به نام بی همتای بیکران

روحم شیفته پرواز است و جسمم دوخته به زمین. زمان ُ خود را در رفتار تنظیم شده و بی وقفه ی زمین به دور خورشید تثبیت کرده است و مکان سرد و بی روح زمین از خشم و خروش و نگرانی و ناخوشی اهلش پروایی ندارد. قلم در دستانم به لرزه می افتد و استخوانم از اصابت ضربه های کوبنده ی مهمان ناخوانده ای که پشت دروازه های آینده را می کوبد به درد می آید. از بد حادثه شاید کمتر زمانی فرصت کرده ام در این حوض پرچریان و ناآرام تنی به آب بزنم و نفسی از نای ثانیه های اکنون تازه کنم و دائما از پنجره ی فردا صحن سرای مه گرفته ی عمر نامعمور را نگریسته ام. بارها در عین آزادی و آزادگی روحم را در قفسی گرفتار دیده ام که هنوز حتی صیاد طرح ساختن و پرداختنش را  در ذهنش نینداخته بود. آری اینچنین خود را به مسلخی بردم که حقیقت نداشت و حضور سهمگینش سهمی از واقعیت نداشت.

وقتی کودک بودم اسباب کشی منزل را به معنی خانه به دوشی و دربه دری نمی دانستم بلکه آن را نوعی بازی می پنداشتم که بزرگترها نیز به طور جدی در آن شرکت دارند و بچه ها را نیز تاحدودی در ارائه ی آن دخالت می دادند لذا سرشار از شادی می شدم. تصاویر روی پرده برایم جلوه ی دنیایی زیبا و پرجاذبه بود که با تمام رنگ و رخسارش ریایی نداشت و هربار مرا به درون خویش می خواند و با تمام اجزاء و عناصرش آشنا می کرد و از تنهایی بیرونم می کشید. آن روزها پرده های آویزان بر در و پنچره چیزی فراتر از پارچه ای بودند که نخ هایی بی جان و بی رمق تار و پودش را ساخته باشند. در آن پردها بچه ها واقعا بازی می کردند و شاد بودند پرده های مصور میعادگاه کودکانی بود که در دنیایی از آرزوها و خوشی ها عیدی می گرفتند و گلستانی بود که حتی خارهایش خلنده و آزار دهنده نبود. روح من در همان وادی به جای مانده است و بعد از آن سال های زیبا این جسم من است که مشتاق و آرزومند به دنبال روح خویش می گردد. 

داشتم بی پروا خاطرات ته گرفته در اعماق روح و ذهنم را تداعی می کردم و از یاد می بردم که خواننده ی جستجوگر را دقایقی است که به دنبال رشته ای گمراه و ناملموس می کشانم  و تمام درها را بی هیچ منظوری به سمت خلأ می گشایم و در میانه ی راه او را بی تاب و بی توشه رها می کنم. در حقیقت باید گفت که امروز صاعقه ی دانش و درایت بشری وی را در دامان غول تکنولوژی افکنده و رویاهای روزگاران اساطیری را به تیغ قهر و غلبه ی جسم و ماده و دود و درهم قربانی کرده است. امروز تمام ذات و جوهر زندگی را در بوته معادلات ریاضی می گذارند و درصد سود و زیان آن را به دلار می سنجند. چگونه می توان در چنین منظومه ای سخنی استوار  ودلربا از عشق  و رویا بر زبان راند. 

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم مهر ۱۳۹۰ساعت 15:33  توسط علی اکبر ملایی  |