|
غزل در شعر جاهلی نمودار پیوند انسان خاکی با خاکستر کویر است. انسانی که کوچ را زمزمه ی هستی می داند و یاران کوچ کرده را رمز عشق و شیدایی خویش می پندارد. او در شبکه ای از شنزارهای روان و پوششی از غبارهای سرگردان چنگ می اندازد و دست آرزومندی را به نیت طهارت روح بر نشیمن گاه متروک یار می ساید و روح بی قرار خویش را برای لحظاتی به قربانگاه شوریدگان بیابان گرد فرا می خواند. در این ضیافت معراج گونه شاعر دلشکسته ی صحرا راز غربت و خسته جانی خویش را فریاد می زند و اشک می ریزد. او از فراق و فاصله و حرمان به ستوه آمده و شرنگ تلخ ناکامی در رگهای خاطراتش جاریست. مرزها، حصارها، هجوم طوفان و صاعقه، نهیب نیاز و سوز خواهش و خیل امیال بی پاسخ و اکنون طغیان روح و غرّش احساس که جملگی شاعر وامانده از سرمنزل مقصود را به میعادگاه عشق کشانده است تا با یاری که سودازده ی کوچ و رحلت است نجوا کند، اما چون روی دلاویزش را به عیان نمی بیند با جمادات و جامانده های خیمه گاهش باب سخن می گشاید و حدیث اشتیاق و نوای شیفتگی سر می دهد و از آن عرصه ی خیال انگیز صافی با صفایی می سازد و آن را در مسیر جریان آب های گل آلودی قرار می دهد که از تبعیدگاه زمین و مردمان خویشتن کامش سرچشمه گرفته و تا اعماق هستی او نفوذ کرده و مرغ بهشتی جانش را در عطش چشمه ی زلال کوثر بی تاب کرده اند. او اکنون در این آیینه ی تیره تصویر خود گمشده اش را می بیند و بر سرنوشت ناهموارش مویه سر می دهد. سرنوشتی که مرغ روحش را در قفس جسم می خواهد و جسمی که چون زنجیری به ضخامت یک عمر بر پای روح بسته شده و سنگینی و سیاهی و تیره روزی خویش را در کاهدان زمین بر این وجود اثیری تحمیل می کند. شاعر جاهلی جرم و جاذبه ی جسم آلوده ی خویش را چنان عمیق درک می کند که در تمام خطوط نانوشته ی اطلال و دمن معشوق راز این سوختن و رنجیدن بی انتها را می بیند و فریاد می کشد. او در این فریاد و در این خواهش بی اجابت گاه ام اوفی را خطاب می کند و گاه اسماء را و در همه حال محمل نهاده بر دوش شتران مسافر را می یابد که دلدارش را به مقصدی نامعلوم می کشانند. او در این معراج از گریه و گلایه فراتر می رود و سفر خویش را در بستر هولناک بیابان آغاز می کند و در سیر بی فرجام خویش از غرش تندر و رعب برق و سایش خوفناک ابر نمی هراسد تا این که جسم و جان خویشتن را در زلال باران تند و طراوت بخش کویر می شوید و
+ نوشته شده در سه شنبه هشتم آذر ۱۳۹۰ساعت 15:21  توسط علی اکبر ملایی
|
|