها من عند أغلى الأحباب.. وتأملوا الظرف من الخارج ثم وضعوا الرسالة فی علبة قطیفة.. وکانوا یخرجونها من حین لآخر لینظفوها من التراب ویعیدونها ثانیة.. وهکذا فعلوا مع کل رسالة أرسلها أبوهم.ومضت السنون وعاد الأب لیجد أسرته لم یبق منهم إلا</description>
<pubDate>Wed, 08 Apr 2015 07:11:26 +0330</pubDate>
<dc:creator>avayrooh</dc:creator>
<guid>avayrooh.blogfa.com/post/38</guid>
</item>
<item>
<title>داستان های کوتاه غادة السمان</title>
<link>https://avayrooh.blogfa.com/post/37</link>
<description>غادة السمان یک بانوی سوریه ای است که دکترای ادبیات انگلیسی خود را از لندن گرفته است. وی زنی باذوق و خوش قریحه است و شعرها و داستان های زیبایی دارد. اشعار او توسط دکتر عبدالحسین فرزام با ادبیاتی فاخر و دلنشین به فارسی ترجمه شده است. این زن فرهیخته ی عرب، کتابی داستانی به نام چشمانت سرنوشت من است دارد که توسط اینجانب ترجمه شده است. این مجموعه، شامل ۱۶ داستان کوتاه است که ۱۱ داستانش گلچین و ترجمه شد و در انتشارات خسروشیرین در دست چاپ است.</description>
<pubDate>Wed, 18 Mar 2015 17:28:49 +0330</pubDate>
<dc:creator>avayrooh</dc:creator>
<guid>avayrooh.blogfa.com/post/37</guid>
</item>
<item>
<title>نوروز آیین خجسته ی ایران باستان</title>
<link>https://avayrooh.blogfa.com/post/36</link>
<description>چرخ زمان گشت و گشت و ما ایرانیان قرار است 1393 بار گردش زمین به دور خورشید را ثبت کنیم و جشن بگیریم. عنقریب سال تحویل می شود و عید مبارکی ها آغاز می گردد. ولی راستی که همین ایام چه عطر و بویی دارد. یادم هست در ایام کودکی با بچه های محله به سمت سرچشمه رودخانه حرکت می کردیم تا به اصطلاح سبزه ی شب عید را بیاوریم. پسر و دختر و کودک و نوجوان و بالغ و نابالغ جملگی با شور و حالی زاید الوصف روانه ی چشمه زار می شدیم.</description>
<pubDate>Tue, 17 Mar 2015 18:04:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>avayrooh</dc:creator>
<guid>avayrooh.blogfa.com/post/36</guid>
</item>
<item>
<title>بنده ی خدا یا خدای بنده؟</title>
<link>https://avayrooh.blogfa.com/post/35</link>
<description>خداوند، انسان را آفرید و او را به نیروی فکر مجهز کرد تا در کائنات بیاندیشد، به عظمت خداوندگار جهان پی ببرد، در برابر قدرت بی انتهای آن قادر بی همتا سر به سجده گذارد و آیین عبادت و عبودیت پیشه کند. مصیبت از آن روز آغاز گشت که انسان، خدایش را نشناخت و هوای نفس بدفرمایش را خدای خویش اختیار کرد. بدینسان برای همنوعانش، چنگ و دندان برکشید و بازوهایش را به ضعیف تر از خود نشان داد تا ثابت کند که تنها او خدایی قابل پرستش است.</description>
<pubDate>Wed, 31 Dec 2014 10:56:29 +0330</pubDate>
<dc:creator>avayrooh</dc:creator>
<guid>avayrooh.blogfa.com/post/35</guid>
</item>
<item>
<title>خاطرات سفر</title>
<link>https://avayrooh.blogfa.com/post/34</link>
<description>خاطرات سفر به لبنان هدف این بود که ماجرای سفر به لبنان را از آغاز، به صورت سفرنامه بنویسم، به طور طبیعی این کار، نیاز به قدری مرور ذهنی و بازسازی خاطرات داشت، بنابراین ترجیح دادم، به عنوان پیش مقدمه، قسمتی از سخنان دکتر گل حسنی را که حاوی اطلاعاتی سودمند در مورد اوضاع سیاسی و فرهنگی لبنان و به ویژه شهر بیروت است، در معرض دید خواننده­ی وبلاگ قرار دهم، به امید آن که مطلب تازه یا جالبی در خلال مطالب باشد که سودمند و اثر گذار افتد.</description>
<pubDate>Mon, 24 Nov 2014 07:35:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>avayrooh</dc:creator>
<guid>avayrooh.blogfa.com/post/34</guid>
</item>
<item>
<title>سنگریزه های مزاحم</title>
<link>https://avayrooh.blogfa.com/post/33</link>
<description>بامداد روزی وقتی که کفشم را به پای کردم، حس کردم که سنگ ریزه ای در قسمت پیشین زیر انگشت پایم، جای گرفته است. با سنگ ریزه بازی کردم تا آن را لای انگشتان پایم قرار دهم. همین طور مشغول بودم تا این که حرکت کرد و در قسمتی خالی قرار گرفت. خوشحال شدم که از شرش خلاص شده ام، ولی به زودی دوباره زیر یکی دیگر از انگشتان پایم جا خوش کرد. باز تلاش من برای راندن سنگ ریزه به کناره ی کفش آغاز شد. خلاصه تا ظهر درگیر بودم و نتیجه ی خاصی نگرفتم.</description>
<pubDate>Sat, 22 Nov 2014 06:53:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>avayrooh</dc:creator>
<guid>avayrooh.blogfa.com/post/33</guid>
</item>
</channel>
</rss>
