|
وقتی هنوز بچه هستی و بچگی می کنی با دوستان و همسالان و محیط پیرامونت چنان سرگرمی که گذران زندگی را احساس نمی کنی. معمولا این سرگرمی ادامه می یابد و در دوران سه ساله راهنمایی پرشورتر و شلوغ تر می شود. در دوران طلایی راهنمایی چنان با همکلاسی ها و معلمان و دیگر افراد مرتبط، سرگرمی که فرصتی برای تفکر و نگرانی پیدا نمی کنی. و اینچنین سالیان شورانگیز کودکی و نوجوانی سپری می شود و جوانی با غصه ها و رنجها و دغدغه هایش از راه می رسد. آنها که ذهن خاطره پروری دارند خوب می دانند که در اواخر دوران دبیرستان، بیش از هر چیز خاطرات مربوط به 5 سال ابتدائی در خاطر تداعی می شود و چون اندوهیادی پایدار، ناخودآگاه ذهن را اشغال می کند. ورود به دانشگاه مصادف است با کم رنگ شدن خاطرات ابتدائی و پررنگ تر شدن خاطرات دوران تحصیلی راهنمایی. این خاطرات تا حدود سی سالگی هم ادامه می یابد. وقتی به سن سی سالگی می رسی، دوره دبیرستان هم به میدان خاطرات پا می گذارد و رویدادهای دوران چهارساله اش در ذهن، زنده می شود و جولان می آغازد. وقتی پا را به قلمرو چهل سالگی می گذاری دوره چهارساله ی لیسانس هم برایت تبدیل به خاطره می شود و با ذهنت کلنجار می رود و همین طور این روند ادامه می یابد و آدمی همیشه 10 الی 20 سال پیش را به صورت اندوهیاد غالب، در ذهن زنده می کند و پرونده گذشته ها را از بایگانی حافظه بیرون می کشد و به یاد خاطرات آه از نهاد برمی کشد ...
+ نوشته شده در جمعه چهاردهم خرداد ۱۳۹۵ساعت 14:21  توسط علی اکبر ملایی
|
***** امروز اگر خطا سراپا نکنی از دست وکیل، ناله فردا نکنی رأی تو قباله است، آن را ای دوست هشدار برای دشمن امضا نکنی ****** عمری به دهان راستگو مشت زدیم وز راه کژی به شیر انگشت زدیم رفت آبروی کشور جمشید به باد بس آتش کین به خاک زرتشت زدیم ****** ما تکیه به قائدین ناشی نکنیم وز مسلک خویشتن تحاشی نکنیم چون بت شکنی مرام دیرینه ماست این است که تازه بت تراشی نکنیم ****** با علم وعمل اگر مهیا نشویم همدوش به مردمان دنیا نشویم نادانی و بندگی توست توأم به خدای ما بنده شویم اگر که دانا نشویم ****** ما دایره کثرت و قلّت هستیم ما آینه عزّت و ذلّت هستیم تو در طلب حکومت مقتدری ما طالب اقتدار ملّت هستیم ****** دنیا که سعادتش بود مال همه از چیست که نیست شامل حال همه شهری که شرافتش برای جمعی ست ای وای و دوصد وای بر احوال همه ****** با وزر و وبال تا وزارت کردی بس مال که از مالیه غارت کردی صد خانه خراب کردی ای خانه خراب تا کاخ بلند خود عمارت کردی
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم بهمن ۱۳۹۴ساعت 0:16  توسط علی اکبر ملایی
|
ابوذر غفاری سواد خواندن و نوشتن نداشت، ولی در عین حال دانشمند هم بود؛ چون در شبانه روز ساعت ها فکر می کرد و به خالق خویش و مخلوقات شگفت انگیزش می اندیشید. شاید یک ساعت اندیشیدن و در ژرفای روح قدم زدن حتی بهتر از ساعت ها مطالعه باشد، آن هم مطالعه ای که دستاوردی بیش از چند واژه ی دهن پر کن ندارد که شخص را در یک اظهار فضل محفلی یاری میرساند یا معلوماتی پراکنده و بی ارتباط با نیازهای جسم و روح وی،در اختیارش می گذارد. بنابراین بهتر آن است به جای این که در اوراق کتاب های بسیار فراوان و بی محتوای امروز، دنبال گمشده ای بگردیم، در اعماق روح خویش فرو غلطیم و سرچشمه های زلال انسانیت و معرفت را کشف کنیم. انسان های بزرگ نه تنها وقت خود را با اشتغال به کارهای بیهوده هدر نمی دهند، بلکه هر کتابی را هم شایسته ی خواندن نمی دانند. ایشان راه کمال را شناخته و بی محابا در مسیری هدایت شده به پیش میتازند. نیازی ندارند که به هر شاخهای بپرند تا خود را دانای کل و قهرمان هر میدان جلوه دهند. اندیشه ی بزرگان علم و ادب، منظومه وار است. مثل منظومه ی خورشیدی که خورشید در میان است و سیارات به گردش می چرخند و نور و گرما دریافت می کنند. هسته ی اندیشگانی بزرگان نیز پرجاذبه و نیرومند است و چنان جاذبه ای دارد که از پراکندگی حواسّ شخص، جلوگیری می کند. آنان که از هر دری سخن میگویند، تمامیت فکری ندارند و سطحی و ناپایدارند. آنان در خلوت خویش رنجورند و هرگز نمیتوانند بر سفره های دانستهها و معارف خویش بنشینند. بنابراین از خلوت خالی خویش میگریزند و خود را به امواج پرتلاطم اجتماع میسپارند. پس باید قدری در اندیشه فرو رویم که چه باید کرد. و این سؤال بنیادین باقی است که آیا به صدای درون خویش گوش بسپاریم یا همچنان چون بید بر سر ایمان خویش لرزان باشیم؟
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم آذر ۱۳۹۴ساعت 18:0  توسط علی اکبر ملایی
|
ماه محرم است. ماهی که حسین پا در حریم کبریایی نهاد تا نشان دهد که معراج انسان تا کجا خواهد بود. او خانه و کاشانه را با خود برداشت و راهی شد تا در دشت سوزان کربلا با خون خود و عزیزانش بنویسد: زنده باد انسان! زنده باد شجاعت! و زنده باد قرآن! خون حسین و یاران وفادارش به خوبی و به موقع، درخت مقدس اسلام را که آن زمان، نهالی بیش نبود آبیاری کرد. بیرق سرخی که حسین برافراشت، همواره بر تارک تاریخ در اهتزاز است. ابوالفضل با بازوی بریده، زینب با قلب شکسته و علی اصغر با گلوی بریده فریاد مردانگی سرداده اند. آی انسان امروزی که زنجیر بر پشت می کوبی و دست بر سینه، مرد باش. به عشق حسین دلاور، انسان باش و انسانیت را ارج نه.
محرمتان پرفیض عزیزان عزادار...
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم مهر ۱۳۹۴ساعت 22:4  توسط علی اکبر ملایی
|
سافر أب إلى بلد بعید تارکا زوجته وأولاده الثلاثة... سافر سعیا وراء الرزق وکان أبناؤه یحبونه حبا جما ویکنون له کل الاحترام. أرسل الأب رسالته الأولى إلا أنهم لم یفتحوها لیقرءوا ما بها بل أخذ کل واحد منهم یُقبّل الرسالة ویقول أنها من عند أغلى الأحباب.. --------------------------------نسخه فارسی ---------------
در آن لحظه از خدایم طلب بخشش و عفو کردم و قرآن را به دست گرفته و تصمیم گرفتم که دیگر از او جدا نشوم. برگرفته از ,وبلاگ پاتوقی: patoghee.com
+ نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم فروردین ۱۳۹۴ساعت 10:41  توسط علی اکبر ملایی
|
غادة السمان یک بانوی سوریه ای است که دکترای ادبیات انگلیسی خود را از لندن گرفته است. وی زنی باذوق و خوش قریحه است و شعرها و داستان های زیبایی دارد. اشعار او توسط دکتر عبدالحسین فرزام با ادبیاتی فاخر و دلنشین به فارسی ترجمه شده است. این زن فرهیخته ی عرب، کتابی داستانی به نام چشمانت سرنوشت من است دارد که توسط اینجانب ترجمه شده است. این مجموعه، شامل ۱۶ داستان کوتاه است که ۱۱ داستانش گلچین و ترجمه شد و در انتشارات خسروشیرین در دست چاپ است. شکل، محتوا و سبک این داستان ها توسط مترجم در مقدمه معرفی شده است. امیدوارم که خواننده ی ارجمند با خواندن این داستان ها، لحظات خوب و سودمندی را سپری کند و تجربه ای درخور بیاندوزد.
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم اسفند ۱۳۹۳ساعت 20:58  توسط علی اکبر ملایی
|
چرخ زمان گشت و گشت و ما ایرانیان قرار است 1393 بار گردش زمین به دور خورشید را ثبت کنیم و جشن بگیریم. عنقریب سال تحویل می شود و عید مبارکی ها آغاز می گردد. ولی راستی که همین ایام چه عطر و بویی دارد. یادم هست در ایام کودکی با بچه های محله به سمت سرچشمه رودخانه حرکت می کردیم تا به اصطلاح سبزه ی شب عید را بیاوریم. پسر و دختر و کودک و نوجوان و بالغ و نابالغ جملگی با شور و حالی زاید الوصف روانه ی چشمه زار می شدیم. در مسیر جریان آرام آب، پاها را بالا می زدیم و مثل لشگر مغول می ریختیم داخل آب. خنکای آب در تمام رگهای بدنمان جاری می شد. قطرات زلال آب چشمه و زمزمه ی دلنواز جویبارانش، آوای خوش زندگی بود که تمام هستی ما را به رقص می آورد. سرانجام هر کس سبزه هایش را در ظرفش می گذاشت و همگی به قصد بازگشت راهی منزل می شدیم. آه که چه شور و حالی بود آن روزگار خوش کودکی و چه بی ملال می زیستیم. چقدر غم ها ناپایدار و سطحی و چه شادی ها عمیق و پایا بود. در حال می زیستیم و سرمست لحظه بودیم. دلیلی برای دلخوشی نمی خواستیم، شادی چون خون در رگ هایمان جریان داشت. کاش کودکی درسی بود برای تمام زندگی که نقد حال را به نسیه ی فردا ندهیم و شادی امروز را قربانی دلهره های بی اساس آتیه نکنیم. عید همه ی عزیزان هم وطن فرخنده باد. سالی سرشار از صمیمیت و سلامتی و بهروزی برایتان تمنا دارم.
سربلند باشی ایرانی...
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم اسفند ۱۳۹۳ساعت 21:34  توسط علی اکبر ملایی
|
خداوند، انسان را آفرید و او را به نیروی فکر مجهز کرد تا در کائنات بیاندیشد، به عظمت خداوندگار جهان پی ببرد، در برابر قدرت بی انتهای آن قادر بی همتا سر به سجده گذارد و آیین عبادت و عبودیت پیشه کند. مصیبت از آن روز آغاز گشت که انسان، خدایش را نشناخت و هوای نفس بدفرمایش را خدای خویش اختیار کرد. بدینسان برای همنوعانش، چنگ و دندان برکشید و بازوهایش را به ضعیف تر از خود نشان داد تا ثابت کند که تنها او خدایی قابل پرستش است. در میان بشر هر که تاب و توانی در خود سراغ داشت، بر آن شد تا دیگر همنوعان خویش را برای رسیدن به اهداف و آرمان هایش در خدمت بگیرد و کوس مهتری زند. تنازعی که بین بشر در گرفت حاصل همین اشتباهی بود که بشر در تعیین سرنوشت خویش مرتکب شد. هدف این بود که انسان، بنده ای فرمانبردار و شاکر باشد، نه فرمانروایی یکه تاز و بیدادگر، ولی هر چه بشر پیش تر آمد، روح استبداد و خودکامگی در وجودش، ریشه دارتر گشت و خوی منیّتش چون پرده ای سیاه بر امیال انسانی و وجدانش سایه افکند و از او جانوری خطرناک و سنگدل ساخت. جانوری که با نیروی مهارناپذیر خرد خویش به انواع ابزارها دست یافت و همه ی داشته ها و دستاوردهایش را به خدمت گرفت تا بر دیگر همنوعان خویش، خدایی کند ولی انسان هرگز نباید فراموش کند که جولانگه او، تنها دنیاست و در میان دو نقطه ی یک پاره خط قرار گرفته که نقطه ی آغازش، تولد و نقطه ی فرجامش، مرگ است و کسی را یارای سلطه بر این هیولا نیست. اگر بشر، می اندیشید، بندگی می کرد، و اگر بندگی پیشه می کرد، فروتن و مهربان بود ...
+ نوشته شده در چهارشنبه دهم دی ۱۳۹۳ساعت 14:26  توسط علی اکبر ملایی
|
خاطرات سفر به لبنان
هدف این بود که ماجرای سفر به لبنان را از آغاز، به صورت سفرنامه بنویسم، به طور طبیعی این کار، نیاز به قدری مرور ذهنی و بازسازی خاطرات داشت، بنابراین ترجیح دادم، به عنوان پیش مقدمه، قسمتی از سخنان دکتر گل حسنی را که حاوی اطلاعاتی سودمند در مورد اوضاع سیاسی و فرهنگی لبنان و به ویژه شهر بیروت است، در معرض دید خوانندهی وبلاگ قرار دهم، به امید آن که مطلب تازه یا جالبی در خلال مطالب باشد که سودمند و اثر گذار افتد. لحظاتی با دکتر گل حسنی سرکنسولگر سابق ایران در لبنان: در روز چهارشنبه 30/6/1390به اتفاق چندتن از دوستان از سفارت خانه خارج و به مقصد یکی از ساختمانهای متعلق به سفارت ایران، در همان نزدیکی که در آن، کارهای فرهنگی میکردند، حرکت کردیم. آن جا، با دکتر گل حسنی آشنا شدیم. همگی دور یک میز کنفرانس، حلقه وار نشستیم و دکتر گل حسنی، شروع به سخن کرد که خلاصهی آن چنین بود: بیروت به سه منطقهی شرقی، غربی و جنوبی متمایز میشود که هر منطقه، مظهر یک طایفه است و هر طایفه، احزابی دارد. حدود 38 حزب در این کشور کوچک است که 18 عدد آنها مورد تأیید دولت است. بدینسان، لبنان، یک آکادمی دیپلماسی است. مسیحیها در منطقهی جبل لبنان، واقع در شرق بیروت که محیطی خوش آب و هواست و موقعیتی بلند دارد، ساکنند. این منطقه، جذاب، سرشار از امکانات و توریستی است. از جاهای دیدنی این قسمت میتوان به فضای تفریحی و توریستی «هریصا» اشاره کرد که مجهز به تله کابین است و ساحل مدیترانه را به قله، متصل میسازد. بر فراز قله، تندیسی از مریم مقدس قرار دارد و نیز یک موزه که آداب و رسوم سنتی لبنان و انواع لباس ها و پوشش های کهن آنها را به نمایش میگذارد. غاری هم به نام «مغارة جعیتا» در همین منطقه شرقیه است که در دو قسمت علیا و سفلی یا غار خشکی و آبی قابل مشاهده است. البته این غار، در برابر غار علی صدر همدان، علت سکونت مسیحیان در این بهترین قسمت، حضور طولانی مدت فرانسویان در این کشور است که تقسیم بندی منطقهای را به نفع هم کیشان خود یعنی مسیحیان تعریف کرده اند. این منطقه، به منطقهی شرقیه هم شناخته میشود. بیروت غربی ((down town، منطقهای است تجاری و مجلل و شامل بخشی از مناطق توریستی پایتخت که مورد سکونت مسلمانان سنی مذهب است. رفیق حریری نخست وزیر سابق لبنان، که مورد حمایت شدید دولت وهابی آل سعود بود، به پشتوانهی مالی عربستان، سرمایهی زیادی را صرف کشاندن و اسکان دادن سنیها در این قسمت کرد. جنوب بیروت در اختیار شیعیان است. با ظهور امام موسی صدر و با پشتیبانی دولت ایران، شیعیان توانستند در برابر دو حریف خود یعنی مسیحیان و اهل تسنن که همهی امکانات و اختیارات را به نفع خویش مصادره و بهترین نقاط پایتخت را اشغال کرده بودند، خودی نشان دهند. پیشتر، شیعیان لبنان با وجود برخورداری از جمعیتی قابل ملاحظه، تنها به جرم شیعه بودن و نیز با ادعای در اقلیت بودن، از حقوق شهروندی خود نصیب چندانی نداشتند و عمدتا در میادین تره بار و دیگر فضاهای اقتصادی به صورت حمّال و بارکش، کسب درآمد میکردند. مسیحیان و اهل تسنن با استناد به آماری که در سال 1332 هجری انجام شده بود، خود را اکثریت غالب معرفی میکردند و لذا بیشتر خاک بیروت نیز در اشغال ایشان بوده و هست. البته شیعیان، معارض این وضعیت بودند و بنابراین دو گرایش سیاسی در لبنان به وجود آمد، یکی گروه اکثریت و دیگری معارض که شیعه بودند. بر اساس آمار رسمی، جمعیت لبنان 4 میلیون، اعلام میشد، در حالی که جمعیت واقعی این کشور، حدود 8 تا 9 میلیون نفر است. این در حالی است که بین 12 تا 16 میلیون لبنانی خارج از این کشور زندگی میکنند که اکثرا سنی و مسیحی هستند. در چنین احوالی امام موسی صدر تلاش فراوانی میکرد تا در محافل سیاسی و مراکز قدرت، جای پایی هم برای شیعه هموار کند و آنها را صاحب حقوق سیاسی سازد، به طوری که بتوانند در سیاست های کلان کشورشان دخالت داشته باشند. تلاشها و جانفشانیها و روشنگریهای وی، سرانجام به ثمر نشست و برای نخستین بار، مجلس، قانونی شد. اکنون مجلس عالی لبنان در دست شیعه است و از این طریق اعمال قدرت میکنند. قدرتمندترین ارتش خاورمیانه، ارتش اسرائیل است. جنگ 33 روزه، اولین جنگی بود که دامنهی درگیری را به داخل خاک اسرائیل کشاند. در نتیجهی این جنگ، جنسیتهای مختلفی که در این کشور غاصب حضور داشتند، به خانهها و کشورهای خود بازگشتند و نیمی از اسرائیل، تخلیه شد. جنگ، به دلیل شرایط نامتوازن طرفین درگیر، حالت پارتیزانی به خود گرفت و از حالت کلاسیک خارج شد. چرا که اتّکاء اسرائیل به سلاحهای پیشرفتهی نظامی و عمدتا هواپیما بود، ولی حزب الله جز مجاهدینی که جان در کف دست داشتند و تعدادی موشک که از دید رادارهای هوشمتند اسرائیل، پنهان نمیماند، چیزی بیش نداشتند. در حقیقت، جنگ بین دو ارتش منظم نبود، بلکه از یک طرف ارتش نیرومند اسرائیل با تمام تجهیزات و تجارب جنگی و از طرف دیگر مبارزان باانگیزه و فدائیان بیباک لبنانی حضور داشتند که در کوهستانهای جنگلی مرزی بین دو کشور به جدالی نابرابر و نامتوازن مشغول بودند. خطّ مقدم این جنگ، در جنوب شرقی لبنان بود که اکنون به شکل یک مجموعهی دیدنی به نام «ملیتا» درآمده و مانند یک موزهی طبیعی، موقعیت و شرایط درگیری و تجهیزات و ترفندهای جنگی حزب الله را در طیّ این جنگ، به نمایش میگذارد. با گذشت 33 روز نبرد خونین و ویرانگر، اسرائیل برای نخستین بار، طعم تلخ شکست را چشید و بدینسان، اسطورهی اسرائیل در هم شکست و در عوض، حزب الله به اسطوره تبدیل شد. در پایان، آقای دکتر گل حسنی آدرس ایمیل خود را نیز اعلام کرد و ما یادداشت کردیم. Golhasani@hatmail.com
+ نوشته شده در دوشنبه سوم آذر ۱۳۹۳ساعت 11:5  توسط علی اکبر ملایی
|
بامداد روزی وقتی که کفشم را به پای کردم، حس کردم که سنگ ریزه ای در قسمت پیشین زیر انگشت پایم، جای گرفته است. با سنگ ریزه بازی کردم تا آن را لای انگشتان پایم قرار دهم. همین طور مشغول بودم تا این که حرکت کرد و در قسمتی خالی قرار گرفت. خوشحال شدم که از شرش خلاص شده ام، ولی به زودی دوباره زیر یکی دیگر از انگشتان پایم جا خوش کرد. باز تلاش من برای راندن سنگ ریزه به کناره ی کفش آغاز شد. خلاصه تا ظهر درگیر بودم و نتیجه ی خاصی نگرفتم. ظهر که به خانه برگشتم سریع سنگ ریزه را از از کفشم درآوردم و خواستم ااز او نتقام بگیرم چرا که خیلی آزارم داده بود. ولی دیدم که اوقات خود را با سنگ ریزه ی بی محتوایی درگیر کرده و آرامش و تمرکز خود را فدای این جدال نابجا کرده ام. نه شخص قابلی طرفم بود که حق خود را واستانم و نه راه برگشتی سنگ ریزه را پرتاب کردم و از شرش خلاص شدم. بعضی دغدغه ها و دل مشغولی ها نیاز به یک اقدام کوچک نظیر درآوردنِ کفش و بیرون انداختن یک سنگ ریزه دارد، ولی چون ما با سهل انگاری رفتار می کنیم، در جدال با یک رویداد کوچک نفس خود را به شماره می اندازیم، تلاش بیهوده می کنیم، گره کار را می بینیم ولی با آن بازی می کنیم یک بازی خسته کننده و ناخوشایند. بیایید در برخورد با مشکلات و معضلات چابک تر و رشیدتر برخورد کنیم. با هیچ مزاحمی بیهوده خود را مشغول نکنیم. روراست باشیم. از همان آغاز کفش دل را باز کن و سنگ ریزه ی کینه و بغض و حسادت را دور انداز. اگر هم نتوانستی دوراندازی، با آنها کلنجار نرو. تکلیفت را یکسره کن. بر سر کسی که به حق از او خشمگینی فریاد بزن و فریادت را به تأخیر نیانداز. مزاحم را مردانه از خود بران. با یاوه گو نبرد کن و با بیماران کینه کش چون شیر ،بی پروا و قاطع برخورد کن! کوتاه سخن، شجاع باش و قاطع!!!!!!
+ نوشته شده در شنبه یکم آذر ۱۳۹۳ساعت 10:23  توسط علی اکبر ملایی
|
|